|
قصه های زندگی، ماجرای بختیاری بی پروا | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در يکی از خانه های يک قريه، پسر خوردسالی هست به نام بختيار که با خانواده اش زندگی می کند. بختيار پسر شوخ و درعين حال خيلی ماجراجو و بی پروايی است. او يک خواهر جوانتر از خودش دارد به نام بی بی گل، که برخلاف بختيار بسيار آرام، کارکن و زحمتکش است. روزی از روزها، مادر بختيار با خواهرش برای لفظ گرفتن (خواستگاری) خواهرزاده اش می رود. اما قبل از رفتن، بی بی گل دخترش را گوشزد می کند تا بازگشت وی مراقب همه کارهای خانه و نان (غذا) خوردن بختيار باشد. بختيار در ميدانی نزديک خانه آن قدر گرم ساعتيری (وقت گذرانی) با همبازی هايش است که اصلا فراموش نموده که روز از نيمه گذشته و بايد برای صرف غذای چاشت خانه برود. او گاهی به آزار و اذيت همبازيانش می پردازد و زمانی هم با آنها سر ناسازگاری را گرفته می جنگد، تا اينکه رفقايش يکی يکی از جمع دور شده راه خانه را در پيش می گيرند. وقتی بختيار متوجه می شود تنها مانده، ناچار و با دل ناخواسته می آيد و سر قالمقال (سروصدا) را گرفته از خواهرش نان می خواهد. بی بی گل که مصروف شستن ظروف است از بختيار می خواهد چند لحظه ديگر که کارش پايان می يابد منتظر بماند تا نانش را گرم کند. بختيار نمی پذيرد و می گويد که ديگر طاقت گرسنگی را ندارد. بی بی گل که بيشتر از اين حوصله شنيدن بگومگو های برادرش را ندارد او را ملامت می کند که چرا در وقت نان خانه نيامد که حالا دعوا دارد. بی بی گل می گويد تا وقتی کارهايش خاتمه نيافته هيچگاهی برايش نان نمی آورد.
خلاصه بعد از رد و بدل شدن بگو مگو های زيادی ميان آنها، بختيارخود دست و آستين بر زده، دست بکار می شود. او به آشپزخانه می رود تا غذايش را گرم کند، اما گوگرد را نمی يابد، او برای يافتن گوگرد (کبريت)، ظروف را برهم می زند و سروصدا بلند می کند. سرانجام بختيار از نشانی های بی بی گل، گوگرد را يافته و با اينکه نمی داند گاز را روشن کند، خود نمايی کرده کليد گاز را می چرخاند و با برآمدن گاز، آتش می زند. ناگاه شعله های آتش بلند و بلندتر زبانه می کشد و دور چراغ گاز را فرا می گيرد. بختيار با بی پروای هميشگی اش ديگ را روی اجاق گاز می گذارد. در همين هنگام صدای بی بی گل بلند می شود که آمدن مادرش را مژده می دهد. با شنيدن صدای مادر، بختيار از وارخطايی (دست پاچگی) اينکه مبادا مادر او را برای انجام کار خودسرانه اش سرزنش کند، می خواهد گاز را خاموش کند ولی نمی داند چگونه؟ مادر از بی بی گل در مورد کار های خانه می پرسد و پسرش را صدا می زند. بختيار هرچند کليد گاز را راست و چپ می چرخاند ولی آتش گاز را خاموش کرده نمی تواند. بعدا آتش را پف می کند و در اخير برای خاموش کردن آن بالای تابه گاز، آب می پاشد. آتش خاموش می شود و بختيار با بی پروايی انگار کاری را انجام نداده باشد با سرشاری تمام دروازه آشپزخانه را محکم می بندد و خود به ديدن مادر ميرود. بختيار و بی بی گل، بی اختيار محو قصه های شرين مادر در مورد شيرينی خوری شده بودند که در آينده صورت می گيرد. بختيار برای اينکه موقع شکايت بی بی گل از کاراو به مادرش ميسر نشود، پيوسته سوال می کند و می خواهد همه را گول بزند. آهسته، آهسته هوا تاريک شده و شب فرا می رسد. يکباره مادر متوجه می شود تا بايد چيزی برای شب بپزد. بی بی گل تا می خواهد اريکين (چراغ فانوس) را روشن کرده با مادر به طرف آشپزخانه برود. اما بختيار که نمی خواهد رازش فاش شود، خود اريکين را برداشته با يک چشم برهم زدن شتابزده، ازخانه بيرون می پرد.
از اثر تجمع گاز و رسيدن آتش اريکين، آشپزخانه آتش می گيرد. شعله های آتش از در و دروازه و کلکين (پنجره) آشپزخانه سر به در آورده و تا آسمان زبانه می کشد. در ميان سروصدای بختيار و سر و صدا و گريه های مادر و خواهربختيار که نمی توانند آتش لباسهای او را خامش کنند، همسايه ها را صدا می زند. همسايه ها جمع می شوند. همه دست به دست هم داده و بختيار را به شفاخانه می برند. بختيار هرچند تحت معالجه دکترها قرار می گيرد ولی باز هم از شدت درد و سوخت زخم هايش به خود می پيچد. او در شفاخانه خيلی دلتنگ شده است. شب هنگام به ياد رفقا و همبازيهايش می افتد، به ياد لذت ساعتيری هايش می افتد. ولی حالا ديگر زخم های سر و صورت و دست و رويش اين فرصت را از او ربوده است. بختيار پيوسته خودش را ملامت کرده اظهار پشيمانی می کند ولی به گفته عام که می گويند: "خود کرده را نه درد است ونه درمان" پشيمانيش سودی ندارد. روزهای زيادی پی هم می گذرد و صحت بختيار آرام، آرام بهتر می شود. مادر کنار بستر پسرش جا گرفته و پيويسته نوازشش می کند. بختيار ماجرای بی پرواييش را يکايک به مادر، بی بی گل و پدرش قصه می کند. مادر، بی بی گل و بختيار را نصيحت می کند تا هنگام تماس گرفتن با اشيایی که با گاز و يا نفت روشن می شود جدا احتياط کند و در صورت ضرورت به همچو وسايل يا منتظربزرگان خانه مانده و يا هم آنها را درجريان گذاشته از ايشان کمک گيرند. درغير آن هر عمل خودسرانه موجب حادثات غير مترقبه يی شده می تواند. بختيار که از بی پرواييش سخت پشيمان است، وعده می سپرد، ديگر هيچگاهی بی احتياطی نکند تا باعث مشکلات و دردسر برای خود و ديگر اعضای خانواده نشود. بختيار می افزايد: "اگر او منتظر بی بی گل و يا مادرش ميماند حالادچارسوختگی نمی شد، آشپزخانه آتش نمی گرفت و بالاخره از رفتن به شيرينی خوری پسرخاله اش محروم نمی شد". حالا که بختيار دوباره صحتش را بازيافته هرآنگاهی که بی بی گل و يا مادرش سری به آشپزخانه می زنند، پيوسته بر آنها تاکيد می کند تا مواظب روشن نمودن گاز ويا خاموش کردن آن باشند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||