BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 09:06 گرينويچ - جمعه 07 آوريل 2006
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
قصه های زندگی: آهوی سحرآمیز

آهوی سحرآمیز

اوايل روز که آفتاب هنوز از پس کوه ها سر بر نمی کشيد، حسن، کمرش را می بست، توته (تکه) نانی به خورجينش می انداخت، تبرش را گرفته دنبال جمع کردن بوته و چوب راهی دشت و کوه و صحرا می شد. او تا غروب آفتاب کار می کرد و شامگاه با پشتاره دوباره برمی گشت.

يکی از روزها حسن مثل هميشه باز هم راه صحرا را در پيش می گيرد، ولی آن روز خلاف خاموشی هر روز آهوی زيبا و کوچک را می بيند که از ترس شکارچی با سرعت بيشتر کوه ها و صخره ها را پشت سرگذاشته به طرف او نزديک می شود.

حسن درمی يابد که آهو برای نجاتش از شکاری به او پناه آورده است، بنابر اين با نزديک شدن شکارچی و مطالبه آهو، به پرخاش بر می خيزد. شکارچی مکار سر چال و نيرنگ را می گيرد و می خواهد آهو را در برابر سکه طلا از حسن بربايد.

حسن که غريب (فقير) است و لباس های ژوليده و چرکينش سخت ضرورت به تبديل شدن دارد، از ديدن سکه طلا بهت زده می شود. برق سکه برايش خيلی ديدنی و جالب می نمود. ولی ديدن چشمان حسرتبار آهو او را متردد می ساخت.

حسن درگير دو کشمکش بود، نمی دانست کدام يک را بپذيرد، سکه طلا يا نجات آهو را.

با آنکه شکارچی به تردد حسن می افزود و او را وادار به فروش آهو می کرد، اما در اين ميان يکباره آهو حرف می زند و از حسن می خواهد تا او را ارزان سودا نکند. حسن تعجب می کند، اما از قول آهو درميابد که او آهوی جادويی است و به سادگی می تواند بيشتر از يک سکه طلا، آرزو های حسن را برآورده سازد.

سرانجام حسن تصميمش را گرفته، می گويد هرگز و به هيچ قيمتی حاضر نيست آهوی را که به او پناه آورده بفروشد. (آهو بايد آزاد شود)!

شکارچی از آزاد شدن آهو و مسترد شدن سکه اش خيلی برآشفته می شود. او با اينکه بر حسن نفرين می دهد با عصبانيت دنبال کارش می رود

آهو هم با تاخت دور می شود و حسن متوجه می شود که تنهای تنها مانده است، آفتاب دامن کشان از پس کوه آرام، آرام غروب کرده و جايش را برای مهتاب و ستاره ها گذاشته. حسن بازگشتش را در آن موقع محال می بيند، به ناچار درگوشه کنار سنگی می خسپد.

شب از نيمه گذشته بود، صداهای عجيبی به گوش حسن می رسيد. حسن به سختی توانست خودش را قناعت بدهد و بخوابد، اما ديری نمی گذرد که صدای شرنگ شرنگ زنگوله و نزديک شدن گام ها خواب حسن را برهم می زند.

حسن می ترسد و با يک چشم برهم زدن عقب سنگ بزرگی خودش را پنهان می کند.

در تاريکی شب، آهوگک قشنگ با چشمان سياه ، گردن بلند زنگوله دار و پاهای باريک بعد از جستجوی بسيار خودش را به حسن می رساند. آهو می گويد: "حسن نترس اين من هستم آهوی سحرآميز، من به پرسان تو آمدم، تو که به خاطر نجات من تنها ماندی"

حسن آهو را ناز می دهد و آهو هم سر و رويش را به دستهای حسن می سايد، گويا با اين کار از نجات دادنش تشکری می کند.

آهو می گويد: "من برای خدمتت آمده ام برای اينکه تو مرا نجات دادی". در همين حال زنگوله سحرآميز را از گردنش کشيده به حسن می دهد و می گويد با داشتن هرخواهش معقول می تواند زنگوله را به صدا درارد و بگويد، آهوی سحرآميز، من حسن هستم هر کجای هستی برخيز، آهوی سحرآميز، آهوی سحرآميز.

حسن با بی باوری زنگوله را از آهوگک می گيرد. وقتی آهو دور می شود حسن زنگوله را به صدا درمی آرد و گفته های آهو را به تکرارمی گيرد. يکباره می بيند که آهو گک نفس زنان می رسد. حسن با آرامی عاجزانه می گويد: "آهو گک مقبول، لباسهايم خيلی کهنه و ژوليده شده همه کس طعنه می زنيم. من لباسهای نو می خواهم که جيبهايش پر از پول باشه".

 حسن اسپ هم می يابد وقتی بر اسپ می نشيند ديگر به آهو توجه نمی کند. اسپش را قمچين کرده با تاخت دور می شود. در نيمه را ه بازهم با شکارچی برمی خورد. او به حسن می گويد با اين لباس و اسپ تو بايد قصر و نوکر و چاکر هم داشته باشی. شکارچی اين را گفته و با خنده راهش را گرفته دور می شود.
از تصورات حسن
حسن به اشاره آهو چشمهايش را می بندد و وقتی دوباره باز می کند، خودش را ميان لباسهای نو می بيند و حين که دست هايش را به جيب لباسش می برد ، هردو جيبش را مملو از پول می يابد. اصلا باورش نمی آيد، حسن فکر می کند همه چيز را در خواب می بيند. شتابان خودش را لب درياچه می رساند.

وقتی تصويرش را در آب می نگرد درست همانند شهزاده قصه ها می نمايد. درهمين هنگام صدای قهقه خنده شکارچی را می شنود که با تمسخر می گويد: "با اين لباسها ای کاش اسپ سفيد و قشنگی هم می داشتی تا کاملا شهزاده می شدی".

حسن به فکر می رود و بلا ترديد زنگوله را تکان می دهد. آهو گک می رسد و می پرسد باز چه می خواهی؟ حسن با عجله از آهو اسپ سفيد و يالدار می خواهد. آهو سرش را تکان می دهد و می گويد حسن چون تو مرا نجات دادی من ای خواهشت را هم برآورده می سازم اما تو بيش از حد نبايد توقع داشته باشی.

حسن اسپ هم می يابد وقتی بر اسپ می نشيند ديگر به آهو توجه نمی کند. اسپش را قمچين کرده با تاخت دور می شود. در نيمه را ه بازهم با شکارچی برمی خورد. او به حسن می گويد با اين لباس و اسپ تو بايد قصر و نوکر و چاکر هم داشته باشی. شکارچی اين را گفته و با خنده راهش را گرفته دور می شود.

حسن باز هم در ذهنش از تخيل قصر ها می سازد و بلا تاخير زنگوله را تکان می دهد. اين بار وقتی آهو گک می رسد به او امر می کند تا هرچه زودتر برای او قصر، نوکر و چاکر هم تدارک بيند. آهو از حسن می خواهد تا از اين خواستش بگذرد چون برآورده ساختن اين کار فراتر از توان اوست.

سن نمی پذيرد و نجات دادنش را بر او طعنه می زند. آهو خفه (ناراحت) می شود و سر گريه می گيرد. حسن عجله دارد تا در قصر باشد.

سرانجام آهو به کمک خواهرانش برای حسن قصر می دهد اما به شرط اينکه زنگوله اش را دوباره پس بدهد. حسن اصلا توجه به آهو نمی کند و در قصر گشت و گذار می کند. او در چوکی (صندلی) مجللی جای می گيرد و به امر و نهی می پردازد.

درهمين حال آهو گک می آيد و عاجزانه زنگوله اش را می خواهد. حسن، آهو را می راند. آهو عذر می آرد و به حسن می گويد که خواست های تو بی جا و بيشتر از توقع توست.

او يکبار ديگر به يادش می دهد که اين زنگوله تنها و تنها به مقاصد معقول بکار می رود و بس.

حسن و آهوی سحر آمیز
حسن آهو را ناز می دهد و آهو هم سر و رويش را به دستهای حسن می سايد، گويا با اين کار از نجات دادنش تشکری می کند.
حسن، آهو را گردن می فشارد و با بيزاری از خودش می راند. آهوگک در حاليکه دور می رود می گويد حسن بهتراست تو به زندگی اصليت برگردی. حسن می خندد و می گويد تا وقتی که اين زنگوله نزد من است، تو غلام و چاکرم هستی.

آهو راه فرار در پيش می گيرد. حسن برای تقاضای ديگر باز هم زنگوله را تکان می دهد اما اينبار او متوجه می شود که زنگوله ديگر اثر سحرآميزش را ندارد.

رعد و برق و طوفان عجيبی برپا می شود، حسن می ترسد و سرش را ميان زانوهايش می گذارد، اما وقتی سرش را برمی دارد درمی يابد که او همان حسن سابق، همان غريب بچه يست که با لباس های پينه ای، در دل دشت و صخره، پشته هيمه و چوب درکنار دارد.


بنجاره والاخورجين بنجاره
بابا نوروز و هفت ميوه
لالو ماما، دلقلک قصريک قصر و هزار دريچه
تونل سالنگ
از برنامه های آموزشی بی بی سی برای کودکان افغانپرده اسراد
حرکت هوا و تشکيل باد
بختیارقصه های زندگی
بی پروايی های بختيار
طاق ظفر پغمانچهره ها و جايها
طاق ظفر پغمان
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران