|
دوست داشتنی ترین شهر من | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
غروب یکی از روزهای اواخر خرداد ماه سال ۱۳۳۵ ، "اتوبوس کشور تور" پس از چیزی حدود ده ساعت طی مسیر در جادۀ کندوان چالوس، نبش سه راه پامنار جلو دفتر مرکزی اش در تهران، آرام پهلو گرفت تا مسافران و چمدان ها و گونی ها و جعبه های چوبی بارش را که روی سقف اتوبوس با طنابی محکم بسته شده بود، پیاده کند. یکی از سرنشینان ِ هیجان زده، خسته و خواب آلودِ این سفر طولانی، کودک ۱۳ ساله ای بود که وقتی پایش در گیوه ای سفید و نو به زمین رسید بیدار و هشیار شده، با ناباوری در ذهنش تکرار می کرد: تهران، تهران، من به تهران آمده ام! سرانجام، رؤیایی دیرینه به واقعیت رسیده، وارد شهر آرزوهایم شده بودم. تمام وجودم چشم شده، شلوغی و ازدحام درشکه ها، تاکسی ها و باربرها را با ولع تمام تماشا می کردم. تا آن روز اینهمه شتاب در حرکت، شلوغی، سروصدا و از همه مهمتر چراغ های روشن در خیابان و مغازه و حتا بساط دستفروش ها ندیده بودم. صدای بوق تاکسی ها و درشکه ها در گوشم هیجان و تحرکی ایجاد کرده و راه رفتنم به دویدن شباهت پیدا کرده بود. دایی جان مهندس که مرا با خود به تهران آورده بود، با آن قد بلند و شق و رق، دستم را محکم گرفته، آشکارا می کوشید برای لحظه ای از او جدا نشوم. گرم تماشای تابلوهای سر در مغازه ها و ساختمان های بلند مخصوصا تابلوی دندانسازی "مسنن مظفری" بودم که رو به روی دفتر "کشور تور" قرار داشت. با لبخند زیبا و دوست داشتنی اش به من نگاه کرد و شوقمندانه گفت: - خوب داری کیف می کنی اسماعیل خان! ضلع شمالی خیابان چراغ برق و درست رو به روی دفتر کشور تور، کاروانسرای حاج دایی قرار داشت که حالا ساختمان بانک ملی جای آن را گرفته است. با احتیاط از عرض خیابان و از لا به لای اتوبوس ها، تاکسی ها و درشکه ها گذشتیم. فضای باز کاروانسرا را تپه های بزرگی از گونی های برنج پر کرده و ارابه ای در قسمت ورودی از گونی ها پر می شد. پیر مردی بسیار مسن سوار الاغی بود و داشت از کاروانسرا بیرون می رفت. مشدی یدالله، دالاندار کاروانسرا داشت با او خداحافظی می کرد: - بیا زود برو خونه، فردا صبح زودتر بیا... در حجرۀ شلوغ، حاج دایی روی گاو صندوق مکعب شکلی نشسته بود. با دیدن ما خوشحال از جایش بلند شد و به طرف ما آمد: - به به آشیخ اسماعیل، خوش اومدی به تهران... مرا بوسید و دستی مهربان به سر و گوشم کشید. لحظه ای بعد قهوه چی با دست پری از استکان و نعلبکی که با مهارت شگفت انگیزی آنها را حمل می کرد، رسید و یکی از استکان ها را به دست من داد که حالا روی یک صندلی لهستانی نشسته و با حیرت شمارش دستۀ اسکناس میرزای حجره را نگاه می کردم. هرچه به چششم می آمد جالب و دیدنی بود. قیافۀ آدم ها، تهرانی حرف زدن، انبوه اسکناس و مخصوصا صدای زنگ دار گاو صندوق که با کلید بزرگ باز می شد.
چند دقیقه بعد ماشاء الله یکی از پسرهای حاج آقا، هم سن و سال خودم دستم را گرفت. از حجره بیرون آمدیم و مرا به چهار راه سرچشمه، شلوغ ترین محل آن روز تهران برد. پاسبان وسط چهار راه را دیدم که با دستکش سفید و سوتکی به لب، دستور حرکت انواع وسایل نقلیه را از طرفی به طرف دیگر می داد. همچنان مجذوب تماشای شلوغی ها، چراغ ها، و مخصوصاً مغازۀ کفش مرکزی بودم. نبش خیابان سیروس، کنار بساط سیرابی فروشی بزرگی که دیگ بزرگی روی پریموس گذاشته و در کاسه های گلی فیروزه ای رنگش سیرابی می ریخت، ایستادیم. کاسه ای به دست من رسید و در حالی که با کیف می خوردم به چهرۀ پسر دایی ام که زیر نور چراغ زنبوری سیرابی فروش حالت سینمایی پیدا کرده بود خیره شدم. - لاله زار خیلی دوره؟ - لاله زار، سینماها، تأترها، کافه ها، ... پسر تازه از گرت راه رسیده ای، یه کمی دندون رو جگر بذار. بذار عرقت خشک شه. این لاله زار چی داره که هر کسی پاش به تهران می رسه، می خواد اول اونجا را ببینه! تهرانی حرف زدن پسر دایی خیلی شیک بود. از اینکه نمی توانستم مثل او به لهجه تهرانی حرف بزنم احساس حقارت می کردم. وقتی لب باز می کردم شهرستانی بودنم تابلو می شد. - داش اسی! امروز نمیشه، باید زود بریم حجره، بابام سفارش کرده زیاد این طرف و اون طرف نریم. لاله زار باشه واسۀ فردا. لابد ماشین دودی هم می خوای سوار شی و بری شابدالعظیم، دلت واسۀ خیابون اسلامبول لک زده، باشه واسۀ فردا... لاله زار را فردا دیدم. به تأتر جامعۀ باربد رفتم. سینما ایران، کتابفروشی معرفت اول لاله زار، و ... ماشین دودی هم سوار شدم و در بازار حرم کباب خوردم. هرچه بود لذت بود و اشتهای سیری ناپذیر انباشته شده از شهرستان. این میل درونی برای دیدن و تماشا کردن به سرعت ارضا می شد و با همان سرعت تکرارش را می طلبید تا روزی که خبر رسید خانواده بنه کن از شهرستان به تهران می آید. خبر شوق آفرین، خواب از چشمانم گرفت. آن شب و شب های دیگر این بی خوابی رؤیاها را رنگین تر می کرد. حتا اولین شبی که در یکی از خانه های خیابان شهباز اسکان گرفتیم و بی خوابی ام را با خواندن "تهران مخوف" درمان می کردم، این رؤیا تمامی نداشت. تهران بعد از نیم قرن و پس از نوشتن هزاران رپرتاژ (گزارش های میدانی) که در دل روزنامه ها، مجله ها و کتابها دفن شده هنوز هم دوست داشتنی است. باز هم هر وقت فرصتی به چنگ می آوردم راهی چهار راه سرچشمه، سه راه پامنار، لاله زار و اسلامبول و بهارستان می شوم و در خیابان گردی هایم تکرار لذت اولین دیدار را طلب می کنم. می یابم و نمی یابم! |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||