BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 12:51 گرينويچ - جمعه 18 اوت 2006 - 27 مرداد 1385
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
قصه های زندگی: دوست نیمه راه

دوست نیمه راه
يکی بود، يکی نبود، زير آسمان کبود، يک باغچه گک قشنگ و سر سبز بود. در نزديک اين باغچه درياچه يی بود که دو مرغابی گک به نام های سفيدک و خال خالی گک با يک ماکيانک و چوچه موش خرما با هم دوست شده بودند. آنها خيلی ها همديگر خود را دوست داشتند و تمام روز با هم ساعتيری می کردند.

دريکی از روز ها مرغابی گک سفيد هوای شکار دارد، از همين رو از خال خالی گک می خواهد به طرف درياچه بروند و ماهی شکار کنند. خال خالی گک می پذيرد می گويد: "درياچه پر از ماهی گک های کوچک و مزه دار است. آه که چقدر دلم برای خوردن ماهی می تپد. آخ چطور گرسنه شديم"

سفيدک می خواهد تا در اين شکار ماکيانک را هم شريک سازد و لی خال خالی گک نمی پذيرد. سفيدک می گويد مگر ماکيانک دوست مانيست؟ خال خالی گک ميک ميک کنان می گويد اما تو نمی دانی که ماکيان در آب رفته می تواند؟

سفيدک واضح می سازد که او تدبير کار را سنجيده و برای آنها چنگک ماهی گيری پيدا کرده. خالخالی گک با رشخندی می گويد تو فکر خوب کردی. من فکر می کردم که حتما کدام نول يا پای ساختگی (مصنوعی) برايش دريافتی.

سفيدک برای رفتن به درياچه خانه ماکيانک می رود، اما مادر ماکيان به دليل اينکه چوچه اش شنا کرده نمی تواند به سفيدک اجازه بردن چوچه را نمی دهد. ماکيان چوچه به بسيار گريان و زاری از مادرش اجازه رفتن می گيرد و يکجا با سفيدک بيت خوانده و جست و خيز زده طرف درياچه می رود.

ماجرای ماکیانک
 سفيدک برای رفتن به درياچه خانه ماکيانک می رود، اما مادر ماکيان به دليل اينکه چوچه اش شنا کرده نمی تواند به سفيدک اجازه بردن چوچه را نمی دهد. ماکيان چوچه به بسيار گريان و زاری از مادرش اجازه رفتن می گيرد و يکجا با سفيدک بيت خوانده و جست و خيز زده طرف درياچه می رود. وقتی ماکيان با سفيدک به درياچه می رسند می بينند که خال خالی گک در آنجا منتظر شان است. خال خالی به ريشخندی می پردازد. سفيدک چنگک ماهی گيری را گرفته توته (تکه) نانی به آن می بندد و در آب فرو می برد و دسته آن را به ماکيانک می دهد.
وقتی ماکيان با سفيدک به درياچه می رسند می بينند که خال خالی گک در آنجا منتظر شان است. خال خالی به ريشخندی می پردازد. سفيدک چنگک ماهی گيری را گرفته توته (تکه) نانی به آن می بندد و در آب فرو می برد و دسته آن را به ماکيانک می دهد.

چندی می گذرد دست ماکيانک زله می شود. چنگک در دستش سنگينی می کند، يکباره چنگک از دستش به درياچه می افتد، ماکيانک فرياد بر می آرد و سفيدک را صدا می زند. سفيدک می رود که چنگک را از ته آب برآرد و ماکيانک در لب لب درياچه منتظر سفيدک می ماند.

درهمين حال ماکيانک متوجه سايه می شود که از بالا بر سرش بزرگ و بزرگتر می شود. و سفيدک را صدا می زند ولی جوابی نمی شنود.

خال خالی گک که از آبازی و شکار ماهی خوش وقت است، با شنيدن صدای ماکيانک تکان می خورد. او می بيند که باز بزرگ با بال های گشاده، نول چنگ، پنجال های چنگک مانند و چشمان سرخش به طرف ماکيانک نزديک می شود.

ماکيانک با وارخطای فرياد بر می آرد و اينبار خال خالی گک را صدا می زند. خال خالی با ديدن باز سرش را ته آب فرو می برد. باز از ديدن ماکيانک خيلی خوش می شود و نقش شکار او را می سنجد.

باز با يک مژه بر هم زدن ماکيانک را می برد. ماکيانک هر قدر سر و صدا می کند، سفيدک و خال خالی گک را به کمک می خواند، اما کسی به دادش نمی رسد. سرانجام ماکيانک در چنگال باز دور و دورتر، بلند و بلند تر می رود.

عقاب، ماکیانک را شکار می کند.
باز با يک مژه بر هم زدن ماکيانک را می برد. ماکيانک هر قدر سر و صدا می کند، سفيدک و خال خالی گک را به کمک می خواند، اما کسی به دادش نمی رسد. سرانجام ماکيانک در چنگال باز دور و دورتر، بلند و بلند تر می رود
ديری نمی گذرد که سفيدک زله و مانده با چنگک ماهی گيری ماکيانک از ته آب می برآيد مگر از ماکيانک اثری نمی يابد. سفيدک سراغ ماکيانک را از خال خالی گک می گيرد. خال خالی گک از اينکه ماکيانک شکار باز شده به سفيدک می گويد.

سفيدک نمی پذيرد و با گريه خال خالی گک را مقصر می داند. خال خاليگک با بی تفاوتی طوری جلوه می دهد که حفاظت از ماکيانک اصلا ربطی به او نداشت، از همين رو می رود و شنا می کند. سفيدک، خال خالی را دوست نيمه را می خواند و ملامتش می کند که ماکيانک دوست هردوی شان بود نبايد در موردش بی اعتنايی می کرد.

خال خالی گک همه ماجرا را به سفيدک بازگو می کند و واضح می سازد که اگر به کمکش می شتافت خود هم قربانی شکار باز می شد. از همين رو تنها خودش را نجات داد. وقتی سفيدک می خواهد چيزی بگويد خال خالی گک جلو حرفهايش را می گيرد و با او به جنگ می پردازد.

از همان لحظه به بعد سفيدک دوستی اش را با خال خالی گک پايان می دهد. خال خالی گک هرقدر عذر می آورد ولی سفيدک نمی پذيرد. او به خال خالی گک می گويد: "تو دگر ارزش دوستی را نداری، تو رفيق نيمه راه هستی، اگر روزی من هم دچار مصيبتی شوم، با من همچنين رفتار خواهی کرد"

سفيدک اين را گفته و دنبال ماکيانک به جستجو می پردازد. او از هرکجا و از هرکس سراغ ماکيانش را می گيرد ولی جوابی نمی شنود. سفيدک تمام اميدش را از دست می دهد نا چار در گوشه می خسپيده به گريه می پردازد که موش خرما می رسد.

دوست نیمه راه
 خال خالی گک همه ماجرا را به سفيدک بازگو می کند و واضح می سازد که اگر به کمکش می شتافت خود هم قربانی شکار باز می شد. از همين رو تنها خودش را نجات داد. وقتی سفيدک می خواهد چيزی بگويد خال خالی گک جلو حرفهايش را می گيرد و با او به جنگ می پردازد. از همان لحظه به بعد سفيدک دوستی اش را با خال خالی گک پايان می دهد. خال خالی گک هرقدر عذر می آورد ولی سفيدک نمی پذيرد. او به خال خالی گک می گويد: "تو دگر ارزش دوستی را نداری، تو رفيق نيمه راه هستی، اگر روزی من هم دچار مصيبتی شوم، با من همچنين رفتار خواهی کرد"
سفيدک از هرآنچه اتفاق افتاده بود به موش خرما حکايه می کند او از موش خرما می خواهد تا تدبيری بسنجد. موش خرما می گويد او خانه باز را ديده ولی برای رفتن تا آنجا بايد مسافه طويلی را پيمود. سفيدک می پذيرد و سرانجام هردو هی ميدان و طی ميدان، ميرون و ميروند تا به يک کوه بزرگ می رسند.

موش خرما می گويد در کمر همين کوه باز خانه دارد. سفيدک که خيلی مانده و خسته شده ديگر يارای رفتن را ندارد. موش خرما می گويد که ماکيانک دوست هردويشان است. پس خودش هم بايد حق دوستی اش را ادا کند.

موش خرما اين را گفته و با سرعت تمام به کوه بالا می شود از سنگ های بزرگ می گذرد و خودش را به خانه باز می رساند. وقتی موش خرما به خانه باز می رود می بيند که ماکيانک زار زار می گريد.

موش خرما آهسته ماکيانک را صدا می زند. ماکيانک اطرافش را می بيند و حيران می شود که او را می خواند؟! موش خرما می فهمد باز خانه نيست با عجله نزد ماکيانک می رود. ماکيانک از ديدن دوستش بيشتر و بيشتر می گريد. ماکيانک می گويد اگر تا چند لحظه ديگر از اين جا نروند باز بر می گردد و هردوی شان را خواهد خورد.

از طرف ديگر مرغابی خال خالی از اينکه دوستانش به خصوص سفيدک را از دست داده خيلی ها دلگير و پريشان است او مزه تلخ طعنه همسايه هايش را می چشد. هر همسايه يی که با او مواجه می شود می گويد: "تو رفيق نيمه راه، تو ارزش دوستی را نداری"

خال خالی با گريه به راهش ادامه می دهد، در همين حال مادر ماکيان را می بيند که با گريه و جگرخونی چوچه اش را می پالد. هردو با هم دعوا دارند که عکه گک می آيد و از ماکيانک احوال می آورد او می گويد ماکيانک در بند باز ظالم اسير است بايد هرچه زود تر نجات داده شود ورنه همراه با سفيدک و موش خرما شکار باز خواهند شد. خال خالی گک که خيلی ها شرمنده است فکر می کند چگونه تدبيری بسنجد تا اشتباهش را تلافی کند.

بند قرغهچهره ها و جايها:
بندقرغه، یکی از تفریحگاههای شهرکابل
خورجین بنجارهخورجین بنجاره
آلوبخارا
پرده اسرارپرده اسرار
دیگ بخار
یک قصر و هزاردریچهیک قصر و هزار دریچه
اولین ساعت در افغانستان
قصه های زندگیقصه های زندگی
کفشهای نصرو
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران