|
خورجين بنجاره: نهال شانی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بنجاره والا باخواندن شعرگونه و با نهالک های نزد رستم وفاطمه می آيد، بعد از مانده نباشی کودکان متوجه نهال های می شوند که بنجاره والا باخود آورده است. .اطفال از بنجاره والا می پرسند که چرا اين همه نهال ها را آورده است ؟ بنجاره والا می گويد: " اين بار به هر کوچه که می روم، می خواهم نهال تحفه بدهم، زيرا فصل نهال شانی است." فاطمه خوشی نموده و ترانه نهال را زمزمه می کند، رستم وبنجاره والا هم ترانه را با او می خوانند: ماخورد وکلان هستيم - دوست مهربان هستيم يک بسته نهال داريم - سودای بسال داريم بنجاره والا يک يک نهال برای آنها تحفه می دهد و به کوچه ديگر می رود . کوچهِ ديگر قسيم ازطيبه در باره نها ل شاندن می پرسد که ازسال گذشته تا حال چند تا نهال را با پدرش شانده است ؟اونهال های شانده گی را 30 دانه می داند.
دراين وقت بنجاره والا رسيده وبا گفتن تکيه کلام خود برای آنها نهال می دهد ومی گويد که اين نهال هارا نيزبانهال های سال های گذشته خود جمع کنيد . اطفال خوش شده نهال هارا با 30 نهال دگر جمع می کنند، در ابتدا هردو غلطی می نمايند. بعدا به کمک بنجاره والا می توانند تا 40 بشمارند. بنجاره والا ضمن تحفه دادن يک يک نهال، برای آنها می گويد که جمع تا 40 را برای دوستان خود هم بگويند و خود به کوچه ِديگر ميرود . کوچهِ ديگر قاسم وزبيده منتظر آمدن بنجاره والا هستند که بنجاره والا می آيد و بعد از مانده نباشی زبيده فکاهی راکه ياد دارد می گويد: احمد نهال های خود را گم کرده بود، غالمغال داشت و.می گفت :" نهال های مرا بياريد؛ ورنه زيان خواهيد کرد!"
رفيقايش وارخطا شده برای او نهال پيدا کردند. احمد خوش شّد،رفيقايش از او پرسان کردندکه اگرنهال ها يت پيدا نمی شد چی می کردی ؟ احمد به خنده گفت :" پروا نداشت، به آغايم می گفتم که ديگر نهال برايم بی آورد . همه می خندندو بنجاره والا در خم کوچه ديگر می رود. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||