|
خورجين بنجاره: قو، پرنده مهاجر! | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
وحيد و ليلا با هم ميله دارند، دختران دايره می زنند، ليلا از نيامدن همبازی هايش به وحيد می گويد. وحيد، در مورد می پرسد. ليلا از دختر همسايه شان نشانی می زند که تازه از مهاجرت به وطن بازگشته است. هردو در همين مورد حرف می زنند که بنجاره والا می رسد. کودکان همه با شادمانی از بنجاره والا پزيرايی می کنند. آنها پس از مانده نباشی از موضوع به بنجاره والا می گويند. ليلا فکر می کندتا نام دختر همسايه را پيدا کرده به بنجاره والا بگويد. بنجاره والا، ليلا را از چرت زدن باز می دارد و از او می خواهد تا پاسخ معمای وی را در يابد. او می گويد: " "مادر جمشيد سه بچه دارد. نام بچه اولی فريد و بچه دومی حميد است. حال تو بگو که نام بچه سومی چيست"؟
کوکان جواب های نادرست ارائه می کنند که مورد تائيد بنجاره والا قرار نمی گيرد. او باز هم معما را يکبار دگر به کودکان به تکرار می گيرد، ولی آنها اين بار هم قادر به دريافت پاسخ درست نمی شوند. بنجاره والا، ذهن اطفال را روشن کرده جواب درست را خود به ايشان می گويد: "نام پسر سومی جمشيد است، چنانچه در اول هم گفته شد که مادر جمشيد سه فرزند دارد" در اخير بنجاره والا، کودکان را به دريافت همچو معما های فرا خوانده و بعد از دادن تحفه به کودکان خود به کوچه ديگر می رود. کو چه ديگر فريده و عظيم، منتظر آمدن بنجاره والا اند. همين که صدای غرغرانک را می شنوند بی درنگ، سوی او می دوند. فريده درمی يابد که اين باز بنجاره والا با خود پرنده ای را نيز آورده است.کودکان همه از آمدن بنجاره والا و ديدن پرنده اش خيلی احساس خوشنی می کنند. فريده، پرنده را قاز وعظيم آن را قو می خواند. بنجاره والا ،از اطفال می خواهد تا نشانی پرنده رابگويند.
فريده می گويد:": نول دراز ، گردن بلند، پرهای مقبول داردو قو است ."عظيم می گويد:"رنگش سفيد است و مقبول است ،پس قاز است ، نه قو." بنجاره والا،فريده را تاييد می کند. اطفال ،در باره خوراک ، جای بود وباش و انواع قو می پرسند؟ بنجاره والا با گفتن تکيه کلام می گويد که قو درخشکه وآب زنده گی می کنند، از گياه های آبی استفاده کرده حتی با نول خود گياه ها را از ريشه می کند. نظر به تغيير آب وهوا، قوها سفر کرده به جا های دور می روند. مذکر و مونث دارند هم و از پر قو بالش می سازند . بنجاره والا قوی پلاستيکی، به اطفال تحفه می دهد و راهی کوچه ديگر می شود. کوچه ديگر بنجاره والا، متو جه مونسه می شود که گريه می کند، او علت گريه اش را می پرسد. مونسه از گم شدن مقداری از پول هايش می گويد که غرض خريدن سودا گرفته بود.
حبيب که همبازی اوست، می پرسد چگونه فهميد که پولهايش گم شده است؟ مونسه جواب می دهد که چند بار پولش راحساب کرد، کم بود . حبيب پيشنهاد می کند که، نخست چهار، چهار روپيه جدا کرده، بعد حساب نمايد. بنجاره اين کار وی را می پسندد. به همين ترتيب ضرب زبانی چهار، تا پنج چهار تکرار می شود و مونسه می داند که پولش پوره 20 افغانيست و گم نشده است. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||