تجربهها از کودکآزاری؛ وقتى كودكىام گم شد
هشدار: خواندن این مطالب ممکن است برای شما ناراحتکننده باشد
این مطالب را مخاطبان ما در مورد تجربیات شخصی شان نوشته اند و برای ما فرستاده اند. نویسندگان خواستهاند که نامشان محفوظ بماند.

تجربه ۱:
این روزها روزهایی است که مدام خاطراتى را به یاد مى آورم که آرزو داشتم هرگز برایم اتفاق نیفتاده بودند. خاطراتى که زود بزرگم کردند، زود طعم تلخ زندگى را در کامم ریختند و بى هیچ توانى در مقابلشان تسلیم شدم. ترس، اولین چیزى بود که از مادرم آموختم.
به هر بهانهاى، با کوچکترین نشانهاى از کاستى از سویم، سیل ناسزا به سمتم روانه مىشد که من چقدر احمق و بىلیاقتم، که چقدر دلش مىخواهد من نبودم، که دعا مىکند زودتر بمیرم، که بچه درس نخوان حق نفس کشیدن ندارد، ... جملههایى که هر کدام جورى جایشان در خاطرم درد مىکند که ابروانم از درد در هم گره مىخورند. به کوچکترین بهانهای کتک مىخوردم، زیر دست و پایش مىافتادم و بعد جاى زخمها و کبودىها و سوزش سیلىها مرا بیشتر به گریه مىانداخت. از موهاى بلندم متنفر بودم، دم دستترین وسیله آزار همین موهایم بود. تهدید مىشدم که سکوت کنم، به اینکه بىآبرویى نکنم و همه اینها طبیعی است چون من همیشه خرابکارى مىکنم و چه بسا خانوادههایى هستند بدتر از ما، و من در بهشت زندگى مىکنم.
به بیماریم اعتنا نمى کرد و من مىدانستم که هر روز بدتر مىشوم اما باید درد بیمارى را تنها به دوش مىکشیدم تا به من تهمت تمارض براى جلب توجه نزند. اما هیچ راه چارهاى نبود، هیچ کسى نبود که کمکم کند. هر چقدر هم که جیغ مىزدم هیچ همسایهاى نبود که بیاید و جویا شود که چه اتفاقى میفتد و جلویش را بگیرد. در دالان تنهایى و افسردگى غوطه مىخوردم و فقط ٩ سال داشتم وقتى اولین بار فکر خودکشى به سرم زد. شبها تیغ ریش تراشى پدرم را در تاریکى در دست میگرفتم و از ترس اشک میریختم.
روزهایم بدین منوال گذشت تا او آمد. کسى که به توصیه دوستم، میتوانست به حالم کمک کند. با او حرف میزدم و از دردى که این سالها کشیدم میگفتم و او صبورانه اعتمادم را به خود جلب میکرد. اما من نمیدانستم که همین آسیبپذیریم برایش میتوانست تبدیل به فرصت شود. فرصتى براى سوءاستفاده جنسى و یک سال آزار مداوم، یک سال توهین و خرد کردن تن و روحم، و یک سال نابود کردن اعتماد سیزده سالهاى به یک غریبه که قرار بود مرهمى باشد بر آزارهایى که دیده بودم. گاه اما فکر میکنم بسیار راحت میشد جلویش را گرفت، بسادگى یک آگاهسازى و آموزش جنسى صحیح از سوى والدینم. والدینى که به جاى سرپناه، برایم جهنمى ساختند که ناخودآگاه مرا به سمت تجاوزگرم سوق داد و بعد مرا با چک و لگد باز پس گرفتند.
بعد از آن ماجرا، با خودم عهد کردم که تمامى آنچه برایم اتفاق افتاد را با خودم به گور ببرم، با خودم مدام فکر مىکردم که مقصر من بودم که جلویش نایستادم، اصلا خودم باعث تمام سوء استفادههایش شدم و سعى کردم هرچه اتفاق افتاد را فراموش کنم. کمى بزرگتر شدم و کسى به زندگیم آمد که با تمام بچگى آن سن، عاشقانه دوستش مىداشتم.
اما لحظه ترسناکى در انتظارم بود. روزى که مادرم فهمید، و گوشه اتاقم، جایى که راه فرارى نداشتم به باد کتکم گرفت. من از ترس جیغ میکشیدم و این او را عصبانىتر مىکرد، یک دستش را روى دهانم و بینیم گذاشت و دست دیگرش را روى گلویم فشار مىداد، و من گیج از اینکه کجاى آن دوست داشتن ساده، بی هیچ اتفاق آبرو برندهاى، آنقدر وحشتناک است که او حاضر است مرا خفه کند، کم کم چشمانم سیاهى میرفت و از حال مىرفتم.
پنج سال تلفن همراه و لپتاپ شخصیم را ضبط کرد. پنج سال هیچ کجا جز مدرسه حق نداشتم بروم. هیچ دوستى نداشتم و سکوت جزئى از وجودم شده بود. کم کم خودم تبدیل شدم به آزارگر خودم. درون خودم یکى عین مادرم و تجاوزگرم را ساختم، که آزارم میداد. به خودم میگفتم تو احمقى، اینجا نرو، آن حرف را نزن، باید کتک بخورى، باید بمیرى.
گاه خودم را مىزدم، چون حس مىکردم لیاقتش را دارم و براى اینکه درست رفتار کنم احتیاج به تنبیه دارم. آنجا بود که فهمیدم رفتار آزارگر مادرم هرگز مرا ترک نخواهد کرد و او بخشى از وجودم را به تسخیر خودش درآورده. آنجا بود که دیدم هرگز بچگى نکردم، هرگز شاد نبودم و هیچ وقت بار سنگین خاطرات رهایم نخواهد کرد.
به خوب شدن امید ندارم چون هیچ وقت خوب بودن را تجربه نکردهام اما به کمک دوستانم، چند ماه پیش جلسات مشاوره را شروع کردم. در اوج ناامیدیم اما میدانم باید گفت، و گفتن تنها راه نجات ما از تنگناى دردناک خاطره است.
هنوز جاى چند زخم از کودکیم بر دستانم مانده. در آستانه بیست و یک سالگى حس آدم هزار ساله را دارم، همانقدر خسته و ناتوان. اما روزى که شروع کردم به گفتن خاطرات، دریافتم که هنوز آدمهایى در دنیا هستند که با تمامى مهربانى نهفته درونشان حاضرند ساعتها دردهاى مرا شنوا باشند و مرا به سمت بهتر شدن پیش ببرند. هیچ چیز این مسیر آسان نیست، حتى گاهى ترسناک و غیر ممکن جلوه مىکند اما ما تنها نیستیم و همین براى رفتن مسیر بهبودى کافی است.

منبع تصویر، Thinkstock
تجربه ۲:
تابستان گرمی بود. ۲۴سال پیش. آن وقت ها پدرم در مرغداری بزرگی در یکی از شهرهای ایران کار میکرد.
دختر خردسالی بودم. هنوز مدرسه نمیرفتم. بیشتر دوستانم پسرهای هم سن و سال خودم بودند و تنها یک دختر زابلی در جمع همبازیهایم بود؛ دختری سبزه با چشمانی سیاه و موهای فرفری.
خانوادههای کمی در این مرغداری زندگی میکردند و اکثریت باشندگان، مردان مجرد بودند، البته محل بود و باش و زندگیشان از خانوادهها جدا بود.
دوستم دختری پرانرژی و با استعداد و دانش آموز کلاس دوم ابتدایی (صنف دوم) بود. وقتی شعرهای کتاب فارسیاش را از حفظ برایم می خواند و با آب و تاب برایم از مدرسه میگفت، دوست داشتم زودتر به مدرسه بروم شاید همین باعث شد قبل از هفت سالگی دانش آموز شوم.
من و او همیشه سر لاکپشتی که پدرم برایم داده بود با هم دعوا میکردیم. او لاکپشت مرا دوست داشت. کودکی و لجاجتهای کودکانه باعث میشد هر از گاهی با هم قهر کنیم و برای چند روزی همدیگر را نبینیم.
اما این بار قهر ما طولانی شده بود. ناراحت بودم چون تنها شده بودم، لاک پشتم را از داخل تشت آب بیرون کشیدم و راهی خانهشان شدم. در زدم مادرش در را باز کرد. گفتم با ... کار دارم. گفت مریض است. ناراحت به خانه بازگشتم.
مدت زیادی او را ندیدم. مهر ماه بود و آغاز مدرسهها. قرار بود من و او با هم به مدرسه برویم. لباسهای جدیدم را پوشیدم و با مادرم راهی دبستان شدم. دبستان پر بود از پسر و دخترهای هم سن و سال خودم.
در مدرسه دوستان زیادی پیدا کردم اما هر وقت دوستم را میدیدم که زنگهای تفریح کنار میلههای مدرسه ایستاده و به پارکی که پشت مدرسهمان بود، خیره شده، به سمتش میرفتم و میخواستم همراهش صحبت کنم.
اما او هیچ وقت مثل گذشته نشد. با من مهربان نبود. دیگر همراهم بازی نمیکرد. دلم میخواست دنبالش بدوم و با هم قایم موشک بازی کنیم. فکر میکردم به خاطر لاکپشت از من دلخور است.
خوب به یاد دارم فصل امتحانهای ثلث اول بود. با هم در مسیر برگشت به خانه راه افتادیم. دوست پدرم، با سیبلهای پر پشت سیاه و موهای به هم ریخته سوار بر دو چرخهای به سمت ما امد. گفت سوار شوید میرسانمتان.
من میخواستم سوار دوچرخه شوم که دستم را کشید و شروع کرد به دویدن. من مات و مبهوت به دنبال او میدویدم همانطور که میرفتیم، میخواستم که دستم را رها کند اما انگار حرفهای مرا نمیشنید.
دویدیم و دویدیم و دویدیم. اصلا پشت سرمان را هم نگاه نکردیم که او چه شد و چه گفت.
در گندمزاری که نزدیک خانهمان بود دراز کشیدم همان طور خیره به آسمان. نفسهایمان تند تند میزد. صورتش را به سمتم چرخاند و گفت دیگر با او جایی نرو. او مرد بدی است. گفتم چرا؟ او دوست پدرم است و مرد خوبی است.
جیغ میکشید و میگفت مرد خوبی نیست... مرد خوبی نیست... مرد خوبی نیست.
زمان میگذشت و او هر روز ساکتتر و آرامتر میشد. همیشه از مردهای اطرافش هراس داشت.
کلاس دوم راهنمایی بودم که شنیدم تصادف کرده و ماشین از روی کاسه سرش رد شده. مادرم بعد مرگش برایم تعریف کرد که دوست پدرم چه بلایی سر او آورده بود. او دوستم را به حمام مجردها برده بود و تمام بدنش را با نفت چرب کرده و به او تجاوز کرده بود. یادم آمد که او را در همان سالها از مرغداری اخراج کرده بودند.
شاید این اتفاقات روزانه برای ما، فرزندان و خواهران ما اتفاق بیفتند و شاید هم افتاده باشد. حالا درک میکنم که ما آسیبپذیرتر از آن هستیم که فکر کنیم. حالا فهمیدم که سکوت دردی را دوا نمیکند. باید در مقابل هر نوع خشونتی صدا بلند کرد. مراقب خودمان و دخترانمان باشیم و به آنان یاد بدهیم چگونه از خودشان دفاع کنند. باشد روزی که بدرستی از آنچه که حقمان است لذت ببریم و زندگی کنیم به دور از تجاوز، خشونت، ناملایمتی روزگار و مردمانش.











