 | | | باغ بابر از تفرجگاه های شهرکابل، است که روزانه به ده ها تن از آن ديدن می کنند. |
فاطمه که تازه به شهر کابل به مهمانی خانه يی کاکای خود آمده، می خواهد با عبيد پسر کاکايش ديدن بعضی جاهای کابل برود. در راه با بنجاره والا مقابل می شوند و از عزم شان به او می گويند. بنجاره والا، روی آئينه يی جادويی اطفال را به تماشای باغ های کابل می برد. نخست باغ بابر ، به منزله يی تفرجگاه و جای تاريخی تماشا می شود، فاطمه از سرسبزی و زيبايی باغ تعداد زيادی از مردم متعجب می شود. بعد همه با هم به تماشای باغ بالا رفته از دامنه يی تپه و موقعيت زيبای آن که تمام کابل به چشم می خورد خيلی تعريف می کنند.  |  بنجاره والا، اطفال را روی آئينه ی جادوی به تماشای شهر کابل می برد.  |
بنجاروالا مشهور تر ين کوه های شهر کابل را به اطفال گفته از شير دروازه، آسمايی وخواجه صفا نام می برد. فاطمه متوجه دريا شده از کمی آبش می پرسد، بنجاره والا آن را دريای کابل می نامد و اضافه می کند که نظر به موسم آبش زياد و کم می شود. |