|
آن رویای شیرین و این شهر پر اضطراب | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
سایر شهرها را نمی دانم اما اگر در شیراز بودی و قصد سفر به تهران داشتی باید چمدانت را می بستی و به یکی از گاراژهای دروازه اصفهان می رفتی و اگر شانس با تو بود و همان روز اتوبوسی عازم پایتخت، مسافر اتوبوس می شدی، اگر این شانس با تو نبود باید یکی دو روز در انتظار می ماندی تا کی و چه روزی اتوبوسی دیگر به قصد تهران حرکت کند و ساعت حرکت هم بستگی داشت که کی صندلی های اتوبوس پر شود. ممکن بود ۸ صبح باشد یا دو بعد از ظهر و یا زمان نامعلوم دیگری. در سال ۱۳۳۲ اما وضع عوض شد که جبر زمانه چیزهایی را باید عوض می کرد و یکی از این چیزها تأسیس شرکت های مسافربری بود که نظم و قاعده ای برای کارشان در نظر گرفته بودند. این اتوبوسها در ساعات اولیه صبح وقتی که هوا هنوز تاریک روشن بود شیراز را به مقصد تهران ترک می کردند. "ت.ث.ث" و "تی بی تی" و "میهن تور" از مهمترین شرکتهای تازه تأسیس به شمار می رفتند که نمایندگی هر سه بالاتر از چهار راه زند بود که شیرازی های قدیمی به آن چهار راه دلگشا می گفتند. مغازه ای به اسم دفتر باز کرده بودند و اگر می خواستی می توانستی از چند روز قبل جایت را رزرو کنی و خیالت راحت باشد که در روز و ساعت معین به قصد تهران، شیراز را ترک می کنی. آن روزها ترافیکی در کار نبود و اتوبوس این شرکتها کنار خیابان، رو به روی دفترشان پارک می کردند و مسافران همانجا سوار و پیاده می شدند و هنوز سنت بدرقه مسافر تا لحظه آخر برقرار بود و هر روز صبح زود شمار بدرقه کنندگان که گاه چند برابر مسافران بود، در پیاده رو خیابان زند جمع می شدند. اتوبوس های هر سه شرکت هم سر ساعت معین حرکت می کردند و بدرقه کنندگان را با چشمان اشک آلود در خیابان زند که خود جادویی بود از زیبایی، بر جای می گذاشتند.
اولین سفر بیست ساله بودم و از اینکه تنها مرد کاروان کوچک زائران فامیل بودم که عازم مشهد بودند به خود می بالیدم. مواظب بودم که زن و بچه ها مشکلی نداشته باشند و در عین حال در دلم غوغایی برپا بود. غوغای رسیدن به پایتخت که تا آن روز آن را ندیده بودم اما درباره آن شنیده یا خوانده بودم. بین راه و مخصوصا روز دوم که اصفهان را به قصد تهران ترک گفتیم اشتیاق من بیشتر شده بود و تهران را در شکل های مختلف در ذهنم مجسم می کردم. اما کلمه ای که مرتب در مغزم کوبیده می شد لاله زار بود و لاله زار در آن سالها، قلب تپندۀ تهران بود و آنطور که شنیده بودم محل رفت و آمد لاله رخان تهرانی. میدان بهارستان نیز در خیالات دور و دراز من برای خودش جایی داشت چرا که روزنامه خوان بودم و در سالهای مصدق و نهضت ملی همه جنجال ها و میتینگ ها به میدان بهارستان ختم می شد. گزارش هایی هم از جاده پهلوی و سر پل تجریش خوانده بودم که اهل تفریح در آنجا جمع می شوند و بستنی و بلال و دل و جگر و مخلفات می خورند. یک اسم هم بود که رهایم نمی کرد: مهوش! شنیده و خوانده بودم که شبها در کاباره ای در خیابان اسلامبول غوغا برپا می کند... غروب بود که غرق در خاک و خسته از سفری دو روزه بر جادۀ خاکی در خیابان فردوسی رو به روی دفتر "ت.ث.ث" توقف کردیم. ناگهان احساس غربت جسم و جانم را در بر گرفت اما به مجردی که از اتوبوس پیاده شدم چشمم به عموزاده ام صادق سرفراز افتاد که به استقبال آمده بود. دیدار او احساس ترس از غربت و ناآشنایی را از من دور کرد. سبک شدم و خیالم راحت شد که بار مسئولیت کاروان زائر فامیلی از دوشم برداشته شده و می توانم بی دغدغه تهرانی را که برایم یک رویا بود سیر تماشا کنم. در شیراز هنوز خبری از تاکسی و اتوبوس و درشکه های مسافر کش شهری نبود و جمعیتی که عصرها در خیابان زند و داریوش پرسه می زدند آنقدر محدود بود که اغلب همۀ آنها را می شناختی و با بیشتر آنها سلام و علیک داشتی. چهره شهر در خیابان فردوسی تهران در آن غروبگاه علاوه بر جمعیت چیزی که برایم تازگی داشت رفت و آمد تاکسی های مشکی دماغ دار بود و اتوبوس های شهری که تند و سریع مسافران خود را به مقصد می رساندند و مغازه ها جلوه و جمال دیگری داشتند و نیز زنان و دختران جوان که به مد روز دامن های چهارخانۀ خمره ای پوشیده بودند و زنجیری هم به عنوان کمربند دور کمرشان بسته بودند. درست یک سال بعد در سال ۱۳۳۴ که دانشجوی دانشکده ادبیات و با شادروان سعیدی سیرجانی دوست و هم دانشگاهی بودم از سعیدی کتاب شعری به نام "آخرین شراره ها" چاپ شد که در یکی از شعرهای آن گفته بود: به هر حال هنوز دامن خمره ای چهارخانه که خانه ای سفید و خانه ای خاکستری داشت به شیراز نیامده بود و دیدن آن در تهران برایم تازگی داشت. بعد نوعی رهایی و آزادی و اینکه بعضی دخترها و پسرها دست در دست هم عبور می کردند و در شیراز از این خبرها نبود... و بعد غوغایی که بوق اتومبیل ها در بافت فضا می ریختند و سر چهار راه که چراغ راهنمایی سبز و قرمز می شد و از آژان خبری نبود که مثل شیراز بر سر چهار راه روی چهار پایه ای بایستد و با دست فرمان ایست یا عبور بدهد و هرچه بود در آن ساعات احساس گیجی می کردم و در همان ساعات اول می خواستم بفهمم که تهران چه فرقی با شیراز دارد و بخشی از این تفاوت موقعی رنگ عینی گرفت که عموزاده دو تا تاکسی دربست گرفت و ما را از خیابان فردوسی به کوچه شیبانی در امیریه برد. در مسیر عبور اول رسیدیم به میدان سپه و مجسمه رضاشاه که وسط میدان بر پای ایستاده بود و بعد ساختمان شهرداری و ساختمان پست و تلگراف که از شمال و جنوب میدان را در آغوش گرفته بودند و نیز بزرگی میدان که مرا حیرت زده می کرد و وقتی عموزاده گفت یک سر خیابان لاله زار به همین میدان ختم می شود بی اختیار دلم می خواست که همانجا پیاده شوم و خودم را به لاله زار برسانم. بخصوص که کم کم هوا تاریک شده بود و شنیده بودم غروب که می شود لاله زار یک لاله زار واقعی می شود. افسوس که در آن موقع کسی چنین اجازه ای به من نمی داد و ...
تاکسی پیچید در خیابان سپه و از برابر سر در باغ ملی که برای خودش حشمتی داشت عبور کردیم و رسیدیم به چهار راه پهلوی و پیچید به خیابان پهلوی و به سمت جنوب رفت تا رسید به کوچه شیبانی که در امیریه واقع شده بود ... و بعدها فهمیدم که اگر به سمت جنوب به طرف میدان راه آهن بروی می رسی به معز السلطان و بعد به چهار راه گمرک. کمی پایین تر از چهار راه گمرک کوچه دراز و پهن و بن بستی بود که ترا به خانه سرهنگ فرخ زاد، پدر فروغ و پوران فرخ زاد می رساند و یکی دو سال بعد که بارها از این کوچه عبور کردم خاطره اش چنان در حافظه ام باقی ماند که ده دوازده سال بعد وقتی در شعر فروغ خواندم "کوچه ای هست که در آن / پسرانی که به من عاشق بودند / با همان موهای وزوزی و گردن های دراز / به تبسم های دخترکی می اندیشند / که شبی باد او را با خود می برد" برایم یقین بود که کوچه ای که فروغ در شعرش آورده همان کوچه دراز بن بست گمرک نرسیده به میدان راه آهن است. شب در حیاط خانه عموزاده خوابیدیم. هوا گرم بود و کولر هنوز نبود و برای فرار از گرما و به احترام مهمانان یک پنکه تا صبح آن هم در حیاط خانه پره هایش می چرخید. دریای بی پایان روز اول و دوم از ترس گم شدن جایی نرفتم. فقط یکی دو بار امتداد کوچه شیبانی را تا سر امیریه طی کردم و به گمانم شب جمعه بود که عمو صادق خان وعده داد که هوا خنک ما را به کافه شهرداری (پارک دانشجوی فعلی) خواهد برد که بستنی میوه ای بخوریم. گروه به استثنای بی بی بزرگ که حشمت و صولتش اجازه نمی داد از خانه آن هم برای تفریح بیرون بیاید، به اتفاق به راه افتادیم و آمدیم به خیابان پهلوی. اتوبوس که اغلب شورلت و کارکرده بودند برای قاپیدن مسافر با هم کورس می گذاشتند و کرایه سی شاهی بود. یکی از همین اتوبوس ها جلو پایمان ترمز کرد و ما را بلعید و تا به چهار راه پهلوی برسیم شاگرد شوفر ایستگاهها را داد می زد: منیریه، پهلوی پایین، سه راه شاه، امیر اکرم و ... و من با خود فکر می کردم آیا روزی خواهد رسید که بتوانم این ایستگاهها را یاد بگیرم؟ اسم همۀ ایستگاهها را یاد گرفتم و ایستگاههای زندگی خودم را به دامان شهری که در قیاس با زادگاهم داراب و شیراز به نظرم دریایی پهناور می آمد زدم و در آن بالیدم و روزنامه نویس شدم و بفهمی نفهمی سرشناس و تجربه ها کردم و خیلی از دانستنیها را درباره این شهر دانستم. وقتی به تهران آمدم تهران دریاچه کوچک باصفایی بود که برای من شهرستانی دریا می نمود و امروز اما اقیانوسی است پر از اضطراب و دغدغه و بدور از چیزی که اسمش معنای زندگی است. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||