|
خیابان جسم، خیابان روح | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
خیابان شاهرضای سابق من! آن صبح اوایل مهر۳۶ یادت هست؟ حتماً می گویی نه! مهم نیست. آنچه اهمیت دارد این است که من یادم مانده در آن روز تو چه قدر زیبا شده بودی. پاییز خوشگل تهران، آسفالت خیس از نم نم باران صبح. حالا ساعت ده، آفتاب مثل عروس، گرم و نرم و پذیرا. از جلو سینما دیانا رد می شوم، صدای گلنراقی از بلندگوی سینما، از بالای بام به فضای آبی سرریز کرده است بر سر شاخه های لرزان، برگهای خیس، بر رنگارنگی بهشتی چنارها و سپیدارها تا سایبان کرباس و چادر رنگی مغازه ها پایین می آید و در ارتفاع سر آدمها می گذرد. رهگذرها در امواج موسیقی و آواز و پاییز و خاطرات جمعی شناورند. تروتازه و خیس سپس آفتابی و گرم تا از مرز صدا عبور کنند: ...هم پیمان با قایقرانها... گذشته از جان ... عابر می پرسد از خود، از خاطره و خیالش: صدا صاف، جوان و حسرت بار می آید. در مرز صدا می ایستم، برای نخستین بار است که آن ترانه را می شنوم، کسی از دیدار آخرین می گوید، از بوسۀ جدایی، در خیابان، فاش و این همه شفاف و فراگیر، که گویی من در خود می خوانم. بایستی کسی را بوسیده باشی که اکنون نبوسیده ای و حسرت آن بوسه با لبهایت بازی می کند. خون جوانت از زیر پوست به سرخوشی شعله می کشد، تپش خونت، طنین ترانه در نبض خیابان ترا به تلاطم انداخته است. او را بوسیده ای، آنها را بوسیده ای، به مهربانی، با اندوه، شرمگینانه. آنها که اکنون چهره ای ندارند. وهمی از یک اندام شفاف گذرا، بر بالای عمارات سفید فصل پاییز گذر دارد. خورشید با بوسه ای آن را در آبی روز یکشنبه آب می کند. اینک آسمان آبی تراست، در عطر قهوه، بوی شکلات، خنکای میوه های نوبرانه، از سایه های مشبک برگهای چنار و پنجره های نوررقصان بر پیاده رو، از قلب آواز خاطره و استواری پیمانها، از مرز حسرت جوانی و عشرتهای کوچک رایگانی می گذرم. تهران واقعی من، با این آهنگ و ترانه، در حوالی سینما دیانا- به نام دختر یونانی ناکام صاحب سینما - آغوش به روی من گشود. این شروع عشق بازی من و تست پایتخت مادینه! زن دویست ساله ای که آوازۀ عشوه گریهایت، هر کسی را از هر گوشۀ این سرزمین کوه و کویر، راهی دروازه های گم شدۀ تو کرده است. می آید با ترس، با شوق، با گم گشتگی یا به اجبار، تا در آغوش شبهای تو و روزهایت، در گذر فصلها و سالهایت بماند، ببالد، بفرساید و هم در تو به خاک رود. روزگاری شاهرضا مرزی بود بین شمال مرفه و جنوب دست به دهان. حالا باید این مرز خیلی بالاتر رفته باشد. تهران دهۀ سی و چهل، سالهای دانشجویی و جوانی، سالهای مبارزه و شکست سیاسی و جمع و جور شدن مجدد، سالهای انتحار و اعتیاد، سالهای پر جذبۀ اعتیادهای گاهگاهی، سالهای عامیانگی و آنارشیسم بوده است. سالهای شهری که هر شب و روزش عاشقانه او را در آغوش داشتیم، تا این ایام که از "عجوزه" به ستوه آمده ایم. از خاطرۀ آن عشق می نویسم تا بر نفرت فعلی خود از این شهر غلبه کرده باشم. خیابان جسم و جان سالهایی است که "خیابان روح" به موازات "خیابان جسم" دو خط بلند می کشند از غرب به شرق. یکی از ۲۴ اسفند تا فوزیه و دیگری از سه راه شاه تا بهارستان. سرگشتگی و جوانی راهپیمایی طولانی اش را آغاز می کند: از کنار ویترین ها، نرده ها، دکه ها، پاتوغها، دیوارها و درها، زن و مرد و کودک، از درون فصل برف و آفتاب داغ، در دل شهری که هر روز فربه تر و آرایشش غلیظ تر می شود می گذرد، تا روح فربه شود و جسم فرسوده گردد، تا راه به پایان برسد در گردش سودایی شبگردی که رو به مشرق، شبش را به صبح می رساند. در چشم رهگذر جوان آن سالها، شاهرضا خیابان روح است و خیابان شاه خیابان جسم. از میدان 24 اسفند تا میدان فردوسی با حضور دانشگاه، انجمن های فرهنگی، سینماهای شیک، محافل و پاتوغهای هنری، فضای معنویت مسلط است، از نادری تا بهارستان با "کافه سلمان"، "احمد باده"، "مصطفی پایان"، "بیسترو پنج ریالی و ده ریالی"، کافه لاتی ها، پاساژهای مد و شیک پوشی، خیابان جسمانیت زنده ای دارد. اگرچه گاهگاه این مرز درهم می ریزد در کتابفروشی های شاه آباد و "نیل" مخبرالدوله، در انتشاراتی هایی که کتاب کیلویی چاپ می زنند و می فروشند و کتاب جایزه دار تولید می کنند، مخصوصا در روزهایی که حزب میتینگ خود را رو به بهارستان سازمان داده است و نبض تند اعتصابها و اعتراضهای صنفی – از سه راه شاه تا در مجلس شورا – شهر را به تپش در آورده است.
گرچه بسیاری از آنان که روز در "هتل پالاس" و "کالج این" معطر و شیک نشسته بودند، شب در "بهشت شاه آباد" و "کافه مشعل" و "کافه کریستال" پشت میزهای شب زنده داری پدیدار می شدند اما به هر حال، شاهرضا باد بروت ترقی و تجمل خود را دارد و خیابان شاه عامیانگی شورانگیزش را. شاهرضا بیشتر خیابان روز است. در "پالاس" و "کالج این" می توان صبح تا عصر را گذراند. دانشگاه: معنویت غریبه با پیرامون، روزها نرده های سبزش را به دور فضایی از جوانی و شور و شعور می گشاید و می بندد تا حریم آزادیخواهی و عدالت جویی و فرهنگ نیمه جان از آسیب زور و عامیگری و استیلای متعصبانه در امان بماند. پیاده روهای شمالی خیابان شاهرضا، از ۲۱ آذر تا چهار راه پهلوی، حتا میدان فردوسی را می توان گردشگاهی سایه دار و مصفا دانست - که نه شلوغ است و نه خلوت - و قدم زدن صبح و عصر در آن کیفی دارد. می توان تکیه به درختی داد و مدتها به آمد و رفت خودروها، به ویترین ها، درگاهها، به تغییرات جدید شهری در ظاهر عمارات و پوشش آدمها، در تنوع مد و رفتار روزمره مدنیت تقلیدی خیره شد، تا خسته شدی بر جدول سیمانی جوی آب بنشینی بی آنکه یادت برود کتاب دانشگاهی را بین خودت و غبار نرم خیابان طوری قرار دهی که شلوار منحصر به فردت روغنی و خاکی نشود. می توان جلو ویترین جواهر فروشی، عینک سازی، گل فروشی، انتشارات تازه، جلو جعبه آینۀ سینماها ایستاد و با طبیعت، صنعت، هنر تجدید دیداری کرد، می شود در چهار راه پهلوی در سایه سار جرز دکان بنشینی در بوی میوه های نوبرانه، عطر و گل و شمیم برانگیزانندۀ آجیل فروشی نزدیک چهار راه، که تازگی عرضۀ آجیل گرم را باب کرده غرقه شوی که تا وارد دکان می شوی قبل از اینکه بگویی چه می خواهی چند دانه پستۀ شامی، بادام هندی، یا پستۀ داغ و تخمۀ دهن باز کف دستت می گذارد و نمک گیر می شوی، و شهر هنوز آنقدر گنده نشده که تو ندانی این اولین آجیل فروشی است که چنین ابتکاری زده است. فارغ از این ماجرا که تو کی هستی و الان چه ساعتی است و جهان به کام کیست، آنان را که می گذرند نظاره کنی؛ دخترها و پسرها و بلیت فروش ها و قاچاقچی ها و ولگردان و پیران سر به راه و جوانان پا به ماه را. چشم چرانها، ژیگولوهای شهرستانی، از کلاس گریخته های دبیرستانی و دانشگاهی، آواره های بی مقصد و فروشنده های اشیاء ممنوع، سر چهار راه ایستاده اند، می روند و می آیند، بی خیال، مضطرب، همگی منتظر معجزۀ افتادن سیبی از مائده های زمینی در بغل خیال خود. فصل پاییز، فصل زرین و مخصوص تهران، باد ملایم از چنارهای کهن عبور می کند، برگ می ریزد از هوا رنگ رنگ، جیک جیک جمعی گنجشک ها و سیرسیر سارها می بارد از هوا رنگ رنگ. شرشر آب از جوی ناهموار به رغم صدای خودروها و موتور سیکلت ها و هیاهوی عابران خود را به ژرفای میدان شنوایی می رساند، همهمۀ خیابان: باد تندتر می شود، عبور و مرور تندتر، جایی اتفاقی افتاده است که ربطی به ما ندارد. حوالی میدان فردوسی سر ظهر به هنگام عبور از چهار راه کالج، می توان غذای مطبوع ارزان را در "موبی دیک" خورد و غذای مطبوع گران را در کالج این. مگر اینکه در اغذیه فروشی گرم و سرد رو به روی خیابان ۲۱ آذر درنگ کرده باشی یا در غلغلۀ خوشبوی آن چلوخورشتی رو به روی در بزرگ دانشگاه که مهمانان شهرستانی را سریع و بی تکلف از سفرۀ پدری بی نیاز کرده است. باز در پیاده رو حوالی کالج راه می روی، با دوست همکلاسی ات، با رفیقی از شهر دیگر، خانواده و تربیتی دیگر؛ خیال می بافید، آینده را به میل خود تصویر می کنید، زمین و زمان را به هم می دوزید، همه چیز به نظرتان ساده تر می آید و بدیهی. دختران شیک انوشیروان دادگر می گذرند، پسران آراستۀ البرز هم. شیشۀ لوق ِ مغازه های مد تصویر شتابان آنها را روی توییدها و کراوات های ابریشمی و عکس های رنگی ژورنال منعکس می کند. هرچیز و هرکس در این خیابان دیدنی و خواستنی است. وقتی به حوالی میدان فردوسی رسیدی، که یک فردوسی پر تأمل سر در پیش – کار ابوالحسن صدیقی – جای یک فردوسی پرخاشگر دست بر افراخته را گرفته است، می دانی جلوتر از آن برای تو تعریفی ندارد، مگر اینکه بخواهی به سینماهای ارزان کریستال و تاج که فیلمهای تکراری می دهند سر بزنی یا پایین بروی تا اول لاله زار برسی به کتابفروشی معرفت که صد شاهکار بادکرده را از صد نویسندۀ خارجی چاپ زده، یا آن بغل از کتابفروشی سبیلویی که کتابهای نصف قیمت با ارزش را بساط می کند و خودش نصف آنها را خوانده و می تواند مشاور خوبی برای خرید کتابهایی مناسب با بودجۀ دانشجویی تو باشد، غثیان سارتر و بیگانه کامو و قصر کافکا و خیمه شب بازی چوبک را بخری، به قهوه خانه ای که قلیان دارد سر بزنی یا به خانه دوستی که ولی نعمت عیش های گاهگاهی دوران عسرت لقب گرفته است، چایی و فراغتی، سازی، کتابی. برگرفته از یک نوشته بلند |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||