|
پرده اسرار: من ېار مهربانم! | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
عبدالله ترم جادوی را نواخت تا پرده دار حاضر شود. او علت حضورپرده دار را دلتنگی، تنهای و نداشتن سرگرمی سالم برای خودش خواند. بعد، از پرده دار خواست تا به همين بهانه، از روی يکی از راز ها پرده بردارد. پرده دار خنديده می گويد پس چه بهتر است تا راز دلتنگی خودت را دريابيم. هردو می خندند. طبق معمول شعر پرده خوانده شده و پرده جادوی اسرار کنار می رود. عبدالله در پس پرده، کتاب بزرگ را روی ميز می بيند و جمع را می نگرد که هريک کتابی پيش رو دارد. او با تعجب از کاکا پرده دار می پرسد: "اين همه چيست؟ معلوم می شود اين جا کدام کتاب خانه ای باشد". پرده دار گفته عبدالله را تائيد می کند و می گويد من بهترين دوست برايت انتخاب کردم تا خوبترين مونس و بهترين يار تنهای تو در هروقت باشد. عبدالله ميان اطفال، دوستش را می جويد که پرده دار برايش گزيده ولی نمی يابد.
درهمين موقع کتاب با عبدالله حرف می زند: "تو بايد کتاب را با اشتياق بخوانی نه با ترس و از بيم امتحان. برای اينکه: من يار مهربانم، دانا و خوش بيانم— دارم سخن فراوان، با انکه بی زبانم عبدالله از گفته های کتاب بهت زده می شود و با پرده دار در مورد بحث و گفتگو می کند. سرانجام کاکا پرده دار با عبدالله از پرده جادوی گدشته نزد کتاب می روند. پرده دار کتاب را ورق می زند. تصوير های رنگه کتاب توجه عبدالله رابه خود جلب می کند. کاکا پرده دارقصه از کتاب را به خوانش می گيرد وعبدالله به روی رسم های رنگه دخترها و بچه ها در کتاب دست می کشد، يکباره آنها زنده می شوند. يک، يک از کتاب بيرون می آيند و دست به دست هم می دهند حلقه می زنند. يکی از اطفال دست عبدالله را گرفته او را هم به طرف شان کشيده، شريک بازی شان می سازد. اطفال همه با هم قوقو برگ چنار و بابه زنجيرباف می کنند. عبدالله از هرلحظه بازی لذت می برد با همبازی هايش از ته دل خنده سر می دهد. وقتی بازی پايان می يابد اطفال دست به دست هم، سوا از عبدالله يک، يک دوباره به داخل کتاب می روند. عبدالله از کتاب خوشش می آيد و از پرده دار می پرسد چگونه می تواند بيشتر و بيشتر از کتاب لذت ببرد؟ پرده دار می گويد وقتی بدون کمک کسی خود خواندن و نوشتن بتوانی. اما اين کار را در مکتب، خانه، مسجد و با يکی از بزرگان تان هم فرا گرفته می توانيد.
کاکا پرده دار در ادامه قصه می کند: "اسد نزد پدرش رفته در مورد اينکه چگونه می شود راز دوستی با کتاب را دريافت، می پرسد. پدرش گفت: "برای دريافت اين کار، تو بايد به مکتب بروی و زبان کتاب را بياموزی تا بتوانی به سادگی با کتاب حرف بزنی". پرده دار برای اثبات گفته هايش، صفحه ديگری از کتاب را ورق می زند، باز هم تصوير از باغچه سرسبز با پسری که زير درخت جا گرفته و کتاب مطالعه دارد جلب توجه می کند. تصوير اسد همانند پرده تلويزيون زنده می شود و به حرکت درمی آيد. پرده دار عبدالله را با اسد هم صحبت می سازد. اسد می گويد او کمک پدرش شامل مکتب شد و حالا به سادگی می تواند در پهلوی کتاب های درسی اش برخی کتب قصه را هم بخواند. اسد در اثر اصرار عبدالله کتاب دست داشته اش را که شير و چوبشکن نام دارد، به انها می خواند. عبدالله از قصه که همانا در مورد دوستی شير و چوب شکن است خيلی خوشش می آيد او در جريان از اسد سوالاتی می کند. اسد می گويد وقتی خودت به خواندن کتاب روی بياوری و به ذوق خودت کتاب دريابی آن وقت لذت مطالعه و کتاب خوانی را به مراتب بيشتر از شنيدن قصه می يابی. اسد اين حرفها را گفته دوباره نقش تصوير همان صفحه می شود.
درهمين وقت کتاب می گويد: "تو می توانی اوقات فراغتت را به کتاب خوانی اختصاص بدهی و يا برايت تقسيم اوقات درست نمای تا هم به کتاب های درسی ات وقت داشته باشی و هم برای کتاب های غيردرسی ات. و تا جايکه چگونه کتاب ها رامطالعه کنيد بيا اين را هم دريکی از صفحه های من بچه ها برايت می گويند". کتاب صفحه اش را ورق می زند و در تصوير ديگر چند بچه گرد هم آمده در مورد مطالعه هايشان صحبت می کنند. احمد می گويد: "من در پهلوی کتاب های درسی ام بيشتر دوست دارم کتاب های پرماجرا و پليسی بخوانم". فريد می گويد: "من شب هنگام وقتم را به مطالعه داستان های انتباهی اختصاص می دهم". پرويز می گويد:دوست دارم هرگونه کتاب قصه های اطفال را بخوانم". همين که گفته های بچه ها پايان می يابد باد تندی می وزد و کتاب را بسته می کند. پرده دار درمی يابد که وقت برنامه رو به اختتام است. هردو به عجله می روند و پرده را درمی کشند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||