BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 15:47 گرينويچ - جمعه 13 ژوئيه 2007 - 22 تیر 1386
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
تهران مخوف و متفرعن

لاله زار
لاله زار در خیالم همچون بهشت جان بود، آوخ نه آنچنان بود
در آن سالهای دور ِ اواخر ِ دهۀ ۱۳۲۰، شهر تهران و بویژه محافل فرهنگی و ادبی آن برای ما جوانان سادۀ آبادانی، چهرۀ متفاوتی داشت؛ از یک سو چهره ای "متفرعن" و "مخوف" و "نادلپذیر" که شهرستانی ها را اگر هم مختصر ذوق و قریحه ای داشتند، به راحتی نمی پذیرفت و جدی شان نمی گرفت و در میان خود راهشان نمی داد و از سوی دیگر، چهره ای فرهنگی و شکوهمند و پر از جذابیت های رنگارنگ: تآتر و سینما و دانشگاه و مجله های ادبی و هنری و صفحه های کلاسیک و باغستان های اطراف شهر و کافه هایی که نویسندگان و شاعران نام آور در آنجا دور هم گرد می آمدند.

گروهی از آبادانی ها این شهر را "تهران مخوف" می نامیدند، زیرا پدرانی ساده دل که به قصد زیارت مشهد، به ناگزیر نخست به تهران می رفتند و از آنجا راهی مشهد می شدند، گاه در این شهر، دار و ندار خود را از دست می دادند. چمدان هایشان به سرقت می رفت و جیب برها، پول هایشان را حتا از جیب های مخفی می ربودند.

به پدر یکی از بروبچه ها که ظاهرا مختصر اختلال حواسی داشت و می خواست به مشهد برود و شفا یابد، اکیداً توصیه شده بود که سخت مواظب جیب برها باشد و او، با توصیه با تجربه ها، پیش از سفر، کیسه ای فراهم کرده بود و پول و مدارکش را در آن گذاشته بود و کیسه را به گردن آویخته بود و زیر پیراهن و کت پنهان کرده بود و به مسافرخانه رفته بود.

یکی دو روز بعد ناگهان متوجه شده بود که کیسه اش را ربوده اند. یکه خورده بود و هوش وحواسش را پاک از دست داده بود و در خیابانها راه افتاده بود و مدام زیر لب تکرار کرده بود: "تهران مخوف، تهران مخوف. چه به سرُم آوردی! عاقبت کار خودته کردی تهران مخوف!"

 نخستین بار در اوایل تابستان سال ۱۳۲۹ با تشویق یکی از استادان زبان انگلیسی که از لندن به آبادان آمده بود به تهران سفر کردم

برای گروهی دیگر، پایتخت، "تهران مهمان ناپذیر" بود. تعریف می کردند که یکی از بروبچه های شهرستانی، شاعری "تهرانی" را به شهر خود دعوت کرده و مدتی او را در خانه اش نگه داشته و با جان و دل به او رسیده و او با خاطره ای خوش و بسیار راضی به تهران بازگشته است. سال بعد، وقتی دوست شهرستانی را بر حسب اتفاق در یکی از خیابان های تهران می بیند، می ایستد و با او چاق سلامتی گرمی می کند و بعد با یک عذرخواهی طوری که انگار کار مهمی در پیش دارد راهش را می گیرد و می رود و می گوید "ببینیمتان!"

بودند البته استثناهایی که زیر بال جوانان با قریحه ای را می گرفتند و تشویقش می کردند و با خود به محافل مختلف ادبی می بردند و موجب می شدند آثارش را منتشر کند و شایستگی هایش را نشان دهد.

برای گروهی دیگر از ما آبادانی ها، تهران مرکز آموزش عالی بود و دانشگاه تهرانش مایه افتخار کشور. چند نفری از آنها به تهران می رفتند و پس از قبول شدن در امتحان ورودی در رشته های بخصوصی که لازم نبود در تمام سال تحصیلی در کلاس حضور داشته باشند و می توانستند آخر سال در امتحان نهایی شرکت کنند و نمره بیاورند، فارغ التحصیل می شدند.

دانشگاه تهران برای ما هیبت و اعتبار زیادی داشت و نام بعضی از استادان ورد زبان همه بود: بدیع الزمان فروزانفر، و احمد بهمنیار و ذبیح الله صفا و ملک الشعرای بهار و دکتر پرویز ناتل خانلری و ابراهیم پورداوود و غیره که می گفتند برای دادن نمره قبولی به دانشجویان دورۀ دکتری بسیار سخت می گرفتند و تا دانشجویی به مرحلۀ فرزانگی کامل نمی رسید درجۀ دکتری به او نمی دادند.

News image
 در خیابان لاله زار، مغازه های شیک دیگر فراوان بود، بن ژور و پیرایش و مسعودنیا و سینمای ایران که چشم و چراغ سینماهای کشور بود و تأتر دهقان و تأتر پارس و جامعه باربد و کافه لاله زار که پاتوق بازیگران تأتر بود

مراکز فرهنگی دیگری هم بود که برای ما جذابیت هایی داشت: جمعیت دوستداران فرهنگ فرانسه و انجمن های فرهنگی ایران و انگلیس و ایران و آمریکا که هر یک برنامه های فرهنگی مختلفی داشتند. آموزشگاههای تدریس دروس مختلف دبیرستانی و دانشگاهی هم بود که ما در آبادان از وجود آنها محروم بودیم بخصوص در تابستان ها که دبیرهای دبیرستان ها از گرمای آبادان می گریختند.

تجربه اولین سفر

من نخستین بار در اوایل تابستان سال ۱۳۲۹ با تشویق یکی از استادان زبان انگلیسی که از لندن به آبادان آمده بود به تهران سفر کردم. در آن ایام از طرف شرکت نفت هر ساله امتحاناتی برای گرفتن گواهینامه مقدماتی زبان انگلیسی دانشگاه کیمبریج در آبادان برگزار می شد.

امتحانات در دو مرحلۀ کتبی و شفاهی بود. برای مرحلۀ شفاهی استادی از دانشگاه کیمبریج به آبادان می آمد و از قبول شدگان مرحلۀ کتبی امتحان می گرفت. نوبت من که شد استاد انگلیسی پرسش هایی مطرح کرد و من هم جواب هایی دادم. بعد پرسید که از نویسندگان ایرانی چه کتابی خوانده ای و من جواب دادم رمان بوف کور از صادق هدایت. استاد ناگهان توجهش جلب شد. دوباره پرسید دیگر چه کتابی خوانده ای؟ گفتم خیمه شب بازی اثر صادق چوبک. آنگاه استاد با قلمش روی کاغذ چیزی نوشت و بعد قلم را زمین گذاشت و به زبان فارسی گفت من نمره شما را داده ام. حالا بیایید کمی درباره ادبیات فارسی صحبت کنیم.

بعدها فهمیدم که این استاد همان پروفسور پیتر ایوری ایرانشناس معروف است که کتابهایی هم درباره ایران و ادبیات فارسی نوشته است. معلوم شد که او از دوستان نزدیک هدایت و چوبک و علوی و فرزاد بوده است. در پایان صحبت گفت چه خوب است امسال سری به تهران بزنید و یادداشتی نوشت و به من داد که وقتی به تهران می روم، بروم به کافه فردوسی در خیابان استانبول و یادداشت را به صادق هدایت نشان بدهم.

چندی بعد در خرمشهر سوار قطار شدیم و راه افتادیم. در تقریبا نیمه های راه که به ایستگاه درود و بعد ازنا رسیدیم و توقفی کوتاه کردیم، نخستین بار در عمر خود برف دیدیم. آن سال ظاهرا در درود و بروجرد، در آن ایام هم برف باریده بود. ایستگاه راه آهن تهران شلوغ بود و به هر جا که نگاه می کردی باربرها می لولیدند.

حوالی ساعت دو بعد از ظهر بود و تماشای خیابان های باز سنگفرش و گاریها و درشکه ها و اتومبیل ها و مردمی که پیاده در رفت و آمد بودند و بویژه درختهای کهنسال دو سوی خیابان برایمان تازگی داشت. به خانه که رسیدیم قدری استراحت کردیم و بعد بر و رویی صفا دادیم و لباس گردش به تن کردیم که برویم و خیابان لاله زار را ببینیم. وصف لاله زار را زیاد شنیده بودیم. دوستی هم داشتیم که وسط خیابان لاله زار مغازه لباس فروشی داشت ویک بار هم به آبادان آمده بود و با ما صمیمی بود و مغازه اش گاهی میعادگاه دوستان آبادانی: لباس فروشی ملامد.

در خیابان لاله زار، مغازه های شیک دیگر فراوان بود، بن ژور و پیرایش و مسعودنیا و سینمای ایران که چشم و چراغ سینماهای کشور بود و تأتر دهقان و تأتر پارس و جامعه باربد و کافه لاله زار که پاتوق بازیگران تأتر بود و پارچه فروشی ها و پرده فروشی ها و انتهای لاله زار هم کتابفروشی معرفت. وقتی به لاله زار رسیدیم دیگر غروب شده بود و من یکهو شوکه شدم.

آنجا که در خیالم همچون بهشت جان بود، آوخ نه آنچنان بود. لاله زار تاریک و چراغ ها کم سو و خیابان تنگ و ترش و به نسبت چراغ های خیابان های آبادان، لامپ ها کم نور و ساختمان ها و خانه ها به قول صادق هدایت تو سری خورده. جماعت چندانی هم در خیابان به چشم نمی خورد، گویا وقت آن رسیده بود که به درون سینماها و تأترها و کافه ها بخزند.

عکس از محمود پاکزاد
 از کنار دکۀ روزنامه فروشی خیابان نادری، صفحه های کوچک روسی از آهنگسازانی مثل آرام خاچاطوریان و چایکوفسکی، رقص شمشیر و دریاچه قو و غیره می خریدیم و با خود به آبادان می بردیم تا با "رکورد چنجر" های خود به آنها گوش بدهیم

دیدار با صادق هدایت

فردای آن روز، به خیابان استانبول رفتم و کافه فردوسی را پیدا کردم. کافه ای نسبتا بزرگ با جماعتی شاعر و نویسنده که دور میزها نشسته بودند. سراغ صادق هدایت را گرفتم. با اشاره میزی را نشانم دادند که چند نفری دور آن نشسته بودند. کنار صادق هدایت ایستادم و گفتم که از آبادان آمده ام و نامه ای هم برای شما آورده ام. از پشت میز بلند شد و سر میز دیگری نشستیم. ماجرا را برایش شرح دادم. با علاقه گوش داد و یادداشت را چند بار خواند. بعد به نوعی عذرخواهی کرد و گفت اگر توانستی هفته آینده سری بزن. احتمالا اینجا هستم ولی حالا کمی گرفتارم. چون عازم سفر خارج هستم و نمی دانم چه پیش می آید. با من دست داد و من با خوشحالی از کافه بیرون آمدم.

در روزها و هفته های بعد، ماجرای این دیدار را برای هر کسی که می دیدم با خوشحالی تعریف می کردم. لاله زار، روزها شکل و حال و هوای دیگری داشت. ما ایام مرخصی مان را با پرسه زدن در خیابان ها و رفتن به کافه ها می گذراندیم. از اول لاله زار شروع می کردیم و مدتی را در کتابفروشی معرفت می گذراندیم. احمد شاملو غالبا در این کتابفروشی بود.

بعد بالا می رفتیم و با ملامد گفت و گویی داشتیم. می رفتیم به استانبول و مقابل کافه فردوسی، در دهانۀ پاساژی روی صندلی های بلند می نشستیم که کفش هایمان را واکس بزنند. بعد به کتابفروشی های مِلس و پورو شسب و مبسو نزدیک چهار راه یوسف آباد می رفتیم و غرق کتابهای جلد نازک انگلیسی می شدیم و از آنجا به کافه فیروز در خیابان نادری می رفتیم و عشق می کردیم. دکه های روزنامه فروشی همیشه یک چیز تازه داشت، مجله های ادبی و هنری و گاهنامه های جدیدی که هرگز به آبادان نمی آمد.

از کنار دکۀ روزنامه فروشی خیابان نادری، صفحه های کوچک روسی از آهنگسازانی مثل آرام خاچاطوریان و چایکوفسکی، رقص شمشیر و دریاچه قو و غیره می خریدیم و با خود به آبادان می بردیم تا با "رکورد چنجر" های خود به آنها گوش بدهیم. گاهی آخر هفته به پس قلعه می رفتیم و ناهار همان جا می ماندیم.

 هوای تهران لطیف و در سایه بسیار خنک بود و در دکان های میوه فروشی، میوه های درشت و آبدار و حقیقتا خوشمزه، فت و فراوان بود

سر پل تجریش، بلال و توت و چغاله بادام و گردوی تازه می خریدیم و می خوردیم. این چیزها در هیج فصلی در آبادان نبود. یک بار هم همراه با شاهرخ مسکوب و پوری خانم سلطانی به سینما رفتیم و فیلم "با نو و ولگرد" ساخته والت دیسنی را دیدیم. در تآترها نمایشنامه های "شنل قرمز" و "اوژنی گرانده" و "مونتسرا" در زمان های مختلف اجرا می شد.

در تهران محله های فقیر نشین و آدم های فقیر و بخصوص حمال فراوان بود وهر چند تاکسی های موریس و اتوبوس های شرکت اتوبوس رانی "عدل" در خیابان ها رفت و آمد داشت، هنوز موقع اسباب کشی از خانه ای به خانه دیگر، اسباب ها را با گاری حمل می کردند و جماعت زیادی با درشکه به این سو و آن سوی شهر می رفتند. بعضی جاها چندین درشکه مثل ایستگاه تاکسی منتظر مسافر ایستاده بودند.

هوای تهران لطیف و در سایه بسیار خنک بود و در دکان های میوه فروشی، میوه های درشت و آبدار و حقیقتا خوشمزه، فت و فراوان بود و من هنوز خاطرۀ گلابی های درشت و رسیده و پخته ای را که بعد از آن سالها دیگر نظیر آنها را ندیده ام – شاید از زمان رواج کودهای شیمیایی – از یاد نبرده ام.

یادم می آید که بعضی از همکاران شهرستانی یا تهرانی ما در آبادان، وقتی برای مرخصی سالانه به تهران یا شهرهای دیگر مثل همدان می رفتند، موقع بازگشت به آبادان، چهره هایشان باز و روشن و گونه هایشان گلگون شده بود.

در همان تابستان اولی که من تهران بودم، روزی در روزنامه ها خبر عجیبی خواندم و حیرت کردم. صادق هدایت در مطلبی نوشته بود که حق و حقوق چاپ و نشر کلیه آثارش را به آقای گلبادی نامی تفویض کرده است. معلوم شد این آقا از نمایندگان مجلس شورا و از دوستان هدایت است. صادق هدایت در آذر ماه همان سال، پنج شش ماهی پس از دیدار ما در کافه فردوسی و خواندن یادداشت پروفسور پیتر ایوری که هنوز زنده است، به پاریس رفت و در ۱۹ فروردین ماه ۱۳۳۰ در آنجا خودکشی کرد.

لاله زارخاطرات تهران
آن رویای شیرین و این شهر پر اضطراب
تهرانبچه خیابان سیروس
این شهر چند چهره و بی اصالت
لاله زارتهران
لاله زار در دل شهر فراموشکار
تهران قدیمتاریخ تهران
از روستایی کوچک تا شهری بزرگ
تهران قدیمپایتخت
تهران چگونه پایتخت شد؟
لاله زارتهران
یه تهرون بود و یه لاله‌زار
دارالفنونناصرخسرو
اولین خیابان تفریحی تهران
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران