 | | | خاله گاديران اطفال را به ملاقات عبدالقوی به ولسوا لی قره باغ ولا يت کا بل می برد. |
نگينه در کارگاه دستمال می د وزد. برا درش وی را به سا عتيری فرا خواند. اما نگينه اصرار می ورزيد تا که کا رش را تمام نه کند ساعتتری نمی کند." در همين وقت خا له گا ديران رسيده از عواقب کا ر دوامدار به نگينه می گويد. وی از طفل قا لی بافی قصه می کند،که با کار دومدار دچار مشکلای شد. سرانجام همه با هم در گادی جادويی سوی پسرک قالی باف به پرواز در می آيند. در راه احمد در مورد وی می پرسد. خا له گاديران می گويد عبدالقوی يازده سال داردو در ولسوا لی قره باغ ولا يت کا بل زندگی می کنند . پس از فرود آمدن گادی، دو تن در مورد وی گفتند: "عبدالقوی ما نند سا ير بچه ها سا عتيری نمی کند،هميشه مصروف قالين بافی است. از هيمن رو چشما نش ضعيف شده و پستش کپ شده است." اطفال خانه عبدالقوی رفته در مورد کارش پرسيدند. وی گفت از چها ر ساعت بدين سو بلا وقفه کار می کند، او هروز قبل و بعد از مکتب کارمی کند." وی اين حرفه را از برادرش آموخته است، ابتدا از علمک (بافت حاشيه قالی) شروع کرد، بعد يک تخته قالی را ظرف 4 ماه و دگر را در 2 ماه تکميل کرد.  | | | هروزچها ر ساعت بلا وقفه کار می کنم و قبل و بعد از مکتب باز هم به کارم ادامه می دهم." |
وی می گويد: "عا دت کرديم، هر چند خسته می شوم، اما از همين راه نان می خو ريم." اما نويد طفل دگری، که مصروف قالی بافيست گفت: "باری اينکه خا ک در دماغم نرود رويم را با دستمالی می پيچم و يک تخته قالی را ظرف دو يا چها ر ماه، بلکه در پنج يا شش ماه تکميل می کنم. من کار دومدار نمی کنم، تا خسته نشوم و آسيب نبينم. اتا ق ما آفتابی و هوا دار است، در جريان کار تفريح کرده با دوستا نم سا عتيری می روم." |