|
چهره ها و جايها: زرک طفل کوچی | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اجمل و نسيمه دو خواهر و برادر نوجوان هستند، در حالی که نسميه با اجمل حرف می زند، اجمل بيت (ترانه) کوچيان را با خودش با آواز بلند زمزمه می کند. نسيمه که از ديرگاهيست به خنياگری (آوازخوانی) او گوش داده، با بيزاری از اجمل می پرسد که چرا اينقدر اين بيت را تکرار می کند؟ اجمل بی درنگ می گويد که در سفری که به قندهار داشت، يک خانواده کوچی را ديده و همين بيت را از آنها ياد گرفته است. او اضافه می کند که از زندگی کوچی ها خيلی خوشش آمده است. نسيمه با بی اعتنايی تمام، جلو حرف های اجمل را گرفته و به او می گويد: همه يکسان زندگی می کنند و زندگی کوچی ها، هيچ گونه تفاوتی با زندگی ما ندارد. اطفال از ديدن خاله گاديران (کالسکه ران) اظهار خرسندی می کنند و از موضوع را با او هم در ميان می گذارند. نسميه که در رابطه با زندگی کوچی ها شنيده و اشتياقش بيشتر شده، اصرار می کند که خاله گاديران، آنها را به ديدن کوچی ها ببرد. گاديران مثل هميشه با قهقه و کلمات "انگره بنگره دنگره چف" گادی جادويش را فرا می خواند. اطفال با خوشحالی در بالا شدن و جا گرفتن درگادی می خواهند از همديگر پيشی بگيرند. در طول راه اجمل می پندارد که حتما به سوی قندهار درحرکتند، ولی خاله گاديران برخلاف تصور اجمل می گويند: "نه چون کوچی ها تنها درقندهار نيستند بلکه آنها نظر به مقتضای طبيعت و تغيير آب و هوا به جاهای مختلف می روند". نسيمه که انگار چيز تازه ای را کشف کرده باشد، از بلندی ها به پائين با دستش به سوی رمه های گاو و گوسفند اشاره می کند و از خيمه های اطراق کرده می گويد. خاله گاديران به آن دو می فهماند که آنها به جايی آمده اند که منطقه واغظ ناميده می شود و از مربوطات ولايت غزنين (غزنی) است. او سپس گادی جادویي را با کلمات "اللو پللو، اللو پللو، اللو پللو" روی زمين می نشاند. فضای آزاد، دشتهای سر سبز، خيمه هايی که با گوشه های نيمه بلند و نيمه پائين برافراشته شده از دور و نزديک به چشم می خورد. دودی که از ديگدان (اجاق) ها به هوا بلند است با صدای مرغهايی که اين سو و آن سو می گردند، آواز رمه ها که برای چريدن برآمدند، عوعو سگ ها ... همه و همه نمای بيش از حد زيبايی به آن منطقه بخشيده است. در جايی ديگر، در کنار آن همه رمه ها، پسربچه زيرکی بعد از نواختن توله (نی) بيت می خواند، درست شبيه چيزی که اجمل با خودش زمزمه می کرد. خاله گاديران با اطفال نزد آن بچه می روند و از آواز خوش او تعريف (تمجيد) می کنند. نسيمه با اينکه از سگ می هراسد، جلو می رود و از بچه کوچی می خواهد تا خودش را معرفی کند. چوپان خودش را زرک معرفی می کند و می گويد که رمه چرانی می کند. ا
زرک توضيح می دهد که هنگامی که او رمه هايش را به چرانيدن می برد، سگش که ببر نام دارد هم با او همراه است، چون ببر به خوبی می تواند از رمه ها با او مواظبت کند. زرک با اشاره به سگش اضافه می کند که هم اکنون هم ببر رو به رو نشسته و گوش به آوا است تا مبادا گرگ يا حيوان ديگری برای رمه ها کمين گرفته باشد. زرک از هنرنمايی های سگش به آنها می گويد. درهمين هنگام سگ می خيزد و زرک با کلمات خاصی سگ را به آرامش فرا می خواند. بعد هم زرک کلاهش را به دور پرتاب می کند و از ببر می خواهد تا آن را بياور. اطفال و خاله گاديران با ديدن اين صحنه می خندند و کف می زنند و به زرک آفرين می گويند. نسيمه از زرک می پرسد که چند سال دارد و چه تعداد گاو و گوسفند را وارسی می کند؟ زرک در جواب می گويند: "۱۱ سال دارم و بيشتر از٥٠ راس بز و گوسفند را مواظبت می کنم". درحاليکه خاله گاديران به او آفرين می گويد از زرک می پرسد که چگونه تعداد مواشی (دامها) اش را حساب می کند و چگونه شمارش را فرا گرفته است؟ زرک می گويد من شمارش را از پدرم آموختم، هرگاه پدرم رمه ها را حساب می کرد من از دنبالش يک يک با خود می شمردم. در همين هنگام خريطه (خورجينی) که زير بغل زرک آويزان است توجه نسيمه را به خود جلب می کند. زرک در اين مورد می گويد که اين خريطه اش را به منظور بردن خوراک و آب با خودش دارد. جمل با وسواس می خواهد بداند که زرک در خورجينش چه دارد. زرک با مهمانوازی تمام، دستمالی را هموار می کند و داشته های خريطه اش را که آب و نان و مقداری پنيراست به روی مهمانان می گشايد و آنها را دعوت به خوردن می کند. خاله گاديران و اطفال به همراه زرک غذا صرف می کنند و ازخوشمزه بودن آن توصيف می کنند. زرک در مورد اينکه در اين دشت تنها دق نمی آورد (دلتنگ نمی شود)، می گويد که در اوقات چرانيدن رمه هايش، بعضا با امان الله دوستشسنگ اندازی می کند، پلخمان و غورسی بازی می کند.
بازی همينگونه ادامه می يابد تا يک تن برنده شود. از ميان تمام بازيهای که زرک نام گرفت، بازی سنگ اندازی مورد پسند اجمل قرار گرفت. او سنگی را بر می دارد و می خواهد به دور پرتاب کند ولی نمی تواند، همه به اجمل می خندند. زرک می گويد که اين کار نياز به تمرين دارد و گرنه باعث افگار (زخمی) شدن آدم می شود. اجمل با خنده ای که نمايانگر کتمان شرمش است، می گويد چون زرک هميشه خوراکه های قويی مثل شير، پنير، روغن زرد و از اين قبيل زياد می خورد، بنابراين قوی و توانمند است و کارهايش را به خوبی انجام می دهد. بعد خاله گاديران از زرک می خواهد تا برايشان بيت بخواند. زرک می پذيرد تا برای مهمانهای خود بيتی را زمزمه کند و بعضا اطفال هم با او همراهی می کنند. نسيمه از زرک می پرسد که آيا از زندگی کوچي تش راضی هست يا نه؟ زرک بلادرنگ می گويد: "زندگی کوچی برايم يکنواخت شده و می خواهم مسکون (ساکن) شوم و بتوانم مکتب بروم، چون رفتن به مکتب يکی از بزرگترين آروزهايم است". بار ديگر صدای عوعو سگ بلند می شود و خاله گاديران اطفال را متوجه کمی وقت می کند. آنها از زرک و مهمانوازی هايش و معلوماتی که در مودر خودش داده است، تشکر می کنند. زرک به نواختن توله و چراندن رمه اش ادامه می دهد. خاله گاديران هم گادی جادوی اش را می خواهد تا اطفال را دوباره به خانه هايشان برگرداند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||