|
چهر ه ها و جا يها: ثمره حرفه و آموزش! | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
جميله، سردار را از بابت غيابت از مکتب ملامت می کند. سردار افگار بودن پا يش را علت می آورد. ميان اين همه حرف های آن دوخا له گا ديران می رسد. بعد احوال پرسی، جميله موضوع را با خاله گاديران در ميان می گذارد. سردار می خواهد که پا يش را به خاله گاديران نشا ن د هد ،او می بيند که پا ی سردار به حد ی ا فگا ر نشد ه که ما نع رفتنش به مکتب شود . خا له گا ديران از فواد يا د می کند که با وجود نداشتن يک پا، منظم مکتب می رود و کما ل ها ی ديگری را هم ياد دارد . جميله و سردار ،از خا له گا ديران می خواهند تا آنها را به د يدن وی ببرد . خاله گاديران می پذيرد بعد همه باهم روانه منزل فواد می شوند .
خا له گا ديران می گويد: "فواد به اثر ا نفجا ر ما ين، يک پا يش را از دست داده و مد تيست که در منطقه شاه شهيد شهر کا بل زندگی می کند، متعلم صنف پنجم است و 13سا ل دارد . " خا له گا د يران، گا د ی جادوئی را در برابر خا نه فواد فرو می آورد . اطفا ل در حا لی دا خل خا نه فواد شا ن می شوند که فواد مصروف د وختن لبا س است . خاله گاديران، جميله و سردار با فواد سلام عليکی می کنند. فواد با مهربانی از آنها مهمانوازی می کند. سردار با فواد سر صحبت را باز کرده در مورد سرگذشت وی می پرسد. فواد می گويد : "وقتی پا يم را از دست دادم ،بسيا ر رنج می بردم، به هيچ چيز د ل خوش نمی کردم و حتی از خا نه هم بيرون نمی رفتم . بيشتر ين اوقا تم را در خا نه می ماندم وقتی ما درم خيا طی می کرد در پهلويش می نشستم و متوجه کا رها يش می شد م . قيچی و ماشين خياطی، شوق خيا طی را در د لم برانگيخيتند. من از پا رجه ها ی بيکا ره، لبا س خورد خورد می دوختم. هنگا می که پدرم، متو جه علا قه ام نسبت به خيا طی شد. من را نزد يکی از د وستانش که خيا ط بود به شا گردی فرستاد. ظرف د و ما ه، د وختن تنبا ن را يا د گرفتم و بعد از گذشت يک يا د وسا ل تما م خيا طی را يا د گرفتم .حال هم لبا س زنا نه می د وزم و هم مردانه . خاله گاديران با تمجيد از استعداد فواد ازش در مورد مکتب و درس هايش پرسيد که آيا مکتب می رفت يا نه؟ فواد گفت: "بله!مکتب می رفتم، در صنف اول، دوم نمره شدم و به تا حا ل که صنف پنجم ا ستم اول نمره ا ستم . جميله از فواد پرسيد که چرا تصميم گرفت مکتب برود و کسب خياطی را بيآموزد؟ فواد در جواب گفت: "وقتی در شهر اطفا ل و معيوبين د يگررا می ديدم گدايی می کردن، خيلی بد معلوم می شدند، من تصميم گرفتم مکتب بروم و چيزی بيآموزم. همچنا ن در پهلوی مکتب، کسب خياطی را هم آموختم، تا زندگی خود را ما نند ساير مردمان سالم پيش ببرم . " در همين حال پدر فواد هم داخل خانه می شود. خاله گاديران پس از سلام عليکی نظر وی در مورد فواد می پرسد.
پدر فواد می گويد: "فواد بچه با ا ستعد اد و غيرتی است. بسيا ری از کا رهای خياطی را از استادش آموخت و درس ها يش را به شوق و ذ وق پيش می برد. پسرم وقتش را بيهود ه ضا يع نمی کند. وی برای انجام کار هايش، تقسيم اوقا ت دارد" پدر فواد در برابر سوال جميله می گويد:"فواد خوش دارد موسيقی بشنود و شطرنج بازی کند، هنر و صدای فرها د دريا را بيشتر می پسندد." سردار در مورد فوايد کار های فواد ازش می پرسد. فواد می گويد درس و خيا طی فوا يد بی شماری برايم رسانيده، حال می توانم لبا س دلخواهم راجور کنم و هر نوع کتا ب، اخبا ر، مجله را بخوا نم. " خاله گاديران از فواد می پرسد که برای ساير دوستان و همبازهايش چه پيام دارد. فواد می گويد: "پيا مم به تمام اطفال اين است که اطفال معيوب می تو انند هم درس بخوا نند و هم کسب را که علا قه دارند، بيآ موزند و خود را از خطرات ما ين دور نگهد ارند". جميله و سردار، با فواد خدا حافظی کرده با گادی جادويی خاله گاديران روانه خانه هايشان می شوند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||