|
درآمدی بر تاريخ روشنفکری ايران - بخش آخر | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
با قدرتمندتر شدن شاه پس از کودتای ۲۸ مرداد، بر قدرت پليسی رژيم افزوده شد. حکومت پليسی زمان شاه مانع نشو و نمای نهادهای مدنی برای تجربه مدرنيته از طريق طبيعی و منطقی شد؛ تعطيل کردن احزاب و سرکوبی افراد سياسی برای آنکه قادر به تشکيل هيچ تشکل سياسی نباشند. محدود کردن نهادهای فرهنگی و يا تعطيلی آنها مانند کانون نويسندگان و جلوگيری از اجتماعات دانشجويی حتی در سطوح فرهنگی و نمايشی که در متن نيز به آنها اشاره شده است. تنها، نهادهايی که امکان حضور مردم برای بروز خواستهای عمومیشان را فراهم آورد، نهادهای مذهبی از قبيل حسينيه ها، تکيه ها و مساجد بود. مهمترين آنها حسينيه ارشاد بود که در قالب درس گفتارهای دکتر شريعتی به اوج خود رسيد و نوعی رمانتيسم شيعه در ميان جوانان ترويج می شد. با بسته شدن حسينيه ارشاد همان امکان گفتمانی نيز از دست رفت و تنها مساجد در قالب شعائر مذهبی مانند قرائت دعای کميل و آداب مذهبی و بسيجشدگی عمومی در قالب کنش مذهبی افراد در، غير قالب گفتمانی، و تنها در قالب بروز عواطف و غريزه دينی خود قابل تحقق بود. محدوديت نهادهای دينی برای بروز رفتارهای عقلانی مبتنی بر گفتگو و نقد، راه را برای تشويق و تشحيذ کنش عاطفی – مذهبی شرکت کنندگان در اين نهادها باز می گذاشت. محدوديت نهادهای دينی، به عنوان تنها نهادهای مدنی، برای بروز فعاليت های اجتماعی در زمان شاه، يکی از موانع جدی برای شکل گيری گفتمان های روشنگرانه در برابر گفتمان غالب اصالت هويت و بازگشت به خويش بوده است. موج انقلاب و سياسی شدن فرهنگ از منظر عملی با توجه به خواص و امکانات نهادهای دينی، راهی جز برای کنش انقلابی و به عرصه آوردن نفرت ها و کينه های حبس شده از طريق تعلقات دينی در ايران زمان شاه باقی نمانده بود. گفتمان اصالت هويت مآخوذ از متفکران آلمانی در ميان روشنفکران ايرانی، در کنار ضعف ساختارهای نهادهای مدنی، بر اثر پليسیتر شدن حکومت شاه، را بايد از مهمترين علل مهجور ماندگی سنت روشنگری و ليبرالی آغاز شده در صدر مشروطيت قلمداد کرد و در بررسی موقعيت کنونی به آن توجه بيشتری بايد معطوف شود.
انقلاب آغاز شد. پيش از آن جز سرکوب و ترور و خفقان خبری نبود. سازمانهای مبارز منزوی از مردم، در آستانه چنددستگی، انشعاب و انحلال بودند. با کشتار جمعی از رهبران مسلمان مجاهدين به دست جمعی ديگر از رهبران که مارکسيست بودند، يکی از تلخترين رويدادهای تاريخ معاصر ايران شکل گرفت. کنفدراسيون نيز در خارج از کشور چند سالی می شد که به خاطر اختلاف نظرهای سياسی و ايدئولوژيک از هم پاشيده بود. انقلاب با خود توجه به فرهنگ سياسی را به ارمغان آورد. ادبيات زيراکسی و کتابهای مشهور به جلد سفيد (کتابهای ممنوعی که در شمارگان زياد به فروش می رسيدند) آغاز شد. شمارگان برخی از اين کتاب ها به سادگی از مرز چند صد هزار می گذشت. در آستانه پيروزی انقلاب نمايش های خيابانی - به طور معمول نمايش هايی سياسی - شکل گرفتند. تئاتر دانشجويی پر و بال گرفت. دولت در آستانهی ازهمپاشی، در نااميدی مطلق که منجر به سفر شاه به خارج از کشور شد، دست از فرهنگ برداشته بود. پيروزی انقلاب و اسلامی شدن فرهنگ فرهنگ انقلاب در نقاشی های ديواری، فيلم های خبری، شعارها و بيان آرزوها و نفرتها ساخته میشد. پس از ۲۲ بهمن ۵۷ حکومت موقت تشکيل شد. به سودای برگزاری مجلس موسسان، که بعدها به مجلس خبرگان تغيير يافت، اولين وزير ارشاد انتخاب شد (ناصر ميناچی) کوشش های فراوانی صورت گرفت برای ضابطهمند کردن انتشار کتاب و ساختن فيلم؛ با رعايت آنچه حکومت اسلامی جديد به عنوان الزام پيش می کشيد، از قبيل رعايت حجاب و اخلاق اسلامی و... مديريت تلويزيون و راديو بارها دست به دست شد، اما خط اصلی آن توسعه و تبليغ هنر و فرهنگ انقلابی و اسلامی بود. به تدريج مهاجرت روشنفکران آغاز شد. انبوهی از آنان يا به ميل خود يا بنا به جبر کشور را ترک کردند؛ خوانندگان زن از خواندن منع شدند؛ سرنوشت موسيقی، سينما، مجسمه سازی و البته رقص نامعلوم بود. می گفتند اسلام مجسمه سازی را بت سازی می داند و با موسيقی همراهی نخواهد کرد. با فعاليت احزاب گوناگون، نشريههای سياسی فراوانی منتشر می شدند که فاقد اخبار و تحليل های هنری و فرهنگی بودند. با تعطيل شدن روزنامه هايی چون آيندگان،ميزان، دستگيری روزافزون روشنفکران، سرکوب فرهنگی شکل می گرفت. کانون نويسندگان عملا غيرقانونی بود. ميان اعضاء آن اختلافهای سياسی شديدی بروز کرد و توده ایها در عمل اخراج شدند. جرم آنها هواداری علنی از حکومت اسلامی بود. در بهار ۱۳۶۰ عمر احزاب سياسی، روزنامه نگاری سياسی و انتشار آزادانه کتابها به پايان رسيد. همزمان با دستگيری های گسترده اعضا و هواداران سازمانهای چپ، ملی و ملی-مذهبی دوره طولانی "تک صدايی" فرا رسيد. دهه 60؛ پايان فصل روشنفکری؟ انگار با انقلاب و سرکوبهای دهه ۱۳۶۰، فصلی از تاريخ روشنفکری ايران به پايان رسيد. به تدريج با پايان جنگ با عراق و در جريان بازسازی دشوار و پرهزينه کشور در دهه ۱۳۷۰، يک بار ديگر زندگی فکری و فرهنگی و توليدات روشنفکری جان گرفت، اما با منطقی تازه و از راه هايی جديد و پيشتر نيازموده.
حکايت روشنفکری پس از انقلاب نيازمند شرح و تفصيلی جداگانه است تا گرايش ها و نيروهای فعال آن به دقت باز شناخته شوند و قلم و فعاليت فکریشان و تاثيری که بر جامعه گذاشتند روشن شود. قضاوت تلخ و گزنده روشنفکران کنونی از وقايع سال های آغازين انقلاب و رويداد های متعاقب آن، نيازمند تأملی مجدد است. روشنفکران ما، با محکوم کردن آنچه پس از انقلاب روی داد، خصوصا حوادث دهه ۶۰ خورشيدی، دامن خود را از لکه های سياه و خونين پاک میسازند. اما انصاف بايد داد و پرسيد: از دل غربزدگی جلال آلاحمد، آسيا در برابر غرب داريوش شايگان، آنچه خود داشت احسان نراقی، بازگشت به خويشتن علی شريعتی و ... چه چيزی جز انقلاب 1357 و پيامدهای خواسته و ناخواسته آن بيرون می توانست بيابد؟ مگر همينها نبودند که با آثار خود گفتمان دهه پنجاه را شکل می دادند؟ انديشه تجدد و دستاوردهايش (آزادی و دموکراسی و رواداری و ...) در گفتمان دهه پنجاه جايگاهی نداشت. آن گفتمان حول محور ايدئولوژی، يوتوپيا، انقلاب، غرب ستيزی، بازگشت به خويشتن و ... شکل گرفت. مگر قرار بود از مادر انقلاب و ايدئولوژی قشری حامی آن، نوزاد 'جامعه باز' متولد شود؟ "انقلاب کلگرايانه يوتوپيايی ايدئولوژيک کلاسيک" جز خشونت و ارعاب و وحشت چه در انبان دارد؟ انقلاب فرايندی مخرب است، و وارد شدن در فرآيند انقلابی، ناگزير سرانجامی جز سرکوب های مکرر پس از آن ندارد. انقلاب: گريز ناگزير رژيم اصلاح ناپذير از اين رو، تنها قدرت نيست که موجب فساد می شود، بلکه شيوه کسب قدرت هم فسادآور و وحشت آفرين است. بنابراين همه تلاش ها برای رسيدن به دموکراسی از راه استفاده از وسايل خشونت آميز انقلابی، راندن جامعه به سوی اقتدارگرايی و سرکوب و رعب و وحشت است. البته در اين نکته هم شکی نيست که بزرگترين عامل و مسئوليت تاريخی هر انقلاب با تمام خشونت ها، ترور و سرکوب ها (و عقب افتادن اقتصادی به دليل تخريب نيروهای توليد و سوءمديريتهای بعدی و ...) پيش از هر چيز به گردن رژيم هايی است که هرگونه مسير اصلاح طلبی آرام و قانونی را مسدود میکنند، هر انتقادی را با گلوله پاسخ میدهند، هر پيشنهادی را خائنانه و در خدمت دشمن خيالی محسوب می کنند. رژيم هايی که راه های مسالمتآميز و غيرخشن را ويران می کنند، يک راه خشن و غيرعقلايی در برابرشان گشوده میشود: "خشم و کينه و نفرت انقلابی"، "ترور بی امان" که هميشه شماری از بی گناهان را نيز به آتش کينخواهی مردمان همراه با گناهکاران "رژيم سابق" می سوزانند. هيچ کس نمی تواند با برنامه ريزی آگاهانه اقدام به انقلاب کند. اگر رژيمی اصلاح ناپذير باشد، انقلاب گريز ناپذير خواهد شد. در عين حال مسئول اصلی انقلاب رژيم اصلاح ناپذير است، نه مخالفان سياسی و روشنفکران. اما روشنفکران از نظر اخلاقی مسئولند و بايد پيامدهای افکار و رفتارشان را بسنجند. اگر چه تحليل و تبيين عواقب ناخواسته رفتار جمعی وظيفه علم جامعهشناسی است (پوپر، مرتون)، اما روشنفکران هم بايد بدانند که "مکلف به تکليف" نيستند، بلکه مکلفند تا نتايج و آثار و پيامدهای گفتمانی را که در می اندازند، در نظر بگيرند. جمع بندی: نقد روشنفکر به خود در پايان يک گزارش گذرا و مختصر تاريخی از کارنامه روشنفکری ايران، از مشروطه تا انقلاب اسلامی، به چند نکته اشاره و بحث را پايان می دهيم: اول: بی گمان روشنفکران و نخبگان ايران در ورود و گسترش انديشه های مدرن بيشترين نقش را ايفا کردند. نقد قدرت مطلقه از ديگر دستاوردهای جريان روشنفکری ايران است، که به هيچ وجه نمی توان آن را ناديده گرفت. دوم: تغيير سرمشق (paradigm shift) ليبرالی مشروطه به سرمشق انقلابی پس از آن، آثار بسيار مخربی در فرآيند مدرنيزاسيون ايران بر جای نهاد. گفتمان دهه ۵۰ ايران به شدت متأثر از مارکسيسم – لنينيسم روسی بود. روايت های معوج هايدگری هم به غربستيزی ما دامن می زد. انقلاب ايران، انقلابی 'ضد مدرنيته' بود. تئوريسين انقلاب ۵۷ در واقع روشنفکران غربستيز دهه ۴۰ و ۵۰ خورشيدی بودند. تئوريسين انقلاب اسلامی آيت الله خمينی نبود، گر چه امت و امامت علی شريعتی و ولايت فقيه آيت الله خمينی، يک روح در دو جسم اند. و به يک معنا، ولايت فقيه آقای خمينی دموکراتيکتر از امت و امامت شريعتی است. تمام حوادث پس از انقلاب، پيامد خواسته و ناخواسته گفتمان دهه ۵۰ بود. از اين جهت روشنفکری ايران می بايست صادقانه خود را نقد نمايد. خروج از عالم ضرورت و محتوم بودگی و گشودگی به امکانات و ظرفيت های نو پديد، خصيصه جهان مدرن است. اما در رها شدگی ميان امکانات، همه امکانات تحقق يافته از سويههای روشن، اخلافی و مثبت برخوردار نيستند. ظهور ظرفيت های شرآفرين و تاريک نيز از ويژگي های مدرنيته است. سوم: در کنار دموکراسی، حقوق بشر و شهروندان، حيطه عمومی و ... فرانکشتاين و فاشيسم نيز محصول جهان مدرن است. توجه به دوگانگی مندرج در بر ساخته های مدرن از دستاوردهای مهم معرفتی است که چشم را به موقعيت بشری، به نحوی عميقتر گشوده است. ذهن ورزيافته مدرن بايد بتواند در تصوير خرگوش تصوير اردک را نيز ببيند. اين آموزه توانايی بر نگاه دوگانه به گونه ای همزمان، عمق منطقی ما نسبت به پديدارهای مدرن را افزايش بیبديل بخشيده است. دستاوردهای معرفتی متدولوژی، دوگانهبينی برآمده از خصلت پديدههای مدرن مانع از تک سويگی ايدئولوژيک و دور شدن از حقيقت و واقعيت می شود. البته در اين نوشتار با آگاهی از پيچيدگی مدرنيته و التزام به نگاه دوگانه در پديدارهای مدرن سمتگيری و تأکيد بر سويه های تاريک پديده مدرنيته در ايران است و چنانچه اگر بر خصلت منفی انديشه های روشنفکران تأکيد گذاشته میشود به منزله نفی سويه های مثبت در انديشه های آنان نيست و البته آن خود نيز نوشته مستقل ديگری میطلبد. درباره آنچه مدافع رشد يافتگی و توسعه متوازن و دموکراتيک محسوب میشود، نقد جنبههای تاريک روشنفکران ايرانی از اهميت ويژه ای برخوردار است که بايد شجاعانه و صبورانه با آن مواجه شويم تا قادر باشيم در فضايی عاری از مدح و نفرت از دستاورد های مثبت انديشه های آنان درس بگيريم و آن را فرا راه پويش تازه ای از مدرنيته در ايران قرار دهيم. چهارم: طی دهه 13۷۰ و 13۸۰ خورشيدی سرمشق جديدی جايگزين سرمشق پيشين شد. گفتمان جديدی مبتنی و متکی بر انديشه تجدد (مدرنيته) شکل گرفت. اين گفتمان، عميق و جدی است. عقلانيت انتقادی و گفتوگوی استدلالی را پاس می دارد. خواهان دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، جامعه مدنی، کثرتگرايی معرفتی و اجتماعی، فردگرايی، برابری و ... است. انسان گراست و آدميان را غايت بالذات می داند، نه ابزار و وسيله؛ روادار و متساهل است. دگرانديشی و دگرباشی را شاد باش میگويد و... پنجم: در اين دنيای خاکی هيچ کالايی به رايگان به دست نمی آيد. اگر در عرصه اقتصاد اين حکم صادق باشد، در عرصه سياست و اجتماع به طريق اولی اين حکم صادق است. چون روشنفکران و دگرانديشان در عرصه سياسی با دولت خودکامه سرکوبگر و در عرصه اجتماع با مردم متعصب، قشری، سنتگرا، کم دانش، احساساتی و ... روبرو هستند، اگر آرمان های ياد شده ارزش دارند، بايد هزينه متناسب با اين کالاهای گران قيمت پرداخت شود تا آنها بدست آيند. اگر روشنفکری ما حاضر به پرداخت هزينه نباشد، بايد بداند که اين آرمانهای انسانی واقعا در نظام ارزشی او جايگاهی ندارند و دم زدن از آنها، چيزی جز يک "پز روشنفکری" نبايد تلقی شود. روشنفکری ما حتی حاضر نيست از "اسطوره سازی از مردم" دست بردارد؛ گويی مردم مقدس و خطا ناپذيرند. مگر نظام سياسی هر جامعه ای در حد قد و قامت مردم همان جامعه نيست؟ پس چرا فقط نقد نظام سلطانی؟ فرهنگ سنتی غير مدرن ما که در آن انبوهی از خرافات جا خوش کرده است، بايد به شدت از سوی روشنفکران نقد شود. استبداد پذيری مردم ما بايد تحليل و تبيين شود و به اين پرسش پاسخ داده شود که ما دارای چه نوع روانشناسیای هستيم که با استبداد به راحتی سازگار میشود؟ آيا روشنفکری ما حاضر است با نقد مردم (رفتار و گفتار و فرهنگ آنها) وارد کارزاری شود که بسيار پرهزينه و بسيار پرفايده است؟ اينجا آن نقطه بزنگاهی است که روشنفکر، به نمونه آرمانی خود روشنفکر نزديکتر می شود. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||