|
قصه های زندگی: کفشهای نصرو | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
نصرو پسر ٩ يا ١٠ ساله ای است که به همراه برادرش سيفو (سيف الدين) در دهکده کوچکی زندگی می کند. نصرو بسيار شوخ و ماجراجوست. او از آزار و اذيت همبازی هايش لذت می برد همواره حادثه می آفريند و همیشه چنان چهره حق به جانبی به خود می گيرد، انگار هيچ کاری نکرده باشد. سهيلا با برادرش علی وبنفشه و حشمت که درهمسايگی آنها زندگی می کنند از جمله همبازی های نصرو هستند. روزی نصرو با دلی نخواسته (بی ميلی) برای به تکرار گرفتن سبق هايش (پاره ای از قران) با سيفو راهی مسجد می شود، وسط راه چشم نصرو به بنفشه وسهيلا می افتد که باهم جزبازی (ليله) می کنند. نصرو در يک چشم برهم زدن جستی زده خط های جز (ليله) آنها را پامال می کند ولشپ (سنگ ليله) شان را هم دور می اندازد نصرو با بلند شدن سروصدای دختران که بر نصرو خشمگين شده بودند، فرار می کند. در مسجد حواس نصرو پرت است، ميلی به درس ندارد، پيوسته نقشه ای برای اذيت بچه ها درذهن می پرو راند و، می خواهد هرچه زود تر برگردد ونقشه اش راعملی کند. ولی در ختم درس همين که می برايد کفشهايش را پراز خاک می يابد. نصرو می داند که اين کار، کارعلی و حشمت است و بی درنگ برای جنگ به طرف آنها می رود.
هر چند علی وحشمت واضح می کنند که آنها با کفشهای او کاری نداشته اند ولی نصرو يکريزو پی هم آن هردو را مقصر می داند و حين پرخاش با آنها کلاه علی را به جوی می اندازد وخود بازهم فرار می کند. هی ميدان وطی ميدان تا می رسد به باغ ملک. ميوه های زياد ومتنوع باغ نصرو را حريص تر ازپيش ساخته است. بعد از دست پاچگی زياد سرانجام نصرو کفشهايش را کشيده، کنار درخت جفت می کند وخود به درخت زردآلو بالا می شود. اما ديری نمی گذرد که از يکسو پيشخدمت ملک، گوساله ای ملک را زير درخت زردآلو می بندد وخود آنجا را ترک می کند و از جانب دگر بنفشه و سهيلا هم طرف باغ می آيند. سهيلا با خوش خلقی هايش براي نصرو می خواند: "نصرو ده باغ اس – برسرشاخ اس- دلک نصرو بخدا- سولاخ سولاخ اس...."، وبعدش هم ازاو می خواهد تا برايشان زردآلو بياندازد. نصرو با سخاوت تمام برای دختران زردآلو می ريزد وآنها هم حين توصيف از طعم تازه گی زردآلوها، نصرو را تشويق به ريختن بيشتر ميوه می کنند، اما ديری نمی گذرد که صدای علی بگوش می رسد. همه پراکنده می شود و نصرو هم از وارخطايی (نگرانی) زياد که مباداعلی به ملک، شيطنت (سخنچينی) ببرد می خواهد ازدرخت پائين بيايد، مگر پايش از شاخچه خطا خورده برپشت گوساله می افتد و با گوساله بيچاره يکجا به زمين می خورد.
ديری نمی گذرد که آوازه مفقود شدن گوساله ملک پخش می شود. بنفشه وشهلا که نزديک قلعه شان ساعتيری می کنند کفشهای نصرو را به دست نوکر ملک می بينند که دنبال گوساله براه افتاده و بعدش هم نصرو را می بينند که نفسک زنان با گوساله ای سر می رسد. بنفشه وشهلا که می دانند حرف ازچه قراراست، می خوانند که نصرو که از گم شدن کفشهايش خيلی دلگير شده ازدختران درمورد کفشش جويا می شود، ولی آن هردو باريشخندی هايشان اعصاب نصرو را خرد می کنند. نصرو باز هم درمورد علی وحشمت بدگمان می شود و بر آنها قصوری می خواند که درهمين حال پيشخدمت خان سر رسيده و اظهار خرسندی می کند که دزد را باپشتاره (در حال دزدی) گير کرده است. سر انجام پای نصرو با بقيه همبازی هايش به خانه ملک کشانده شده و درآنجا مورد عتاب و بازپرسی قرار می گيرد. ملک و نوکرش تصور می کنند که صاحب کفشها دزد است و زمانيکه گوساله را با نصرو می بينند شک شان به يقين بدل می شود. با لا خره نصرو با گريه همه ماجرا را به ملک قصه می کند و با اين کار دل بنفشه برايش می سوزد. بنفشه توضيح می دهد که همه شوخی واذيت های نصرو باعث شد تا آنهاهم درد سر برايش ايجاد کنند. در خاتمه نصرو از شوخی واذيت هايش اظهار پشيمانی کرده وعده می کند تا با همه دوست باشد. با شنيدن اين گفته ملک هم بر نصرو می بخشايد و اطفال همه با هم با خوشی دنبال ساعتيری هايشان ميروند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||