چمدان: 'زیر پله خوابگاه دختران نامزد کردیم'
- نویسنده, امیر پیام
- شغل, بیبیسی
اگر ناصر دستیاری را این روزها در سیدنی ببینید ممکن است به راحتی پیشداوری کنید که او "یک مرفه بیدرد" است.
این روزها ناصر دستیاری اغلب اوقات خود را با نوههایش میگذراند؛ دوچرخه سواری میکند و میدود. کافی است سری به کانال یوتیوب او بزنید تا از "آذری خواندنش برای الیور" حسابی بخندید.
او وبلاگی دارد که در آن سفرنامههایش را منتشر کرده و در کنار آنها ویدئو کلیپهای ذوقی که برای ترانهها و اشعار مورد علاقهاش ساخته را قرار داده است.
وبلاگی که در صفحه نخست آن نوشته: "این جا خانه دار و ندار من است. حاصل یک عمر کارهای پراکنده. از تعداد زیادی سفرنامه به گوشه و کنار دنیا گرفته تا کلیِپ های نمایشی، چند داستان و شعرهایی کوتاه...این جا دکهای برای تماشا و خزانهای برای کارهایم است. کارهایی که برای آفرینش آنها عمری را صرف کردهام."
با وجود این، در صفحه نخست وبلاگ ناصر دستیاری به "دار و ندار" دلاری او هیچ اشارهای نشده است؛ البته منظورم دلار استرالیا است. خودش آنها را خیلی مهم نمیداند اما برای من راهی که او و همسرش برای درآوردن تک تک آن دلارها و خاطرهها طی کردهاند مهم بود. برای همین بود که بعد از پیشنهاد نام او از سوی یکی از شنوندگان ثابت چمدان، بدون برنامه قبلی به سراغش رفتم.
نسخه رادیویی چمدان ناصر را اینجا بشنوید: 'زیر پله خوابگاه دختران تبریز نامزد کردیم'

منبع تصویر، Dastyari
"من در سال ۱۳۵۴ وارد دانشگاه تبریز شدم. در همان زمان که اسامی پذیرفتهشدگان را اعلام کردند در فهرست بالا و پایین میرفتم تا ببینم آیا دختری در این لیست وجود دارد... بعد نام الهه را دیدم... من فکر میکنم نام او بعد از نام من بود اما او میگوید نامش بالاتر از نام من بوده... این جدال همچنان میان ما وجود دارد و سندی هم برای اثبات و رد آن نداریم."
ناصر و الهه سه ماه بعد از آغاز سال تحصیلی ۱۳۵۴با هم نامزد کردند و یک سال پس از آن هم ازدواج کردند. در یک محله فقیرنشین تبریز خانه محقری اجاره کردند و هنوز مدتی از درس و مشق و زندگی مشترکشان نگذشته بود که جذب فعالیت های دانشجویی شدند.
"من دیپلمم و عطش سیاسیام را از دبیرستان خوارزمی تهران گرفتم چرا که مدرسه ما درست مقابل دانشگاه تهران بود و ما هر روز شاهد عینی فضای سیاسی دانشگاه بودیم."
کمک به اقشار محروم و امید به بهتر شدن وضع جامعه ناصر و الهه را همچون بسیاری از جوانان چپگرای آن ایام، تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران در کانون اکثر اعتراضها در دانشگاهشان قرار داد؛ دانشگاهی که همچون بازار تبریز یکی از قطبهای مهم انقلاب بود.
"زمانی که انقلاب پیروز شد من فقط ۲۰ واحد درسیام باقی مانده بود. دائما چشم انتظار بازگشایی دانشگاه بودیم."
ناصر و الهه که حالا علاوه بر دانشجویی پدر و مادر هم شده بودند با طولانی شدن دوران "انقلاب فرهنگی" و تعطیلی دانشگاهها تصمیم گرفتند به تهران مهاجرت کنند.
"در تهران، برادرم برایم یک وانتبار خرید. شروع کردم به کار کردن. بعد گواهینامه پایه یک گرفتم و شدم راننده کامیون. پس از آن هم برای مدت کوتاهی راننده اتوبوس شدم اما خیلی دوام نیاوردم. بعد از آن کارگاه تولید ترانسفورماتور زدیم و خلاصه در آن سالها کارهای متعددی کردم."
انقلاب فرهنگی ایران که تمام شد نام ناصر هم در میان فهرستی بود که باید با اخراجشان دانشگاهها "پاک" میشد.
او که تنها ۲۰ واحد درسی با دریافت مدرک کارشناسی فاصله داشت، بالاخره در سال ۱۳۶۵قانع شد که با گرفتن فوق دیپلم رویای بازگشت به دانشگاه را از سر بیرون کند.
"فوق دیپلم به اندازه صد لیسانس برایم میارزید چرا که با استفاده از آن و امتیاز متاهل بودن و داشتن دو فرزند، از رفتن به سربازی در زمان جنگ معاف شدم. توانستم بالاخره پاسپورت بگیرم و یک سال بعد، یعنی در سال ۱۳۶۶ به همراه الهه، آزاده (هشت ساله) و سهند (پنج ساله) به استرالیا مهاجرت کردیم."

منبع تصویر، Dastyari
"به استرالیا که آمدیم تنها نبودیم. خانواده من همگی پیش از ما به سیدنی آمده بودند و من چون پایان خدمت نداشتم و پاسپورت نمیتوانستم بگیرم آخرین نفر بودم. با الهه دوباره به دانشگاه برگشتیم. سه روز دانشگاه میرفتم و سه روز دیگر را روی تاکسی کار میکردم. باورت میشود روز اولی که در سیدنی تاکسی راندم بار نخستی بود که با ماشینی که فرمان در دست راست آن قرار گرفته میراندم."
دو سال بعد، مهاجرت به این زوج جوان روی خوش نشان داد و فرصتی پیش رویشان گذاشت که آنها قدرش را بخوبی دانستند.
"متوجه شدم که یک کافه قنادی زنجیرهای شروع به واگذاری شعبه کرده. من و الهه تقاضا دادیم. با صاحبانش جلسه گذاشتیم. فکر کنم آن زمان صاحبان این گروه در من و الهه دو مهاجر جوان دیدند که مصمماند زندگی را از نو بسازند. ما اولین شعبه کافه قنادیهای "میشل پتسری را زدیم. کار راحتی نبود. از صبح ساعت ۶ تا عصر ساعت ۶ کار میکردیم. روز بود که من ۵۰۰ قهوه درست می کردم. اما راضی بودیم چون درآمد داشتیم و کار سخت ما بیمزد نمیماند. بعد پنجمین شعبه و دهمین شعبه را هم من و الهه و خواهرانم افتتاح کردیم."
ناصر دستیاری برای ۱۵ سال در شعبه نخست این کافه قنادیهای شناخته شده کار کرد. میشل پتسری اکنون بیش از ۳۶۰ شعبه دارد و علاوه بر استرالیا در نیوزیلند، چین، و اندونزی هم شعبه دارد.
"زمانی که من آخرین مغازه را هم فروختم، ما پرفروشترین شعبه در میان ۲۳۰ کافه بودیم که تا آن زمان در تمام استرالیا گسترده شده بوند."
بخش مهمی از آنچه ناصر در صفحه اول وبلاگش از آن به عنوان "دار و ندار" یاد کرده پس از فروش آخرین کافه قنادی تحت مدیریت او به دست آمده است.
"تصمیم فروختن آن مغازه با من نبود. در حقیقت یک نفر عاشق آن شد. آن قدر آمد آنجا، قهوه خورد و قیمت را بالا برد که من فکر کردم اگر الان نفروشم دیگر هیچ گاه این بیزینس را به این قیمت از من نخواهند خرید. برای همین هم با وجود مخالفت الهه، مسئولیت عواقب فروش آن را پذیرفتم و بعد از ۱۵ سال از این تجارت بیرون آمدیم."

منبع تصویر، Salesspublication
"بعد از این بود که شروع کردیم به سفر. در دوران کاری، یک کاروان مسافرتی داشتم که با آن هر وقت فرصت میشد بچهها را بر میداشتیم و میزدیم به جاده. سفر خارجی هم میرفتیم اما فکر و ذکرمان پیش کافه بود. حالا با خیالی آسوده سفر میکردیم. بچهها هم که دیگر سر و سامان گرفته بودند و من و الهه آزادتر از همیشه بودیم."
آن طور که ناصر میگوید دو فرزند او، آزاده و سهند، از همان ایام نوجوانی در کافه کنار دست آنها کار میکردند و درآمد خودشان را داشتند.
"آنها هیچ گاه از ما پول توجیبی نگرفتند. فکر میکنم کار کردن نقش خیلی مهمی در شکلگیری شخصیت آنها داشت. آزاده موفق شد بورسیه فول برایت بگیرد و در دانشگاه سیدنی حقوق بخواند. سهند هم از همان دوران دبیرستان به سیاست علاقه نشان داد و به محض ورود به دانشگاه شد رهبر جوانان حزب کارگر."
سهند یا سام دستیاری نخستین سناتور ایرانیتبار در پارلمان استرالیاست. او که پیش از راهیابی به سنا دبیرکل حزب کارگر در ایالت نیوساوئتولز شده بود اکنون به عنوان یکی از سیاستمداران جوان و فعال این حزب علاوه بر سناتوری پرجمعیتترین ایالت استرالیا (که سیدنی، پایتخت هم در آن واقع شده) نقش وزیر سایه را هم در حزب مخالف دولت ایفا میکند.
آزاده فرزند ارشد ناصر و الهه هم پس از دریافت دکترای حقوق استاد دانشگاه شده است. بر حسب اتفاق و بدون این که پدرش را بشناسم، چندی پیش یادداشتی در روزنامه بریتانیایی گاردین خوانده بودم که در آن آزاده قوانین جدید سختگیرانه برای مهاجران به استرالیا را مورد انتقاد قرار داده بود.
"من و الهه در ایتالیا بودیم که خبر سناتور شدن سهند را شنیدیم. آن لحظه فکر کردم زندگی دیگر نمیتواند از این مهربانتر شود... که متاسفانه نبود... نمیشد که همه چیز این قدر خوب بماند... در همان ایتالیا بود که متوجه شدیم الهه سرطان سینه دارد."
در ویدئو تلویزیونی چمدان ناصر که بالای این صفحه هم موجود است تصاویری از روز سوگند یادکردن سهند (سام) دستیاری در مجلس سنای استرالیا دیده میشود. در این تصاویر ناصر، الهه، آزاده در ردیف اول نشستهاند.

منبع تصویر، Dastyari
"فقط ۱۰ روز از شیمی درمانی الهه گذشته بود. الهه دستش در دست من بود و خدا میداند که چه حالی داشتیم. با همه اینها و بعد از این هم دردسر و مشقت، آن لحظه، لحظه خیلی باشکوهی بود. روز خوبی بود."
از ناصر پرسیدم آیا در آن لحظه سام و آزاده هم از بیماری مادرشان خبردار بودند؟
"بله. همه خانواده مطلع بودند."
معمولا وقتی چنین شوکی به آدم وارد میشود یکی از ابتداییترین واکنشها این است که همه زندگی را مرور می کنیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته را میخوریم چرا که در برابر یک "پایان و جدایی ناخواسته" قرار گرفتهایم. از ناصر پرسیدم بزرگترین حسرت او در آن زمان چه بود؟
"من حسرت گذشته را نمیخوردم... ما برعکس خیلیها که فکر میکنند فعلا باید کار کرد و "زندگی کردن" را به بعد موکول کرد، خوب زندگی کرده بودیم، ما زندگی کردن را بلد بودیم. با هم لحظه و خاطره ساخته بودیم. بزرگترین حسرتم این بود که این با هم بودن ادامه نیابد. حیف بود. زود بود."
"شش ماه آینده بدترین دوران زندگی و مهاجرت ما بود و بازگشت سلامتی به الهه بزرگترین هدیه به من، آزاده و سهند و نوههایمان بود."
ناصر و الهه بعد از جهانگردیهای مفصل که حاصل آن ۵ سفرنامه است، تجارت جدیدی را راه اندازی کردند.
"این بار وارد تجارت لوازم آشپزی حرفهای شدم. در کار قبلی خیلی با استخدام کردن افراد مختلف سر و کار داشتیم و بیزنس خیلی وسیع و پر فعالیتی بود. این بار سعی کردم بیزنسی به راه اندازم که خلاصهتر باشد. خوشبختانه کار خوبی از آب درآمده است."
"در چمدانم دوست دارم داستان موفقیت هزاران مهاجری را بگذارم که به جرم دگراندیشی از کار، تحصیل و زندگی در کشور خودشان محروم شدند. چرا که اگر ذلت و خواری ما هدف آنها بود بگذار داستان من و دیگر مهاجران سندی باشد بر این که اشتباه میکردند."
قطعه اول و دوم موسیقی چمدان این هفته آثاری است از ولکان اینجوئیز، هنرمند جوان اهل ترکیه.
قطعه پایانی هم "محبوب من" نام دارد با صدای رشید بهبودف، اسطوره فقید موسیقی آذربایجان.
برای تماس با برنامه چمدان لطفا به آدرس [email protected] ایمیل بفرستید یا به bbcshoma در تلگرام (@bbcpersian) پیغام دهید.
سری جدید برنامه چمدان هر پنجشنبه از برنامه رادیویی چشمانداز بامدادی پخش میشود.
برای شنیدن سایر مطالب رادیوی بیبیسی، به صفحه رادیو مراجعه کنید یا برنامههای ما را بر روی ساوند کلاود بشنوید.
برای دسترسی به آرشیو چمدان روی لینکهای زیر کلیک کنید:













