BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 13:43 گرينويچ - جمعه 10 فوريه 2006
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
یک قصر و هزار دریچه

 .
اینبار انور پسربچه دهاتی با خواهرش نوریه برای اولین بار روانه قصر هزار دریچه ای هستند تا به دیدارلالوماما برسند.

انور با گام های استوار و سریعتراز نوریه پیاده رو (جاده) های پیچ درپیچ را می پیماید که به دروازه قصر متصل می شود.

تماشای قصر بادیوارهای بلند، برجهای افراشته، درختها و بته های که پوششی از برف نمای قشنگی به آن ها بخشیده، با دریچه های عجیب و گونه گونی کوچک و بزرگ، شکل یافته، بیشتر توجه نوریه را به خود جلب کرده است.

آهسته آهسته هردو به صحن قصر می رسند، جایکه مردی بالباسهای عجیب، کلاه بلند و چهره ایی رنگ آمیزی شده، کنار دروازه قصر مصروف ورق زدن کتابچه یست. وقتی آنها تعجب کنان نزدیک او می شوند مرد با مهربانی همیشگی و خوش طبعی هایش از مهمانانش پذیرای می کند.

انور و نوریه درمی یابند که این مرد، لالو ماما (دلقک قصر) است. با اینکه لالو ماما هنوز هم مصروف ورق زدن و پالیدن چیزی درکتابچه اش است، مهمانش را داخل دهلیزهای قصر رهنمون می شود.

حین راه افتادن به طرف دهلیز های قصر، نوریه علت سرگردانی لالوماما را می پرسد. لالوماما با پریشانی، آه عمیقی برمی آرد و بر بی سوادیش افسوس می خورد، زیرا او یاداشت های را برای پادشاه درکتابچه اش بگونه خطهای افقی پهلوی هم کشیده بود ولی حالا فراموشش شده که چه چیزهای را یاداشت کرده بود، زیرا اوقادر به خواندن ویا هم نوشتن نیست.

نوریه لالو را دلداری می دهد و در ضمن از انور برادرش می گوید که او هم خواندن و نوشتن را نمی داند چون به مکتب نمی رود. اما وقتی چشمش به بچه ها و دخترهای مکتبی (مدرسه) می افتد بی درنگ تاسف می خورد، انور می گوید عمرش زیاد شده است بنابرین نمی تواند درکنار همقطارانش دریک صنف درس بخواند.

لالوماما افسوس خورده می گوید: "هنوز کجاس، اگه به سند (سن و سال) ما برسی چه خات کدی زور آورا". مهمانان می خندند و لالو ماما برای سرگرم ساختن آن دو دریچه را درمورد می گشاید.

دریچه

انور و نوریه یکجا با لا لو ماما از دریچه، تورپیکی و فریده دو خواهرخنده صمیمی را می بینند که در صحن حویلی با هم از هر دری قصه می کنند. تورپیکی مصروف شستن لباسهاست و فریده روی گلیمچه پهلویش جا گرفته.

با بازشدن دروازه و آمدن شکریه، رشته قصه های آن دو از هم می کسلد. شکریه با تورپیکی و فریده سلام علیکی می کند و آنها هم با مهربانی با شکریه مانده نباشی کرده به گرفتن چای دعوتش می کنند.

فریده و تورپیکی حسرت لباسهای سیاه، چادر سفید، بکس وکتابها و بالاخره مکتب رفتن شکریه را می خورند و آرزو می کنند تا کاش آنها هم مکتب رفته می توانستند. شکریه می خندد و از قول معلمش می گوید که آموزش درهروقت امکان پذیراست.

تورپیکی از اینکه خواندن و نوشتن را بلد نیست، آینده اش را تاریک وپراز مشکلات می خواند. او شکریه را تشویق می کند که لحظه هم درآموزش درسهایش غفلت نکند تا مبادا خدای ناخواسته مانند او و فریده پشیمان شود، که پشیمانی سودی ندارد.

شکریه میان گفته های مایوس کننده تورپیکی دویده می گوید: "ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است! شما از همین اکنون تصمیم مکتب رفتن و درس خواندن خودتان را گرفته می توانید.

فریده اظهار بیزاری می کند و می گوید حالا دیگر از آنها گذشته، عمر آنها اجازه رفتن به مکتب و هم صنف شدن با اطفال خورد سال را برای شان نمی دهد. تورپیکی هم با تائید گفته های فریده می افزاید: "اگر دراین سن وسال درپهلوی اشتکا (اطفال) جا بگیریم رشخند می شویم".

شکریه جدی تر به گفته هایش ادامه داده از قول معلمش می گوید که آموزش تعلیم و تحصیل هیچ ربطی به سن و سال ندارد، هرکه درهر سن و سالی می تواند بدون هیچ نوع قید و شرطی آزادانه بیاموزد و بیاموزاند.

شکریه به فریده و تورپیکی می گوید: " همین اکنون برای کسانیکه مانند شما درحدود 13 یا 14 سال عمر دارند و تا هنور به مکتب نرفته اند، کورسهاس وجود دارد که به آسانی می توانند با شامل شدن در آن کورسها خواندن و نوشتن را بیاموزند و دوباره درصنوف بلندتری شامل مکتب شده در قطار همصنفان و همسالان خود درس بخوانند".

شکریه به ادامه گفته هایش به آن دو می گوید: "اگرشما هم خواسته باشید، می توانید به کمک معلم ما شامل یکی از کورسهای سواد آموزی شده خواندن و نوشتن را بیاموزید".

با شنیدن حرفهای شکریه، حالت خوشی در چهره فریده و تورپیکی برق می زند و هردو می گویند، اگر چنین باشد چه خوبست تا از همین اکنون با اجازه پدر شان و به کمک معلم شکریه، تعدادی از دختران همسایه را گرفته به نزدیکترین کورس سواد آموزی شامل درس شوند تا آینده درخشانی داشته باشند.

با بسته شدن دریچه نوریه از خوشی فریاد بر می آرد که چه خوبست تا آنها هم از همین لحظه قاطعانه تصمیم گرفته کمر همت ببندند، کورس بروند و خواندن و نوشتن بیاموزند. ولی انورمی گوید اگر این کورسها تنها برای دخترها نباشد او هم هرچه زودتر نزد معلم منطقه شان می رود تا از او کمک بخواهد.

دراین حال که لالوماما هم تشویق شده تا درس بخواند، با نازدانگی می گوید: " کورس و مکتب خو برای همگیست دختر و بچه، خورد وکلان درس خوانده می توانند پس مام (من هم) وعده می کنم که از کس کم نیستم مه باید نوشتن و خواندنه درهمین سن و سال یاد بگیرم تا که بر پادشاه خط نوشته کرده بتوانم و هم خط پادشاه را خوانده بتانم".

لالوماما می رود تا با اجازه گرفتن از پادشاه همین امروز دریکی از کورسهای سواد آموزی خودش را شامل کرده درس خواندن را شروع کند چون فردا خیلی دیر می شود.

شیشه های آبیپرده اسرار
شیشه های آبی هرات
از برنامه های آموزشی بی بی سیقصه های زندگی
زمستان سرد و صندلی گرم
هانل، گوينده زبان بلوچی در راديو و تلويزيون افغانستانچهره ها و جايها
هانل، گوينده بلوچ راديو و تلويزيون
خرگوشکخورجين بنجاره
خرگوشک سخنگو
دلقک قصريک قصر و هزار دريچه
زرافه
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران