شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
۱۰۰۰ آرزو؛ روایتهایی برای روز جهانی پناهندگان
یک پروژه عکاسی با نام یک هزار رویا که توسط ۴۰ پناهنده انجام گرفته، در تلاش است تا داستان دیگرانی را که در اروپا زندگی میکنند، را روایت کند.
در روز جهانی پناهندگان تعدادی از این عکسها و روایتها را با هم در اینجا میخوانیم.
حنا ۲۹ ساله
هنگامی که خانواده وی تصمیم گرفتند از درگیریهای کردستان عراق بگریزند، او یک دختر نوجوان بود.
پس از یک سفر سخت و طاقتفرسا به آلمان رسیدند. اوایل او خیلی میترسید و گیج بود، اما در همان حال از اینکه به یک نقطه امن در اروپا رسیدهاند، خوشحال بود.
حنا امروز در اسکاتلند زندگی میکند و صاحب یک کافه است و بخشی از سود مغازه کوچکش را برای پناهجویان در یونان میفرستد.
او میگوید: "هدف من برای آینده این است که تا میتوانم به بچهها کمک کنم تا آنها کودکیشان مشابه کودکی من نباشد".
دژنک ۲۶ ساله
دژنک، بهخاطر همجنسگراستیزی در جامعه، خشونت و ازدواج اجباری که خانوادهاش برایش ترتیب داده بودند، مجبور به ترک مقدونیه شمالی، کشور محل تولدش شد.
او میگوید: "بسیار افسرده بودم و هیچ امیدی برای آینده نداشتم و هیچ دورنمایی هم نبود".
"من مجبور بودم در یک زندگی پر از دروغ، زندگی کنم و برای خودم چنین زندگیای، را دوست نداشتم".
مهاجرت به یک کشور جدید در ۲۰ سالگی برای دژنک خیلی سخت بود، اما این سختیها باعث شد تا او باتجربهتر شود.
خودش میگوید که "بعنوان یک فرد خیلی تغییر کردم، اما همچنان راه طولانی برای رفتن دارم".
امروز دژنک دانشجو و یک فعال حقوق همجنسگرایان است و به همراه ۴ دوست دیگرش در بروکسل زندگی میکنند.
شمی ۲۷ ساله
شمی، در بنگلادش بزرگ شده و دوست داشت که روزنامهنگار شود و همیشه در خصوص نقش زنان در جامعه سوال داشت.
در ۲۰ سالگی او یک وبلاگ داشت، و با وجود همه تهدیدهای آنلاین به مرگ و تجاوز درباره فمینیسم و حقوق بشر مینوشت.
شمی میگوید: "من همیشه اعتقاد داشتم آنچه که انجام میدهم، و مینویسم در شکستن تابوها تاثیر دارد و برای جامعه مفید است".
پس از آنکه تعدادی از وبلاگنویسان در بنگلادش به قتل رسیدند، سازمان عفو بینالملل کمک کرد تا او بعنوان پناهنده به برلین منتقل شود.
مهاجرت برای او افسردگی به همراه داشته اما حالا احساس امنیت میکند و دیگر از چیزی نمیترسد.
او میگوید که خیلی خوشحال است که میتواند هر چه میخواهد بگوید و صدایش را بلند کند: "خیلی خوشحالم که میدانم آزادی یعنی چه و اینکه هیچکس نمیتواند آن را از من بگیرد."
آنا ۲۷ ساله
آنا، یک پناهجوی اهل آلبانی است که از یک خانه مملو از خشونت و ازدواج اجباری فرار کرد، اما در دام یک باند قاچاق جنسی افتاد.
او به یاد دارد که چگونه او را از کشوری به کشور دیگر میبردند و به او تجاوز میکردند، تا اینکه توانست زمانیکه در بریتانیا بود از دست سوءاستفاده کنندگان فرار کند.
آنا میگوید که "به لحاظ عاطفی در یک وضعیت کاملا سیاه بودم و تا مدتها و ماهها نسبت به همه چیز بیحس بودم".
او اکنون در لندن زندگی میکند و سعی دارد تا به زندگی مثبت نگاه کند. به مدرسه میرود و کارهای داوطلبانه کمک به کودکان انجام میدهد.
خودش میگوید: "زمانیکه در کنار بچهها هستم خوشحالم و همه چیزهای دیگر را فراموش میکنم".
التون ۱۹ ساله
التون به همراه برادر و پدر و مادرش زیمبابوه را به دلایل سیاسی ترک کرد.
آنها امروز در یک خانه موقت پناهندگان در ایرلند زندگی میکنند.
او آرزو دارد که روزی تبدیل به یک هنرمند حرفهای شود.
به خاطر زندگی در فقر، وضعیت آینده او چندان روشن نیست و آنها مدام مجبور به تغییر محل زندگی هستند.
التون زمانیکه به زندگی در زیمبابوه فکر میکند، دلتنگ دوستانش میشود و میگوید: "گاهی احساس تنهایی میکنم و احساس میکنم که اینجا خانه من نیست در حالیکه حس دیگرم میگوید اینجا خانه توست و این مسئله برایم گیج کننده است."
او میگوید که هر چقدر هم شرایط سخت باشد، او هرگز تسلیم نخواهد شد.
سلین ۳۸ ساله
سلین را بخاطر هویت جنسی، بارها در کوبا دستگیر کردند و مورد ضرب و شتم و آزار و اذیت قرار دادند.
او میگوید: "مردم بر سرم فریاد میکشیدند و به طرفم سنگ پرتاب میکردند".
"هر روز فکر میکردم که زندگیام هیچ آیندهای ندارد".
سلین میگوید که "قبل از ترک کوبا، رویایش زندگی بهتر و پذیرفته شدن توسط جامعه و داشتن حقوق برابر بود".
او در سال ۲۰۱۸ به فرانسه فرار کرد و زمانی که درخواست پناهندگیاش پذیرفته شد را "یک تولد دوباره" میداند.
با وجود خوشبینی اولیه، او میگوید که تبعیض در بازار کار، بر سلامت روان او تأثیر گذاشته و از مشکل ترس از رفتن به خیابان و مکانهای شلوغ (آگورافوبیا یا برزن هراسی) رنج میبرد.
با اینحال او توانست شغلی در زمینه نظافت خانهها پیدا کند و حالا با چند سازمان فعال همکاری میکند. او میگوید مبارزه اش با تبعیض همچنان ادامه دارد.
آرام ۳۳ ساله
آرام، پس از آنکه برادرش به دلیل مخالفت با مردی که او دوست داشت، به او حمله کرد و فک و دماغش را شکست، از ایران به ترکیه فرار کرد.
آرام میگوید که در ترکیه هم برادرش، آنها را تحت فشار گذاشته بود و آنها مجبور به فرار دوباره از ترکیه شدند.
او میگوید: "وقتی وارد اروپا شدیم، خیلی سخت بود."
زندگی به عنوان یک پناهنده به او "احساس اضطراب و اندوه" داده بود. او میگوید: "حالیکه همیشه فرد شادی بودم اما حالا کمتر میخندم و تبدیل به فردی دلمرده شدهام."
آنها امروز در "یک خانه کوچک و خوب" همراه با همسرش زندگی میکنند و او خودش را با نگهداری از پسر کوچکشان مشغول کرده است.
آرام میگوید: "من زیاد قوی نبودم. اما چون همسر عزیزم در کنارم بود، توانستم بر سختیها غلبه کنم و قویتر شوم."
وفا ۳۰ ساله
وفا، یک کودک سوری بود که پدرش او را به اعتراضات میبرد.
خودش میگوید: "پدرم در نقش گرفتن هویت من نقش زیادی داشت و به من قدرت داد تا بتوانم ادامه دهم".
اما پدر وفا دستگیر و زندانی شد. او و خانوادهاش مجبور به فرار به ترکیه شدند و پس از آن او میگوید که "خودش را گم کرده و بسیار افسرده شده است."
با این حال وفا سعی کرد در آن دوران به مادر و خواهر سه سالهاش کمک کند تا زمانیکه به او پناهندگی در آلمان پیشنهاد شد و مجبور شد یک تصمیم سخت دیگر برای جدا شدن از خانوادهاش را بگیرد.
او امروز در برلین زندگی میکند و زندگی خود را وقف فعالیتهای سیاسی کرده است.
وفا میگوید: "من همیشه آرزوی یک کشور آزاد و دموکراتیک را دارم که در آن شروندان شان و حرمت خود را داشته باشند."
عبدول ۱۹ ساله
عبدول، زمانی مجبور به ترک سیرالئون شد که در یک مراسم، یک گروه مخفی به او مواد مخدر دادند و او را بستند و مورد ضرب و شتم قرار دادند.
او میگوید که "احساس میکردم که دارم میمیرم و همه چیز تمام شده، اما موفق شدم که فرار کنم".
عبدول با وجود دارو و درمان میگوید که هنوز دچار کابوس میشود و "با فریاد از خواب بیدار میشوم".
او در راه آتن نزدیک بود که در دریا غرق شود که توسط گارد ساحلی نجات پیدا کرد و از این جهت ممنون دولت یونان است.
به گفته عبدول زمانی که در سیرالئون بود، آرزو داشت یک متخصص آیتی شود و امروز امیدوار است که بتواند تحصیلاتش را ادامه دهد و تشکیل خانواده بدهد.
خشایار ۲۹ ساله
خشایار ایران را بیش از ۳ سال پیش ترک کرد.
خاطرات سفر و ۹ ماه اقامتش در کمپ پناهندگان در یونان همچنان برایش سنگین است.
او میگوید که در ایران "خانه و ماشین و حساب بانکی داشتم" اما "وقتی آنجا را ترک کردم، دیگر هیچ چیزی نداشتم، هیچی".
اما این همه چیزی که خشایار از دست داده نیست، او میگوید که برای خانواده و کشورش دل تنگ شده است.
خشایار میگوید: "شبها که تنها هستم و شروع به فکر کردن به گذشته میکنم، خیلی احساس ناراحتی میکنم، فقط دعا میکنم."
او اکنون بعنوان یک هنرمند در زمینه خالکوبی در سوئد کار میکند و آرزو دارد که روزی مغازه خودش را داشته باشد.
میگوید که به خودش ایمان دارد و "وقتی به خودت ایمان داشته باشید میتوانی قوی باشی".
کلیه حقوق تصاویر متعلق است به Witness Change / Open Society Foundations
برخی از اسامی تغییر داده شده است