|
پرده اسرار: ستاره | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
کاکا پرده دار درحالی با کتايون برمی خورد که سرگشته و متحير به نظرمی رسد. کتايون از ديدن کاکاپرده دار خيلی خوشحال می شود واز او می پرسد که اين بارچه رازی را برايش بازگو خواهد کرد؟ پرده دار می خندد و چيستانی به کتايون می گويد: "آن چيست که در روزهيچ کس او را ديده نمی تواند ولی درشب همه او را می بينند"؟ کتايون همه حواسش را برای يافتن جواب چيستان جمع می کند و با خودش چيستان را تکرار می کند، اما جواب های ضد و نقيضی می دهد که مورد تائيد پرده دار واقع نمی شود. پرده دار نقل ديگرمی دهد (راهنمايی می کند) که آن چيز خيلی بزرگ است ولی نسبت داشتن فاصله با ما بسيار کوچک می نمايد. کتايون که از گفته های پرده دار چيزی سر درنمی آورد، از او می خواهد تا خودش جواب چيستان را بگويد. کاکا پرده دار می خندد و شعر پرده را می خواند، شمال (باد) تندی وزيدن می گيرد و پرده کنار می رود. درعقب پرده، کتايون با تعجب از فضای شب، آسمان پرستاره و مهتاب ياد می کند.کاکا پرده دار با تائيد گفته های کتايون اضافه می کند که راز کنونی در مورد روشنی ستاره هاست. کتايون می پرسد که چرا اين ستاره ها اين قدرکوچکند و دگر اين که اين همه ستاره ها در روز کجا می روند که ديده نمی شوند؟ کاکاپرده دار با مهربانی لبخند می زند و وعده می دهد تا به همه پرسشهای کتايون پاسخ دهد ولی نخست او را متوجه سليمان و فريده می کند که هردو به آسمان مهتابی و پرستاره می نگرند. کاکا پرده دارضمن اينکه کتايون را با خود آن طرف پرده می برد علاوه می کند که چنين گونه پرسشها اکثرا نزد اطفالی که کنجکاوند پيدا می شود. کتايون با وارخطايی (نگرانی) در می يابد که بدون هيچ وسيله ای با کاکاپرده دار يکجا بال به بال به پرواز درآمده اند. کتايون از سرعت پرواز، گذر از کنار ابرهايی که درست شبيه پنبه های نرم هستند و از روشنی و بزرگی ستاره ها بهت زده است و همين که می خواهد حرفهايش را با پرده دار ادامه دهد ناگه صدای آرام و پرپژواکی را می شنود که می گويد: "نترس کتايون ما ستاره ها هستيم و اين روشنی هم که برايت عجيب است از ماست". کتايون از پرده دار می پرسد که او با که حرف می زند؟ ستاره با خنده ادامه می دهد: "اين منم ستاره کوچک پهلوی مهتاب با تو حرف می زنم". کتايون از بزرگی ستاره کوچک که سر و آخرش معلوم نمی شود با تعجب ياد می کند. ستاره می خنند و می گويد که ستاره هايی به بزرگی زمين و حتی وسيعتر از آن هم وجود دارد که ستاره های کوچک به گرد آن نمی رسد. کتايون جلو حرفهای ستاره را گرفته می پرسد پس چرا همه ستاره ها اززمين کوچک معلوم می شوند؟ ستاره کوچک می گويد چون فاصله زمين با ما خيلی زياد است، بنابراين ما کوچک به نظر می رسيم، اما همين حالا اگر از نزد ما زمين را نگاه کنيد ببين چقدر کوچک معلوم می شود. کتايون با ناباوری به زمين می بيند و از کوچک بودنش با تائيد ياد می کند و می گويد که همه ستاره ها از دور چقدر روشن بل بل کنان چشمک می زنند اما ستاره کوچولو با خنده می افزايد که راز ما در همين است که برخی از ستاره های بزرگ ما از خود روشنی دارند ولی آن عده که روشنی ندارند، نور خودشان را از آفتاب می گيرند.
کتايون در مورد اينکه چرا ستاره ها درروز به چشم نمی خورند از ستاره می پرسد. ستاره جواب می دهد: "چون در روز نور آفتاب همه جا را روشن می کند بنابر اين روشنی ما زائل شده ما به چشم نمی خوريم". پرده دار از کتايون می خواهد تا بقيه گفته ها را به اتفاق سليمان و فريده از بابا باغبان دريابند چون در اينجا کم کم ستاره ها به خواب می روند. کتايون با اينکه دلش نمی خواهد برگردد بی ميل می پذيرد و هردو دوباره به طرف زمين پرواز می کنند در زمين که هنوز روز است فريده و سليمان ساعت تيری (وقت گذرانی) می کنند، فريده باخ ود زمزمه می کند: ستاره، ای ستاره، ای ستاره – دلم از ريزه گی ميل تو داره. همه با هم به اتفاق کاکاپرده دار نزد بابا باغبان می روند و مساله ستاره ها را با او درميان می گذارند. بابا باغبان برای فهماندن درست اطفال، آنها را فرا رسبدن شب به اجرای آزمايشی درهمين رابطه دعوت می کند. به توصيه بابا باغبان، سليمان تشتی پر از آب می آورد و کتايون هم از اتاق باغبان چراغ می آورد. بابا باغبان در روی تشت اطفال را به ديدن ستاره ها فرا می خواند و می پرسد که آيا ستاره ها را ديده می توانند يا نه؟ اطفال همه يک صدا جواب مثبت می دهند. بعد هم باغبان چراغش را روشن می کند و نزديک تشت می آورد و باز هم عين پرسش را مطرح می کند اما اينبار جواب همه اطفال منفی است چون هيچ يک از ستاره ها را به چشم نمی بينند ولی همين که چراغ دور می شود دوباره ستاره ها به چشم می خورد. کتايون علت را از باغبان می پرسد. باغبان می گويد: "دليل اينست که ستاره ها درروز هم وجود دارند اما نور آفتاب مانع ديدن ستاره ها در روز می شود". سليمان می گويد اين ستاره های کوچک چقدر راز های بزرگی دارند. کتايون می گويد که ستاره ها کوچک نيستند بلکه اين فاصله آنها با زمين است که به چشم ما کوچک می آيند. برای روشن شدن موضوع بابا باغبان می افزايد گاهی طياره را ديده ايد که به اندازه سه خانه بزرگی دارد اما هنگام پرواز چقدر خورد به نظر می رسد، ستاره ها هم همين گونه نظر به فاصله شان از زمين کوچک معلوم می شوند. بازهم شمال تندی وزيدن می گيرد و پرده دار می داند که وقت آنها سر رسيده با عجله می رود تا پرده را درکشد، مگر قبل از رفتن با اطفال و باغبان خدا حافظی می کند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||