|
درآمدی بر تاريخ روشنفکری ايران - بخش دوم | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در پی اشغال ايران در سال های نيمه دوم دهه ۱۹۴۰ ميلادی، کشور با تحول ادبی- فرهنگی بزرگی روبرو شد که پيش از آن به دليل استبداد رضا شاهی چندان به چشم نمی آمد. با انتشار شعرهای تازه نيما يوشيج، تندر کيا، و شاگردان جوان نيما؛ و با انتشار بوف کور صادق هدايت و ديگر نوشته های او مسير ادبی تازه ای شکل گرفت. شماری از شخصيت های علمی به انتشار کارهای قديم خود روی آوردند؛ انتشار لغتنامه دهخدا آغاز شد؛ و هشترودی فيزيکدان جوان نخستين نوشته های خود را منتشر کرد. هرجا که در محافل آکادميک روش های کهنه حاکم بود، مثلا نقد ادبی که در سلطه کهنهگرايان بود، نشريه های مردمپسند به ياری جوانترها می آمدند. در اين سالها بود که حزب توده شکل گرفت. سرگذشت تلخ رهبری اين حزب که در مسير تاريخی اش به دنبالهروی افراطی از سياست های استالينی گرفتار شد بر همه روشن است. نقش آنان در مسائل ملی شدن نفت، جمهوری آذربايجان، و مخالفت با سياستهای دولت مصدق بسيار مشهور است. در نامه هايی که به تازگی از مرتضی کيوان روشنفکر جوان و خوشنام توده ای - که همراه با افسران نظامی پس از کودتای ۲۸ مرداد اعدام شد - مشاهده می کنيم که حتی اين جوان به نسبت با فرهنگ و حساس چه خصومت عميقی با سياست های مصدق و شخص او دارد. (بنبست: نامههايی به م. فرزانه.) حزب توده با طرح مارکسيسم الگو برداری شده از شوروی، با ستايش بی دريغ جنايتکاری چون استالين به عنوان يک حزب استالينيست تعريف شد. حزبی که آماده بود منافع مردم ايران و انقلاب های آنان را در پای منافع بوروکراسی مسکو و حکومت پليسی شوروی قربانی کند. ميراث دوگانه حزب توده با وجود اين به دو نکته بايد توجه کرد: اول اينکه تفاوت است ميان رهبری حزب توده و اعضاء صادق آن و آرمانطلبی و فداکاری آنان را به حساب افرادی چون کامبخش و کيانوری نبايد نوشت. دوم اينکه حزب توده سرچشمه نوآوری های فرهنگی بود. ما زبان علوم اجتماعی مدرن فارسی را مديون نويسندگانی چون احسان طبری و اميرحسين آريانپور هستيم. انبوهی از روشنفکران به نام ايران سالهای جوانی خود را در خدمت به اين حزب آغاز کردند و آنجا با فرهنگ به نسبت جديد غرب آشنا شدند: شاهرخ مسکوب، نجف دريا بندری، ابراهيم گلستان، جلال آل احمد، احمد شاملو، نادر نادرپور، اميرحسين جهانبگلو و احسان نراقی.
اعضاء حزب توده در زمينه ترجمه آثار ادبی، هنر نمايش (به ويژه تئاتر نوشين) و حتی طرح مسائل فلسفی نوآور بودند. هنرمندان مشهوری از بازيگران تئاتر و سينما تا عکاسان و فيلمسازان و... يا عضو يا هوادار اين حزب بودند. به اين ترتيب در نگارش طرح مختصر تاريخ روشنفکری ايران می توان انصاف داد و نقش اعضاء آن حزب را چنان که هست نمايان کرد. در عين حال بايد فاصله خود را با برنامهها و عملکرد رهبری آن حزب حفظ کرد و به طور انتقادی نشان داد که مروج سوسياليسم خشن، و سرکوبگری بودند. تاثير منفی اين خشونت حتی در کارهای فرهنگی و هنری به صورت عدم تحمل ديگری، برچسب زدنها و... نمايان می شود. به جز اين حزب که در پويش تاريخی روشنفکری ايران نقش داشت، گروه های سياسی و فکری فراوان ديگری هم وجود داشتند. در ميان آنها می توان از فعالان جبهه ملی، نخستين هسته های روشنفکری دينی (طالقانی، زنجانی، بازرگان) و شماری از روشنفکران مستقل (احمد کسروی، خليل ملکی، پس از انشعاب از حزب توده) ياد کرد. در اين ميان همچنان روشنفکرانی که از تحصيل يا کار در خارج (به ويژه اروپا) به ايران بازمی گشتند با خود ايدههايی تازه می آوردند: مسعود فرزاد، مجتبی مينوی و احمد شادمان. نسل اول: روشنفکران 'روشنگر' اکنون در اين نگاه سريع تاريخی، به آستانه کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رسيده ايم. يک نقطه عطف مهم در تاريخ ايران پس از جنگ جهانی دوم. پيش از اين که بحث را به پيش بريم بد نيست به يک نکته مهم ديگر اشاره شود. نخستين روشنفکران ايرانی در آستانه انقلاب مشروطه و پس از آن در دوران استبداد رضا شاهی هواداران ترقی و توسعه کشورشان بودند. اين توسعه را دستاورد توجه به تمدن و فرهنگ غربی می دانستند؛ خردباور، علمگرا و هوادار آزادی های حقوقی و سياسی بودند. هر چند همه آنان آشنايی عميق و لازم با مبانی ليبراليسم و روشنگری، يعنی انديشه تجدد، نداشتند؛ اما برای اين انديشه ها و آيين ها احترامی عظيم قائل بودند. اين نسل از روشنفکران هراسی نداشتند که در برابر خرافات، جهل و عقبماندگی مردم ايران، نمونه پيشرفت اروپای غربی را قرار دهند. ساختن نهادهای جديد اجتماعی و سياسی، نظم دادن به زندگی اقتصادی، و آزادیخواهی فرهنگی را از غربيان آموختند و اين همه را محترم می دانستند. معتقد بودند که بايد روش های تحقيق و پژوهش علمی غربی را آموخت. نوآوری های روششناسی و فکری را از دستاوردهای فرنگی اقتباس می کردند. نسل دوم: روشنفکران 'ايدئولوژيک' در مقابل، روشنفکرانی که متأثر از حزب توده شکل گرفتند - يا در حواشی آن، برای نمونه نيروی سوم و... - نگاهی انتقادی به تکامل اجتماعی غربی داشتند. از شکاف طبقاتی جامعه، فاصلهی طبقاتی و مبارزه طبقاتی ياد می کردند. هوادار برخی طبقات بودند و دشمن طبقه هايی ديگر. اتحاد شوروی را دژ پرولتاريای جهان می دانستند و مدافع بی قيد و شرط آن بودند. استالين را "پدر ملتها" می خواندند. آنان الگوی تازهای داشتند: سوسياليسم شورويايی. کمونيسم. اين دسته حتی در برهه هايی علمباوری بورژوايی را تحقير می کردند. نوآوری های فرهنگی غرب (فرويديسم، اگزيستانسياليسم و ...) را "بورژوايی" و "امپرياليستی" می خواندند؛ يا به زبانی ملايم تر به آنها انتقاد می کردند. اينان جزمگرا بودند و پيرو جزوهها و درسنامههای استالينی؛ علم را جهت دار می خواندند؛ ارزش های غربی را منحط می دانستند؛ بحث آزاد را برنمی تافتند؛ مخالفان خود را خائن می دانستند و تکفير میکردند: اطمينان داشتند که حق با آنها است. روشنفکران اين دوره سلاح خشونت و برچسب زدن، تهمت زدن و رد کردن مطلق، پرهيز از گفتگو و دوری از انديشه انتقادی را وارد ميدان فعاليت فرهنگی و روشنفکری کردند. از ايدئولوژی خود سرمشق کامل و مطلق حقيقت ساختند و به ديگران تاختند. ميراث آنان تا امروز بر جا مانده است. تنها در دهه اخير است که ما شاهد سست شدن مبانی چنان روشها و اعتقادهايی شدهايم. وگرنه چند دهه زندگی فرهنگی و روشنفکری ما تابع اين روشها بود. متأسفانه بايد اعتراف کرد که اين روش ها حتی در آثار متفکران و روشنفکران غير توده ای - حتی ضد توده ای - نيز نفوذ کرد و باقی ماند. قدرت گيری گفتمان خشونت اين سان، نه انتقاد سازنده به مبانی مدرنيته، بلکه انکار ايدئولوژيک آن شکل گرفت. خشونت و تعصب فضای بحثهای روشنفکری را آلوده کرد و استبداد محمدرضا شاهی که از سال ۱۳۳۲ خورشيدی (۱۹۵۳ ميلادی) تا پايان سلطنت او مدام باقی ماند و تحکيم شد؛ به اين آسيب فرهنگی عظيم ياری رساند. حتی مباحث فلسفی عميق تری چون بحث ژان پل سارتر، فيلسوف فرانسوی، در مورد تعهد روشنفکری وقتی وارد فضای روشنفکری ايران می شدند، به صورت از ريخت افتاده، تحريف شده و البته به طور خشن و متعصب پذيرفته می شدند.
شکلی از اين برخورد خشن حتی در گفتمان روشنفکران دينی دوره بعد هم تأثير گذاشت. گفتمان ايدئولوژيک و ضد دموکراتيک شريعتی نمونه بارز اين امر است. روزگار استبداد و آرزوی وقوع انقلاب و ضرورت کار انقلابی (و مبارزات مسلحانه) اين خشونت را تا حدودی به عنوان امری ضروری نمايان می کردند. خاصه که در جنبش اسلامی از همان سال های پس از جنگ شکلی از مبارزه مسلحانه با عنوان صريح ترور پيش میرفت و جنبشی که اين مبارزه را ادامه می داد، حتی از حمايت ضمنی روحانی اهل تساهلی چون آيت الله طالقانی هم برخوردار بود (مشهور است که طالقانی به يکی از رهبران فداييان اسلام در خانه خود پناه داده بود.) تغيير پارادايم ليبرالی متفکران صدر مشروطه و بخش مهمی از روشنفکری دوران استبداد رضا شاه به ايدئولوژی هايی که نسبت به مدرنيته انتقاد داشتند، و همپای آن به رشد عقايد خشن و فعاليت های خشن دامن میزدند، حکايت تلخ سياسی و روشنفکری ايران است. با رويداد کودتای ۲۸ مرداد 1332 خورشيدی و سرکوب و ترور نظاممند پس از آن، کل سرنوشت سياسی ايران دگرگون شد. دهه ۱۳۳۰، دهه واپسنشستی عقايد راديکال و انتقادی بود. بسياری از نويسندگان و هنرمندان و روشنفکران نوآور (اعم از دموکرات و چپ و مذهبی) به زندان افتادند؛ انتشار روزنامه های فراوانی متوقف شد؛ سانسور شديدی در مورد کتاب اعمال شد؛ کليه چاپخانهها تحت نظارت خشن نيروهای امنيتی قرار گرفتند؛ و هر گونه اعتراض دانشجويی با خشونت سرکوب شد. برنامه تازه: فرهنگ آمريکايی با آغاز به کار بنگاه انتشارات فرانکلين و گسترش نفوذ ساواک در ميان ناشران بخش خصوصی، روزگار سخت و محنتباری آغاز شد. فعاليت فرانکلين همراه بود با نوعی برنامه ريزی فرهنگی که ادبيات، فلسفه و هنر اروپايی و به ويژه آمريکايی را رونق دهد و از نفوذ قابل توجه فرهنگ سربر آورده از شوروی و روسی بکاهد. اين سياست در شاخههای مختلف زندگی فرهنگی ادامه يافت. برای مثال سينماها به طور عمده به نمايش آخرين فيلم های آمريکايی پرداختند، شيوه زندگی آمريکايی تبليغ می شد (افتتاح کارخانه های پپسی کولا، کوکا کولا، افتتاح رستورانهايی چون "هات شاپ" به تدريج افتتاح کاباره ها، افتتاح مينی گلف، افتتاح فروشگاه فردوسی) مطالب مجله های هفتگی نيز به طور عمده تبليغ فرهنگ مردمپسند غربی بود. به سرعت، در پوشاک، غذا و تفريح طبقه متوسط شهرنشين، دگرگونی های فرهنگی ظاهر می شد. شماری قابل توجه از روشنفکران زندانی که به اپوزيسيون تعلق داشتند، پس از آزادی به کار فرهنگی خود ادامه دادند اما به طور ناگزير در نهاد های فرهنگی جديدی که بسياری تحت نظارت مستقيم ساواک بودند. در فرانکلين شماری از مهم ترين روشنفکران مدرن گرد آمدند؛ در بنياد فرهنگ ايران شماری ديگر از روشنفکرانی که به فرهنگ گذشته ايران دلبسته بودند و در اين مورد پژوهش میکردند، فعاليت کردند. اواسط دهه ۱۳۴۰ با افتتاح کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، انبوهی از روشنفکران به فعاليت های هنری و فرهنگی پرداختند و سرانجام با پيدايش تلويزيون دولتی شماری ديگر از معترضان کار پيدا کردند. اينان توانستند از راه های گوناگون صدای اعتراض خود را بلند کنند و فرهنگ انتقادی و معترض را گسترش دهند.
در آخرين سالهای دهه ۱۳۳۰ خورشيدی، همزمان با بحران اقتصادی، اعتراض ها بيشتر شد و شماری از احزاب سياسی قديمی به شکل های مختلف دست به مبارزه سياسی زدند. تب و تاب انتخابات مجلس شورا و سپس انحلال آن، مبارزات آموزگاران و نقش درخشش، قدرت گرفتن گرايش اصلاح طلبانه که علی امينی، نخست وزير وقت، بيانگر آن بود و حکومت کوتاه مدت اما مؤثر او که منجر به اصلاحات ارضی شد؛ و سرانجام فعاليت جبهه ملی موجب بازتاب های فرهنگی و فکری هم شد. اين همه با توجه به سياست پيشنهادی حزب دموکرات آمريکا در دوران رياست جمهوری جان اف کندی تشويق شدند. پا به پای اين حرکت سياسی، جنبش اسلامی هم راديکالتر شد. مرجع تقليد مسلم و بلامنازع شيعه آيت الله بروجردی در اين ايام (۱۳۳۸ خورشيدی) درگذشت و در مدارس دينی به ويژه در حوزه علميه قم نيروهای انقلابی تر و معترض جان تازه گرفتند. صدای اينان به جنبش مشهور به پانزده خرداد منجر شد: اعتراضی تند و آشکار عليه حکومت شاه و سياستهای آن؛ با شعارهايی که بيشتر خبر از بازگشت به هويت اسلامی و بنيادگرايی می دادند تا خبر از اصلاحات و پيشنهادهای دموکراتيک. دوران 'درخشان' روشنفکری دهه ۱۳۴۰ خورشيدی را می توان يکی از دوره های زرين تاريخ روشنفکری ايران دانست. همپای افزايش رقم باسوادان در جامعه و امکانات وسيعتر برای تحصيل در دانشگاه (از جمله تأسيس دانشگاه ملی در تهران و رشد مؤسسات دانشگاهی در مراکز استانها)، يک حرکت فرهنگی چشمگير شکل گرفت که می توان گفت بدون سازماندهی، برنامه ريزی و البته در مخالفت با استبداد حاکم بود. اين دوران دهه انتشار مهمترين دفترهای شعر در ادبيات معاصر ايران است. دوره مطرح شدن جدی احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، رويايی، منوچهر آتشی و... به رغم سانسور حکومتی شمار قابل توجهی کتاب های مهم سياسی، اجتماعی، ادبی به فارسی ترجمه شدند (حتی در همان مؤسسهی فرانکلين که به واقع بانی انتشار کتابهای جيبی بود). انبوهی نشريه ها و فصلنامه های ادبی چاپ شدند. در آغاز دهه ۱۳۴۰ کتاب هفته شاملو سنت تازه ای در انتشار اين فصلنامهها پايه گذاشت؛ سپس آرش منتشر شد و بعد دفترهای زمانه. حتی غربزدگی آل احمد که از آغاز انتشار ممنوع شد، به تيراژ وسيع در دسترس خوانندگان (از طريق مخفی و انتشار زيرزمينی) قرار گرفت. نمونه ديگر کتاب مهدی بهار با عنوان ميراثخوار استعمار بود. با افتتاح گالری ها و افزايش سينماها، هنرهای تجسمی و تصويری رونق گرفتند. در ميانه دهه ۱۳۴۰ فيلم های مهمی ساخته شدند که پايه "سينمای هنری" ايران بودند. آغاز اين جنبش به نمايش درآمدن خشت و آينه گلستان بود. نسل جوانی هم پديد آمدند با چهره هايی مانند بهرام بيضايی و داريوش مهرجويی که فرهيخته بودند و با هنر سينما به خوبی آشنا.
در اين ميان تأسيس کانون پرورش فکری کودک و نوجوان، و نيز افتتاح تلويزيون دولتی که بانی جشن هنر بود، به تدريج به نمايش هنر و درکی تازه از ترکيب سرگرمی و آموزش منجر شد. هنر تئاتر دوباره پا گرفت؛ مخالفان حکومت در تئاتر سنگلج (۲۵ شهريور) جای گرفتند - با چهره هايی همچون غلامحسين ساعدی و اکبر رادی و... و از آن سو در کارگاه نمايش تجربه های نمايشی مدرن پيش رفتند (آربی آوانسيان و...) در پايان دهه ۱۳۴۰ خورشيدی فيلم های ايرانی در جشنواره های جهانی شرکت می کردند و جايزه می بردند؛ سينمای انيميشن ايرانی پديد آمده بود؛ انبوهی از هنرمندان جهانی هر ساله راهی شيراز میشدند و اين همه به معنای رشد هنری ايرانيان بود. در اين ايام روشنفکران معترض موفق شدند کانون نويسندگان ايران را پايه گذارند که تاريخی پر فراز و نشيب و عبرتآموز دارد. از سوی ديگر در اين دهه روشنفکرانی که نه خيال مبارزه با رژيم را داشتند و نه به عنوان مبلغ رژيم کار میکردند به فعاليت علمی و فرهنگی خود پرداختند. دايره المعارف مصاحب نمونه ای عالی است که هنوز پس از گذشت چهل سال مهمترين دانشنامه زبان فارسی است. دکتر معين نيز در همين زمان فرهنگ فارسی را منتشر کرد. سراشيبی 'بازگشت به خويشتن' در اين دوران کتاب های به نسبت مهمی هم در زمينه های رياضيات، فيزيک، نجوم و پزشکی منتشر شد. رقم دانشجويانی که به زبان خارجی (بيشتر انگليسی) مسلط بودند افزايش يافت و لشکری از دانشجويان ايرانی در خارج از کشور تحصيل می کردند و کنفدراسيون دانشجويان را ساخته بودند که زمانی مهمترين و بزرگترين سازمان دانشجويی جهان بود؛ سازمانی مبارز که بيشتر تحت تأثير انديشه های مارکسيستی بود. جنبش اسلامی هم در اين ايام حرکتی تازه يافت. با توجه روزافزون به گفتارهای علی شريعتی در حسينيه ارشاد، و اقبال خوانندگان به نشريه ای چون دانشمند به آثار کسانی چون مهدی بازرگان و تفسير قرآن آيت الله طالقانی. در پايان دهه چهل و تمام دهه پنجاه خورشيدی، جريان روشنفکری که سابقه آن به دهه ۳۰ باز میگشت، اصل بازگشت به خويشتن، يعنی سنت های کهن، را پيش کشيدند. شريعتی اين نکته را به عنوان بازگشت به خويشتن اسلامی، يعنی بازگشت به ارزش ها و سنت های صدر اسلام و آنچه خود او تشيع علوی می خواند، مطرح کرد. اما کسانی چون جلال آلاحمد، احسان نراقی، و داريوش شايگان، همين سودا را از ديدگاه های سياسی، جامعه شناسی و فلسفی مطرح کردند. نتيجه اين ايده، بازگشت به شرق و سنت ها و دين، به قول آلاحمد "خود روحانيت"، گريز از تمدن غرب و ارزش های ناشی از مدرنيته بود. داريوش شايگان در سال های پس از انقلاب اسلامی در عقايد پيشين خود به تدريج تجديد نظر کرد، اما پيروان آلاحمد همچنان در نفرت از غربزدگی و اصرار به احياء سنت ها پيش تاختند. آنان دموکراسی و ليبراليسم را منفور می داشتند و حتی برداشت تاريخیشان از مثلاَ انقلاب مشروطه، دفاع از واپسگرايان و مستبدان شده بود. يک چهره: احمد فرديد
اين جا به گرايشی موازی اين جريان هم بايد اشاره شود: تأثيری که احمد فرديد، استاد دانشگاه، بر افراد و گرايشهای تندرو، خشن و سرکوبگر نهاد. او هرگز کتابی منتشر نکرد وعقايد خود را در محافل بسته پيروان و شاگردانش و گاه برنامه های تلويزيونی قبل از انقلاب اسلامی مطرح می کرد. احمد فرديد که در سال های دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشيدی مدافع نظام سلطنتی بود و از "انقلاب سفيد" دفاع می کرد، پس از انقلاب به تقديس رژيم پس از انقلاب پرداخت. ريشه انديشه های او در تعبير خاصی بود که از آثار مارتين هايدگر داشت. او در صدد ايجاد رابطه ای ميان انديشه های هايدگر با عرفان اسلامی بود و چنان که آشکار است هيچکدام از اين دو را به طور دقيق مطالعه نکرده بود. وی با ساختن دستگاه واژگان نامانوسی که ادعای ريشه يابی واژه ها را در زبان های کهن داشت، رواج دهنده عقايدی غير دموکراتيک و ضد دموکراتيک بود. او دشمن ليبراليسم، آزادی، فرهنگ غرب و دستاوردهای هنری و فکری آن بود و همواره در برابر آنها انديشه ناروشن و استبدادی خود را علم می کرد. شاگردان او پس از انقلاب سال 1357چه در دانشگاه (رضا داوری)، چه در محافل عرفانی، و چه در دستگاه های امنيتی و به ويژه رسانههای خبری و اطلاعاتی (صدا و سيما و نشريه ها) نفوذ داشتند. هنوز هم سخنگويان ارتجاع و سرکوب مبنای نظری کار خود را از زرادخانه فرديد وام می گيرند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||