|
قصه های زندگی: مسابقه | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود و نبود در زمانهای قديم در يکی از روستاهای کوچک خيلی قشنگ و نزديک به جنگل، مرکبی به نام "درازگوش" و يک سگ به نام بنجر با هم دوست شدند و يکجا زندگی می کردند. بنجر معتقد بود که هر کس و هر چيز مهارتی دارد که در يک بخش از زندگی می تواند از آن به نفع خود سود ببرد، ولی درازگوش اين گفته را دست کم می گرفت و می خنديد. در يکی از روزهای پائيزی درازگوش و بنجرهردو از خانه برآمدند و آرام آرام راهی جنگل شدند. قصه های جالب و بيت (ترانه) خوانی آنها فاصله راه را تا جنگل از ميان برداشته بود. آن دو آنقدر غرق خوشی و سرور و شادمانی بودند و از خنياگری و آواز هم تمجيد می کردند، که حتی به اطراف شان نيز نگاه نمی کردند، بی خبر از اينکه در چند قدمی شان شير ژيان و روباه مکار در کمين نشسته بودند. درعين مستی و ساعتيری (وقت گزرانی) يکباره چشم بنجر به شير و روباه می افتد. بنجر هر چه می خواهد از وجود اين دو به درازگوش بگويد اما درازگوش بی پروا رو به آسمان کرده و با استفاده از آخرين قدرت خود بيت می خواند و هيچ متوجه شير نمی شود. درازگوش همين که شير را می بيند که با يال هايش درکنار جويباری با تمکين روی برگهای خشکيده لميده، آمدن آنها را زيرچشم دارد. با ديدن اين حالت، زبان درازگوش بند می آيد و می خواهد راه گريز را در پيش گيرد اما بنجر با اشاره به او می فهماند که نبايد خود را درمعرض خطر قرار دهد، بايد از مهارتش کار بگيرد. هر چند بنجر و درازگوش خيلی ترسيده بودند و آنقدر می لرزيدند که صدای بهم خوردن دندان های همديگر را به خوبی شنيده می توانستند، ولی ظاهرا طوری وانمود می کردند و قسمی به راهشان ادامه می دادند که اصلا جرات شان را از دست نداده اند. وقتی سگ (بنجر) و خر (درازگوش) نزديک شير و روباه می رسند، بنجر با تملق و چاپلوسی از درازگوش می خواهد تا فرار نکند و رنه هر دو طعمه شير و روباه خواهند شد. در همين هنگام شيره نعره می زند و خطاب به روباه مکار می گويد که آن دو را از رفتن به جنگل باز دارد. روباه چنين می کند. بنجر که نمی خواهد جراتش را از دست دهد، با تظاهر می غرد و از روباه می پرسد که چگونه توانسته سد راه شان قرار گيرد؟ روباه ضمن ادای تعظيم به شير، به بنجر می گويد: "من هستم روباه چوتار (مکار) خدمتگار دربار، و اين است شير دربار، پادشاه بدقار (بدقهر، خشمگين)". بنجر هم با شنيدن اين گفته، بلافاصله همانند روباه، خودش را خدمتگار معرفی می کند و درازگوش را هم بزرگ همه حيوانات اهلی می خواند. شير که خودش يکه تازجنگل است، از آشنايی با درازگوش بعنوان بزرگ حيوانات اهلی خوشش نمی آيد. شير از قدرتمندی و يکه تازی اش به آن دو گوشزد می کند و اضافه می کند که درازگوش را به جرم چنين گستاخی بايد سرزنش کند. ب
در ادامه گفته های بنجر، روباه هم می گويد: پس برای تشخيص عظمت پادشاه جنگل (شير) و بزرگی درازگوش، بهتر است هر دو مسابفه بدهند مهارت شان را به اثبات برسانند. شيرمی پذيرد ولی از شنيدن اين خبر لرزه بر اندام درازگوش می افتد و ترسش دوچندان می شود. شير نعره می کشد و آهسته آهسته همه حيوانات جنگل جمع می شوند. درازگوش با ديدن اين حال رو به بنجرکرده و با اظهار عجزمی گويد: " بيا فرار کنيم". ولی بنجر نمی پذيرد. بنجر با پيشنهاد روباه به مخالفت برمی خيزد و سرانجام طوری فيصله می شود که نخست هر يک بايد وزنه های سنگين را بلند کرده با خود انتقال دهند. شير با غرور و تکبر خطاب به همه حيوانات جنگل می گويد اگر او برنده مسابقه شد درازگوش را که خود را بزرگ ناحق قلمداد می کند تا ابد منحيث غلام در جنگل نزد خود نگه می دارد و موظف به کارهای شاقه در جنگل می سازد و سگ (بنجر) هم چاکر روباه خواهد بود ولی بنجر بلادرنگ می گويد، درصورت نمايش مهارت و برنده شدن درازگوش درمسابقه، بايد آزادانه به راهش ادامه بدهد. بعد از برقراری اين پيمان اختلاف ميان درازگوش و بنجر به وجود می آيد، درازگوش، بنجر را متهم به دروغ گويی درمورد او می کند. روباه که چيزی سردرمی آورد مساله را بيشتر دامن می زند. درعين حال بنجربرای جلوگيری از ماجرای بيشتر، نيرنگ ديگری بکار می گيرد و با آواز بلند صدا می زند: "درازگوش فرمان داد که درصورت برنده شدن او درمسابقه، بلاتاخير شيرو روباه را به معذرت خواستن وادار می سازد تا درازگوش و بنجر، آزادانه و بدون قيد و شرط به راه شان ادامه دهند". سرانجام مسابقه آغازمی شود و درازگوش مجبوراست تا خرس را که به تماشا آمده بود برپشت خود تا نهر ببرد و دوباره برگرداند. درازگوش با اينکه از فيصله بنجر ناخوشنود است، از خرس می خواهد تا برپشتش سوار شود، خرس با شادمانی تمام می شتابد.
شير به هزار زحمت خرس را تا نهر می برد و چون دوباره توان بازگشتش را ندارد در نهر پرتابش می کند و خود با قهر وغضب برگشته اين مسابقه را بی معنا می خواند. همه حيوانات از باختن شيرمی ترسند و دور می روند اما خر (درازگوش) به پای کوبی می پردازد هرچند بنجر مانع شادمانی اش می شود ولی سودی ندارد که ندارد. بنجر از ترس بسيار مسابقه را مساوی اعلان می کند و از اينکه خرس در نهر افتاد اظهار خوشی می کند. ولی شير در جستجوی بهانه است و دنبال تدبيری می گردد. او می خواهد به هرنوع که می شود بايد مسابقه را برنده شود. بنجر و روباه با ديدن چشمان سرخ و موهای آشفته شير با هم کنار می آيند و خواستار اخراج درازگوش از جنگل می شوند اما شيرنمی پذيرد و پيوسته راه می رود و فکرمی کند. در آخر، خرس پيشنهاد می کند تا مسابقه را از سر بگيرند طوری که اين بار هر دو بايد از سر ديوار خيز بزنند (بپرند). در اين حال شير خرسند شده می پذيرد و بر درازگوش بيچاره هم قبولانده می شود. خرس اشپلاق (سوت) می زند و آغاز مسابقه را اعلام می کند. اين بار نخست شير از سر ديوار خيز می زند و همه حيوانات کف می زنند مگر وقتی نوبت به درازگوش می رسد پس می رود و پيش می آيد همين که خيز می زند شکمش به سر ديوار می خورد دو پايش اين سو و دو پای ديگرش آنسوی ديوار می ماند. همه به خر می خندند و او را طعنه می زنند؛ شير که نمايی ازقهرمانی درچهره دارد خر را نزد خود می خواهد، خر گريسته و با نفرين به بنجرمی گويد: "اگر اول فرار می کرد حالا دچار اين همه مشکلات نمی شديم". حالا نوبت به صادر کردن فرمان شيراست و بنجر هم هراسان از سرنوشت درازگوش و خودش، با عجز نزد شير زانو می زند و از او می خواهد تا برای درازگوش شانس ديگری بدهد. شير که قهرمانی را از آن خود می داند نزد همه حيوانات جنگل گفته او را می پذيرد و می گويد که درازگوش بايد با سوار شدن بنجر برپشتش مسافت طويل تری را بپيمايد و برای شنيدن فرمان دوباره بازگردد. درازگوش که هراسان از مسابقه ديگر است، تا می خواهد اعتراض کند، بنجر مانع می شود و با سوار شدن برپشتش از او می خواهد تا هرچه سريعتر بدود. درازگوش می دود وهمين که کمی از جای تعيين شده می گذرند تغير جهت داده به فرمان بنجر از بی راهه ها راه فرار را در پيش می گيرد. درحاليکه درازگوش نفس زنان به دويدن ادامه می دهد بنجر به راحتی و با تاکيد بيخ گوشش می گويد: "دريافته باشی که هر کس و هرچيز مهارتی دارد که در زندگی می تواند به نفعش از آن سود برد. اين مهارت تو بود که با بردن بار توانستی بدوی و اين هم مهارت من بود که توانستم برای نجات هر دوی ما راه فرارسنجيدم". |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||