|
درآمدی بر تاريخ روشنفکری ايران - بخش اول: مواجهه با غرب | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
می توان نقطه شروع شکل گيری جريان روشنفکری را آغاز قرن نوزدهم ميلادی و به ويژه دوران دشوار جنگ های ايران و روس دانست. شکست ايران در برابر روسيه و از دست دادن مناطق وسيع و حاصلخيزی در شمال غرب ايران بر اساس عهدنامه های صلح (گلستان و ترکمانچای)، افرادی از حاکمان جامعه را به اين فکر انداخت که اين تنها شکستی در برابر ارتشی از نظر نظامی قويتر نبود؛ بلکه شکست نتيجه برخورد با نيرويی بود که از نظر عقلانی و فرهنگی و معنوی برتر بوده است. عبارت مشهوری از عباس ميرزا، وليعهد ايران، نقل شده که از يکی از سفيران خارجی پرسيده بود ".. ای اجنبی به من توضيح بده که شما در ولايت غرب چه کردهايد که به اين حد از پيشرفت و قدرت نائل آمده ايد." اين احساس ضعف و حقارت در برابر تمدن غربی و شيوه زندگی اروپاييان تا امروز ميان ايرانيان باقی مانده است. به ويژه که در طول يک سده و نيم گذشته همواره خود را در موقعيت "مصرف کننده" يافته است. در نتيجه رويکرد اهل فرهنگ - با تسامح بگوئيم روشنفکران - به تمدن برتر غرب همواره در دو قطب افراط و تفريط قرار داشت. از يک سو، سياستمدار برجسته ای همچون حسن تقی زاد، که علاوه بر مشروطه در دوران پهلوی هم نقش سياسی داشت، زمانی گفت که ما بايد با اخذ لوازم تمدن غربی تا آنجا پيش برويم که "از نوک سر تا کف پا فرنگی شويم"؛ و در سوی ديگر انبوهی از روشنفکران ايرانی غرب ستيز قرار داشتند که با دم زدن از "غربزدگی" و پيشنهاد بازگشت به "سنتها و هويت اصيل خودمان"، يا "بازگشت به خويشتن"، فرمان مبارزه با زندگی مدرن می دادند. کلام بسيار مشهور آل احمد که روشنفکر هوادار مدرنيته را "قرتی فکلی" میخواند در يادها مانده است. يا عقايد احمد فرديد که با درک ناقص و گيج و حتی می توان گفت با بدفهمی کامل عقايد مارتين هايدگر، از "حوالت تاريخی" دوران مدرن چنان بحث می کرد که ما را به "گرداب زندگی اومانيستی و تکنولوژيک غرب کشانده است"، از اين مورد روشنگر است. نخستين جلوه های تمدن مدرن در ايران با بذل توجه جناح هايی از هيات حاکم سامان گرفت. قائم مقام و اميرکبير دو صدراعظم قاجاری بودند که به شکرانه قدرت بی پايان حکومت استبدادی - بازمانده از قرنها استبداد، اختناق و سرکوب - اصلاحات از بالا را سامان دادند. در اين ميان نقش اميرکبير که در دوران او روزنامه وقايع اتفاقيه، مدرسه دارالفنون، ارتش منظم و اصلاح امور مالياتی شکل گرفت، چشمگيرتر و تعيين کننده تر بود. اثر انديشه روشنگری در ميان نخبگان ايرانی، که درصد بسيار اندکی از کل جمعيت را تشکيل می دادند، توجه به تمدن و فرهنگ غرب به شکلهای مختلف پديد آمد. شماری از اين مردم با فرهنگ، که بيش و کم با زبانهای خارجی به ويژه فرانسوی و روسی آشنا بودند، با مطالعه آثار انديشمندان عصر روشنگری قرن هجدهم، تکان خوردند. آنان حکومت قانون، تقسيم قوا، تشکيل قوه مقننه مستقل، و حتی احزاب مدرن را بررسی کردند.
سرچشمه اصلی مطالعات آنها بيشتر آثار مونتسکيو و روسو، متفکرين فرانسوی، و ادبيات سوسيال-دموکراسی روسيه بود. اما تنها شماری اندک از آنان به شکل جمهوری اعتقاد يافتند و بيشتر متوجه ضرورت اصلاحات و ايجاد مجلس ملی بودند. انديشه جمهوری نيز بيشتر در قالب انديشه ای سوسيال دموکراسی و به اصطلاح جمهوری انقلابی متبلور شد. البته هم زمان ترجمه برخی از آثار ادبی اروپايی هم آغاز شد. در آن ميان تعدادی از عامه پسندترين رمانها و نمايشنامهها يا به فارسی ترجمه شدند يا اقتباس هايی از آنها منتشر شد که اصل داستان و پيام فرهنگی را - البته با نتايج اجتماعی و سياسی - در قالب زندگی آن روز ايرانيان با شخصيتهای ايرانی و در فضايی ايرانی بيان میکرد. شايان ذکر اين که شماری از اشراف و نزديکان به خاندان سلطنت نيز در ترجمه اين آثار دست داشتند. نسل نخستين روشنفکران ايرانی در دهه های آخر قرن نوزدهم ميلادی، يعنی کسانی چون ميرزا ملکم خان، ميرزا فتحعلی آخوندزاده، ميرزا آقاخان کرمانی، طالبوف تبريزی، و زين العابدين مراغه ای هم در نگارش متون ادبی و بعضا نگارش نمايشنامهها دست داشتند و برخی از آنان هم رساله های سياسی بسيار مهمی نوشتند. اينان را منورالفکر می خواندند و همين عنوان به خوبی نشان می دهد که تا چه حد متوجه متفکرين عصر روشنگری، به ويژه روشنگران فرانسوی، بودند. عقايد اصلاح طلبانه و حتی انقلابی آنان در مواردی که با سنت های کهن و خرافات رويارو میشدند، از سوی نيروهای واپسگرای اجتماعی تکفير می شد. جايگاه انديشه دينی نکته مهم در اين جا شکاف ميان نظريه پردازان و فقهای دينی است. دسته ای از آنان با حمايت از سلطنت استبدادی، از سنتهای کهن دفاع میکردند و احساس می کردند که با نوآوری های پيشنهادی، کافران قدرت خواهند يافت و عليه درسها، عقايد و منافع آنان اقدام خواهند کرد. در جريان انقلاب مشروطه اين روحانيان (خاصه در دوران استبداد صغير محمدعلی شاه) به خوبی خود را معرفی کردند که برجستهترين آنان شيخ فضل الله نوری نظريه پرداز سلطنت مشروعه بود. در مقابل بخش مهمی از روحانيت شيعه به هواداری از مشروطه برخاستند. از آقای نايينی که رساله ای بسيار مشهور، در دفاع از حکومت مشروطه نوشت تا دو رهبر مشهور انقلاب يعنی آقايان بهبهانی و طباطبايی و شماری از وعاظ و طلبههای جوان که حتی در اين راه جان باختند. يکی از مشهورترين آنها ملک المتکلمين بود و ديگری سيدجمال واعظ پدر نويسنده نامدار ايرانی سيد محمدعلی جمالزاده. در جريان انقلاب مشروطه روزنامهنگاران و نويسندگان جوان و شجاعی هم ظهور کردند که در روشنگری افکار عمومی مردم نقش داشتند. کسانی چون ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل يا علی اکبر دهخدا که اولی کشته شد و دومی راهی مهاجرتی چند ساله در ترکيه و آلمان شد. اينجا بايد يادی از مهاجران ايرانی کنيم که برخی از آنان در برلين به انتشار کتاب و نشريه روی آوردند و نخستين نسل يا نمونه مهاجران بودند که از راه کار فرهنگی در پی اقتدار پيوندهای خود با سرزمين مادری بودند. از سوی ديگر شماری از مهاجران در قفقاز، که بيشتر به کارهای تجاری، توليدی مشغول بودند و برخی هم به عنوان کارگر در کارخانهها فعاليت میکردند، با عقايد چپگرايانه آشنا شدند و نخستين نويسندگان و فعالان سوسيال دمکرات از ميان آنها برخاستند. استبداد در دل مشروطه تا اين جا يک نکته روشن میشود. و آن عبارتست از اين مهم که شالوده اصلی جريان روشنفکری ايران در طول قرن ۱۹ و آغاز قرن بيستم ميلادی "سياسی" بود. يعنی خواهان دگرگونی اوضاع سياسی و اجتماعی بود و پيشنهادهايی برای اصلاح امور مالی، صنعتی، تجاری داشت.
آنها برای نيل به اين مقصود دست به انتشار نشريه ها و روزنامه هايی زدند که گاه پرفروش بودند و با اقبال خوانندگان روبرو می شدند. خط سياسی اصلی [در اين دوران] ليبراليسم و به ويژه برداشت روشنگرانه از آن بود. در حاشيه، احزابی چپگرا يا گروه هايی هوادار نيروهای مذهبی وجود داشتند که به سهم خود نقش های مهمی ايفاء کردند. در سالهای پس از انقلاب مشروطه (از ۱۹۰۶ تا ۱۹۲۵ ميلادی که رضاشاه تاجگذاری کرد) دامنهی فعاليت سياسی و اجتماعی روشنفکران بسيار گستردهتر شد. به شمار نشريه ها، روزنامه ها و تيراژ کتاب ها افزوده شد. ايده های نو در زمينه آموزش و پرورش، اصلاحات اداری، پديد آمد. روزنامه نگارانی تندرو از دستاوردهای مشروطه دفاع کردند يا حتی از جمهوری دفاع کردند. و البته اين جدا از طرح جمهوری بود که رضاخان حدود سال ۱۹۲۳ ميلادی پيش کشيده بود. اين دوران رونق ادبی هم بود: عارف، عشقی و بهار چهرههای سرشناس ادبی بودند؛ ميزان ترجمه آثار مهم ادبی غرب به ناگاه افزوده شد و شمار باسوادان تا حدودی ترقی کرد. در نا آرامی های مناطق مختلف ايران پس از مشروطه به ويژه در سالهای جنگ جهانی اول رگه هايی متضاد از آزادیخواهی تا استبدادطلبی حضور داشت: جنبش جنگل آشکارا مردمی بود؛ قيام خيابانی صبغه قومیتری داشت؛ قيام کلنل پسيان نمايانگر اظهار وجود افسران ميهنپرست - و هوادار آلمان - بود. (خود کلنل پسيان در آلمان تحصيل کرده بود؛ ضدانگليسی بود و دشمن سياستمداران سنتی مانند قوام السلطنه.) رضا شاه و 'فرهيختگان و دانايان' در همين دوران در ميان اشراف ايرانی شخصيت هايی اصلاح طلب و ميهنپرست پديد آمدند؛ چهره هايی چون مصدق، مستوفی الممالک و مشيرالدوله. همچنين ميان آنها افرادی "دانا و فرهيخته" نيز حضور داشتند از جمله خود مصدق در حقوق و فروغی در فلسفه دست داشتند. رضا شاه نخستين همراهان و ياوران خود را از ميان "تيپ فرهيخته و دانا" انتخاب کرده بود. هرچند بعضی از آنان را به قتل رساند، ولی هريک در سالهايی سرچشمه خدمات و نوآوری هايی بودند. از تيمورتاش وزير دربار، که در آغاز مغز متفکر رضاشاه بود، تا داور، که اصلاح امور ماليه را انجام داد، تا نصرت الدوله وزير دارايی وی که با سوءظن شاه سرانجام اعدام شد. در نتيجه گروهی از روشنفکران (مردمانی دانشمند و آشنا به شرايط ترقی کشور) در صف موافقان يا خادمان حکومت بودند. آنان اصلاح طلبانی بودند خواهان پيشرفت کشور. در مقابل البته صفی از روشنفکران مخالف هم وجود داشت. انبوهی از آنان کشته شدند يا به زندان و تبعيد دچار آمدند. از عارف و عشقی تا مصدق و البته مارکسيست های گروه ۵۳ نفر و نيز نيروهای مخالف مذهبی که بيشتر با اصلاحات رضاشاهی از جمله کشف حجاب يا ايجاد وزارت اوقاف يا... مخالف بودند. اما اصلاحات دوران رضا شاه کار خود را کرده بود. ايجاد دانشگاه، نظام جديد آموزش و پرورش، دستگاه قضايی به شيوهی غربيان، ارتش منظم جديد، مدارس نظامی، توسعه مدارس فنی، احداث کارخانه ها و نيز ايجاد امنيت در شهرستان ها و روستاها، حمل و نقل جديد، ساخت خط راه آهن و توسعه هتلها و در کل مظاهر زندگی مدرن شهری، همراه با اصلاحات اداری و مالياتی. ايران مدرن شکل می گرفت؛ هرچند هنوز فاصله ای عظيم با اروپا و حتی با ترکيه آتاتورک داشت. ديکتاتوری در خدمت مدرنيته اين روال توسعه که می توان آن را "مدرنيته به ياری ديکتاتوری مدرن" يا به تعبير دقيقتر، مدرنيزاسيون اقتدارگرايانه خواند، استوار بر يک الگو بود. رشد اقتصادی کليد ورود به عصر مدرن و مهمترين خصوصيت اين عصر است. اين الگو پيشرفت اقتصادی و حتی نوآوری در مظاهر زندگی (آزادیهای مدنی) را همراه با اختناق کامل سياسی داشت. احزاب مخالف سرکوب میشدند و نشريهها سانسور. نويسندگان مخالف در زندان بودند و آزادی های سياسی محدود و نزديک به صفر بودند. اما عقايد تازه به هر حال راه خود را می يافتند: نمی توان دانشکده حقوق ساخت يا نيروی قضايی مدرن سازمان داد، اما مانع از انتشار روح القوانين مونتسکيو شد. نسخه برگردان اين کتاب به زبان فارسی يکی از پرفروشترين کتاب های عصر رضا شاهی بود. روزگار رضا شاه در دل خود نوآوری فرهنگی را نيز به همراه داشت، هرچند حکومت در پی آن نبود. نيما يوشيج نوآوری در شعر را آغاز کرده بود: شعر افسانه او همان سال تاجگذاری رضا شاه سروده شده بود. در همين زمان صادق هدايت جوان قصههايش را می نوشت؛ فروغی خانهنشين شده بود و تاريخ فلسفه غرب را با عنوان سير حکمت در اروپا می نوشت؛ شماری از دانشجويان - و حتی فارغ التحصيلان دبيرستان - برای تحصيل در خارج به خرج دولت راهی کشورهای اروپايی شده بودند. ميان آنان بسياری از روشنفکران سرشناس و دولتمردان بعدی ايران را می توان يافت. آنها با خود انديشههای تازه غربی را آوردند: برای تقی ارانی مارکسيسم و برای مهدی بازرگان برداشت تازه و آزادیخواهانه و علم گرايانه ای از اسلام طرح شده بود. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||