'شیطان وجود ندارد' در آپارات

توضیح ویدئو، 'شیطان وجود ندارد' در آپارات

این هفته در آپارات فیلم 'شیطان وجود ندارد' ساخته محمد رسول‌اف به نمایش در‌می‌آید. پس از آن آپارات گفتگویی با کاوه فرنام تهیه کننده فیلم از دوبی، میترا منصوری، نویسنده، فیلم‌ساز و برنامه‌ساز تلویزیونی از کانادا و فرید اسماعیل‌پور مستندساز و پژوهش‌گر سینما از فرانسه درباره فیلم خواهند داشت

درباره فیلم

حاکمان دیکتاتور سعی می‌کنند با ارعاب، خونریزی و کشتن و اعدام معترضان ، جامعه را وادار به سکوت و پیروی از نظام حاکم بکنند. اسم این منش را هم می‌گذارند «اجرای قانون» ولی وقتی در زمان ظلم واکنش هر عضو این جامعه چطور می‌تواند باشد؟ مصلحت‌اندیشی، منفعت‌طلبی و سکوت و همراهی با حکومت یا نه گفتن و مخالفت با جنایت و سهیم نشدن در آن؟ «شیطان وجود ندارد» ساخته محمد رسول‌اُف فیلم‌ساز شناخته شده، ممنوع الکار و زندانی ایران فیلمی است در همین زمینه و خیلی نزدیک به رخدادهایی که این روزها در ایران شاهدیم.

روایت آدم‌هایی که مامور اجرای دستورات حکومت می‌شوند. خیلی از آنها بر خلاف تصورات رایج، هیولاهایی غیر‌انسانی نیستند، بلکه آدم‌اند، آدم‌هایی مثل بقیه مردم. زندگی و زن و بچه دارند و می‌خواهند زندگی‌شان را بکنند. اما یک فرق مهم با بقیه مردم دارند. آنها خواسته یا ناخواسته تسلیم نظام حاکم و تبدیل به ابزار حکومت شده اند. «شیطان وجود ندارد»گرچه هرگز در ایران به نمایش در نیامد اما یکی از موفق‌ترین فیلم‌های ایرانی در عرصه‌های بین المللی بوده است ،آقای رسول‌اُف با این فیلم برنده جایزه خرس طلایی بهترین فیلم از هفتادمین جشنواره بین المللی فیلم برلین شد و یکی از مهمترین جوایز سینمایی جهان را به دست آورد.

ویژگی فیلم

حرمت انسان به نه گفتن و مطیع نبودن در برابر ظلم است. «شیطان وجود ندارد» فیلمی اپیزودیک و قصه‌گو است که در آن اپیزودها از منظر موضوعی به هم مرتبط می شوند. فیلم موضوعی جسورانه و مهم دارد و فیلم‌سازش با پشتکار و جسارت بسیار در داخل ایران با درهم شکستن مرزهای سانسور و محدودیت‌ها این فیلم را ساخته و تصویری همه جانبه ثبت کرده از آن چه در داخل یک سیستم سرکوبگر می گذرد. تصویری از آدم‌های مصلحت‌اندیش و سازشگر و کسانی که قدرت نه گفتن به ظلم را پیدا می کنند.

درباره کارگردان

محمد رسول‌اُف، تهیه‌کننده، نویسنده فیلم‌نامه و کارگردان مستقل ایرانی متولد سال ۱۳۵۱در شیراز و از اعضای آکادمی اسکار است. او فعالیت هنری خود را در هشت ساله‌گی و در کنار پدرش به عنوان بازیگر در گروه‌های نمایش آزاد در شیراز آغاز کرد و فعالیت در تئاتر را با نویسنده‌گی و کارگردانی ادامه داد. علاقهٔ او به فیلم‌های مستند باعث ورودش به سینما شد. رسول‌اُف دانش‌آموختهٔ علوم اجتماعی است. نگاه نقادانه او از نخستین فیلم‌هایش، او را در برابر دستگاه ممیزی حکومت ایران قرار داده است. او تاکنون هشت فیلم سینمایی ساخته که هیچ‌کدام در ایران اجازه نمایش عمومی نیافته است. در پی حوادث پس از انتخابات خرداد ۱۳۸۸، محمد رسول‌اُف و جعفر پناهی در حال فیلم‌برداری صحنه‌هایی از یک فیلم به همراه کلیه عوامل تهیه و تولید حاضر در محل فیلمبرداری بازداشت شدند و او پس از محاکمه در آذر ماه سال ۱۳۸۹ به مجموعاً شش سال حبس محکوم شد. در دادگاه تجدید نظر، حکم زندان او به یک سال کاهش پیدا کرد. در سال ۱۳۹۰ ممنوعیت خروج وی از ایران، به دلیل نمایش فیلم 'به امید دیدار' در شصت‌و‌چهارمین جشنواره فیلم کن لغو شد اما او موفق به حضور در این رویداد نشد.

پس از ساخت فیلم 'دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند' (۱۳۹۲) و نمایش آن در شصت‌و‌ششمین جشنواره فیلم کن، در شهریور ۱۳۹۲مجدداً پاسپورت و وسایل شخصی او در فرودگاه تهران ضبط شد. یک سال پس از انتخاب حسن روحانی گذرنامه رسول‌اف به او بازگردانده شد. پس از دو سال او موفق به دریافت پروانه ساخت از وزارت فرهنگ‌و‌ارشاد اسلامی شد و فیلم 'لرد' را زمستان ۱۳۹۴ مقابل دوربین برد: فیلمی درباره فساد اقتصادی در ایران. اقای رسول‌اف با این فیلم در سال ۲۰۱۷ برنده جایزه بهترین فیلم در بخش نوعی نگاه کن شد. لرد در بیش از صد فستیوال سینمایی دیگر هم به نمایش درآمد و جوایز دیگری هم دریافت کرد. اما آقای رسول‌اف در بازگشت به ایران با دستور نهادهای امنیتی بازداشت و ممنوع‌الخروج شد و برایش به خاطرساختن این فیلم پرونده ای در دادگاه انقلاب تشکیل شد. او به «تبلیغ علیه نظام» متهم شده است . دادگاه اولیه او را به یک سال زندان و دو سال ممنوع الخروجی محکوم کرده. آقای رسول‌اف در این مدت بازهم به فیلم‌سازی ادامه داده و از جمله آخرین فیلمش قبل از دستگیری و زندانی شدن مستند «جنایت عمدی» درباره مرگ بکتاش آبتین در زندان جمهوری اسلامی بود. آقای رسول‌اف این روزها درحال طی کردن دوره زندان‌اش است و هم‌چنان در زندان به عنوان کنشگری فعال به فعالیت‌هایش ادامه می‌دهد.

محمد رسول‌‌اُف، تهیه‌کننده،نویسنده و کارگردان

منبع تصویر، MR

توضیح تصویر، محمد رسول‌‌اُف، تهیه‌کننده،نویسنده و کارگردان

فیلم‌شناسی محمد رسولوف

۱۳۸۰ گاگومان

۱۳۸۳ جزیره آهنی

۱۳۸۶ باد دبور

۱۳۸۷ کشتزارهای سپید

۱۳۹۰ به امید دیدار

۱۳۹۲ دستنوشته ها نمی سوزند

۱۳۹۵ لرد

۱۳۹۸ شیطان وجود ندارد

۱۴۰۰ مستند 'جنایت عمدی '

جوایز مهم

۲۰۲۰ خرس طلای هفتادمین جشنواره فیلم برلین برای فیلم ' شیطان وجود ندارد '

۲۰۱۷جایزه بهترین فیلم از بخش نوعی نگاه در فستیوال کن برای فیلم 'لِرد '

۲۰۱۳مدال نقره مجموعه فعالیت هنری از فستیوال تلوراید همراه با برادران کوئن و رابرت ردفورد

۲۰۱۳جایزه منتقدین بین‌المللی در فستیوال کن برای 'دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند '

درباره مهمانان برنامه

میترا منصوری مستندساز ایرانی مقیم کانادا، فارغ‌التحصیل رشته سینما با گرایش کارگردانی از دانشکده سینما- تئاتر دانشگاه هنر تهران است. او از سال ۲۰۰۸ به کشور کانادا مهاجرت کرده و در آنجا زندگی و کار می‌کند. وی هم اکنون عضو انجمن زنان فیلم‌ساز آتلانتیک(WIFT) و سازمان پشتیبان فیلم‌سازان آتلانتیک(AFCOOP) است. از فیلم‌های ساخته شده او می‌توان به فیلمهای 'به انتظار '، 'مسیح آباد'، 'فروش کار'، 'آفتاب'، 'پته'، 'عیش' و 'ما بی چرا زندگانیم' اشاره کرد.

از کارهای اخیر وی می‌توان از فیلم مستند کوتاه ' آسان نیست که. . .'(It's not easy to) و فیلم کوتاهی به نام 'من یک کانادایی هستم' (I am Canadian) نام برد که درباره قابلیت‌های مثبت مهاجران در کانادا است و از شبکه سی بی سی پخش شده است.

او همچنین کارگردان و تهیه کننده برنامه هفتگی "کوچه" تنها برنامه فارسی زبان آتلانتیک شمالی نیز بوده است. فیلم 'آسان نیست که' (Its not easy to) - و فیلم 'من یک کانادایی هستم' (I am Canadian) دو فیلم او به زبان انگلیسی‌اند که درباره قابلیت‌های مثبت مهاجران ساخته شده و از شبکه سی‌بی‌سی پخش شده است.

میترا منصوری مستندساز
توضیح تصویر، میترا منصوری مستندساز

کاوه فرنام تهیه‌کننده و نویسنده مستقل ایرانی اهل تهران و ساکن دوبی است.

او در ابتدا شرکت تولید فیلم خود را برای حمایت از فیلم‌سازان جوان و مستقل ایرانی در جمهوری چک تاسیس کرد و هم‌اکنون در دوبی به این کار ادامه می‌دهد. به غیر از 'لرد' او فیلم‌های دیگری را نیز تهیه کرده است. فیلم‌های 'یک شهروند معمولی' ساخته مجید برزگر، مستند 'مثل اسمم پگاه' به کارگردانی سودابه بیضایی و فیلم 'نشت' ساخته سوزان ایروانیان از دیگر کارهای او به عنوان تهیه‌کننده است.او که به خاطر حمایت‌های فرهنگی و پروژه‌های آگاهی‌بخش اجتماعی‌اش بیشتر شناخته می‌شود، به دلیل همکاری با محمد رسول‌اف در چند اثر متاخرش مورد تحسین جهانی قرار گرفته است. این شامل فیلم 'شیطان وجود ندارد' برنده جایزه خرس طلایی هفتادمین جشنواره بین‌المللی فیلم برلین و 'لرد' برنده بخش 'نوعی نگاه' جشنواره فیلم کن است. از دیگر پروژه‌های او می‌توان به فیلم برنده جایزه عفو بین‌الملل فبیو، 'پسر-مادر' (۲۰۱۹) به کارگردانی مهناز محمدی و فیلم‌های مستندی مثل 'واکس چه' (۲۰۱۹) و 'سعی می‌کنم به خاطر بسپارم' (۲۰۲۱) اشاره کرد. او همچنین یک کارآفرین موفق رسانه ای و بنیان گذار شرکت تولید فیلم در پراگ Europe Media Nestدر جمهوری چک است.

کاوه فرنام، تهیه‌کننده

منبع تصویر، KF

توضیح تصویر، کاوه فرنام، تهیه‌کننده

فرید اسماعیل‌پور فیلم‌ساز، پژوهش‌گر و دانشجوی مقطع دکترای سینما در دانشگاه سوربن فرانسه است. فعالیت سینمایی خود را در نوجوانی با تحصیل در دوره‌های آموزش فیلم‌سازی انجمن سینمای جوانان ایران و ساخت فیلم‌های کوتاه تجربی آغاز کرد. پس از آن او کوشید تا با ساخت سه فیلم مستند درباره موسیقی فولکلور خراسان و یک فیلم درباره شیخ احمد جامی، صوفی و شاعر قرن ششم (مجموعه فرهنگ فولکلوریک خراسان)، سهم خود را در حفظ و انتقال این فرهنگ ایفا کند. وی تاکنون هشت فیلم مستند و چهار فیلم کوتاه داستانی و تجربی در کارنامه خود دارد. بعضی از فیلمهای او عبارتند از: 'نوایی '، 'ژنده پیل '، 'نیمکت سنگی '، 'آوریل بی‌رحم‌ترین ماه‌هاست ' و 'نامه ایرانی '. اسماعیل‌پور در کنار فیلم‌سازی به عنوان نویسنده و مترجم با نشریه‌های سینمایی همکاری می‌کند و به تازگی کتاب 'پیدایش سینمای مولف ایران، ابراهیم گلستان ' از وی به زبان فرانسه در پاریس منتشر شده است.

فرید اسماعیل‌پور فیلم‌ساز، پژوهش‌گر سینما
توضیح تصویر، فرید اسماعیل‌پور فیلم‌ساز، پژوهش‌گر سینما

گفتگوی آپارات - شیطان وجود ندارد

گفتگوی آپارات با کاوه فرنام تهیه کننده فیلم از دوبی، میترا منصوری ، نویسنده، فیلم‌ساز و برنامه‌ساز تلویزیونی از کانادا و فرید اسماعیل‌پور مستندساز و پژوهش‌گر سینما از فرانسه درباره فیلم 'شیطان وجود ندارد' ساخته محمد رسول‌اُف را اینجا ببینید.

توضیح ویدئو، گفتگوی آپارات - شیطان وجود ندارد

شیطان وجود ندارد - میترا منصوری

فرانسویها معتقدند که سینما شیوه نوین اندیشیدن است. اگر به این جمله اتکا کنیم بی شک فیلم هایی با مضمون هایی که ما را وادار به اندیشیدن می کنند در صدر این نوع سینما قرار می گیرند. از این منظر فیلم 'شیطان وجود نداردمضمونی کم سابقه در رثای اندیشیدن است، از همین جایگاه انسان معمولی عادی.

وب سایت فیلم استیج در مورد فیلم 'شیطان وجود ندارد ' گفته بود: از زمان فیلم "فیلم کوتاهی در باره کشتن" کیشلوفسکی، فیلمی به این قدرت با این مضمون ساخته نشده بود.

امروز با توجه به مقابله عظیمی که بین مردم و سربازان اسلحه به دست وجود دارد نگاهی دوباره به این فیلم می تواند ما را وادارد که دوباره به جایگاه عادی شر نگاه کنیم و بیاندیشیم. مگر نه این که فیلم دعوتی است به شراکت در حقیقت از طریق ذهنیت و رویای کارگردان و نویسنده که اینجا هر دو یکی هستند. کسی که ایده آن را خلق کرده، پرورده است و آن را به شکل قابل لمسی برای مای تماشاگر آماده کرده است، و ارزش های ذهنی ما را به چالش می کشد. از شعار و حرف تا رویکرد عملی به آن ها. همه وجوه انسانی عشق، مرگ، انتقام، مسئولیت های فردی، اجتماعی، اخلاقی، و حتی تاریخی ای که می شناسیم. زاویه جدیدی از تامل در ارزیابی خود و اطرافیان برای بازنگری ارزش های جمعی که خرد جمعی را می سازند.

هنر در کل هیچ معنای قطعی خلق نمی کند، چیزی منجمد و مکانیکی نیست که با یک تفسیر به پایان برسد. بلکه هنر چیزی پویا است که در پیوند با ذهن مخاطب هر بار زنده می شود، پویا در مکان و زمان. فیلم هم از این قاعده مستثنی نیست و پویایی مستمر دارد.

'شیطان وجود ندارد ' متشکل از چهار اپیزود است اما یک تم بر هر چهار اپیزود مسلط است: قتل به طور عام و اعدام به طور خاص. شخصیت های اصلی هر چهار اپیزود آدم هایی هستند که در هیبت بخشی از نظام موجود وظیفه ای برعهده دارند. در این فیلم به طور خاص به وظیفه کشتن در چهار موقعیت متفاوت از اجرای این وظیفه روبرو می شویم، در حقیقت ما شاهد رو در رو شدن این چهار شخصیت با عمل اعدام هستیم. سه نفر از این شخصیت ها به طور مشخص سرباز وظیفه هستند. شاید قابل ترحم ترین قشری که نقش مهمی در بقای حیات نظامی که به آن خدمت می کنند دارند و در عین حال بی ارزش ترین مهره صفحه شطرنج سیاست هستند: پیاده. نقشی که از همان اول قربانی است. قربانیانی بی گناه یا به اعتبار ارزش های اخلاقی غلط،یا به اعتبار اجبار در وظیفه، یا به اعتبار حضور در مکانی غلط و زمانی غلط.

استنلی کوبریک در فیلم " غلاف تمام فلزی" به خوبی تبدیل روح هایی سرشار از ایده و زندگی را به اشیائی نظامی همچون دیگر ادوات جنگ به خوبی به تصویر کشیده است. استحاله ای از انسان در جنگ، شبهی از خود بیخود شده که آماده اطاعت است، بدون فکر، بدون تردید. ماهیت حضور نظامی همین است، اطاعت محض بدون وقفه.

شخصیت های دیگری هم از آدم های معمولی در هر اپیزود هستند، حضور دارند و در ارتباط با این سربازهای وظیفه قرار می گیرند. وقتی به کلیت ارتباطات آدم های فیلم توجه کنیم می بینیم که در کل فیلم همه رابطه های آدم ها با هم مخدوش است. و در عین حال هیچ کدام نه تنها با نظام مستبد حاکم هم سو نیستند بلکه گاهی ضدیت هم نشان می دهند، ولی در چنبره ای از اجبارهای اقتصادی و موقعیتی گیر کرده اند.

اپیزود اول - شیطان وجود ندارد

در اپیزود اول همسر مردی که وظیفه اعدام دارد حجاب عوض می کند. چهره ای دو گانه در محل کار و در زندگی روزمره، موزیکی که از پخش ماشین شان پخش می شود عملا یک موزیک ممنوعه است، عکس های روی در یخچال بی حجاب هستند، و بسیاری نشانه های دیگر که شکاف زندگی کاری و زندگی روزمره را به رخ می کشد. شکافی بین حریم شخصی و حریم اجتماعی شان، منافع اقتصادی و رفتارهای متناقض شان. زندگی در موقعیت از آنها آدم هایی دوگانه ساخته است.

شخصیت اپیزود اول تا قبل از صحنه آخر برای همه شخصیتی آشناست. پدر، همسر، پسری که حواسش هنوز به مادر سالخورده اش هست، یک آدم کاملا معمولی و حتی مثبت که در نجات بچه گربه همسایه هم تردیدی ندارد و کمک می کند. جا دادن صحنه نجات بچه گربه در کنتراست با صحنه آخر تاثیر عمیقی بر تماشاگر دارد. شخصیت بی تفاوت صحنه آخر که مجری مرگ یک انسان است همین است که این بچه گربه را نجات می دهد. تقابلی دردناک از نمایش ابتذال شر. وجود این صحنه تاثیر آخرین پرده از اپیزود اول را صد چندان می کند. تاثیری غافلگیرکننده که تو را ول نمی کند و با سماجت مدت ها در ذهن ات می نشیند.

غافلگیری صحنه آخر اپیزود اول مدیون تمام عادی سازی های صحنه های قبل است. همه چیز دلالت به یک زندگی معمولی دارد، هیچ شیطانی تا لحظه آخر وجود ندارد. حتی شاید در بیننده احساس هم دردی با کسی که مجبور است صبح خیلی زود - ساعت ۳ بامداد - به سر کار برود هم ایجاد می کند. تک تک نماهای آماده کردن صبحانه در کمال خونسردی در کنتراست با صحنه تکان دهنده افتادن چهارپایه از زیر پای اعدامی ها تنشی معنایی و غیر قابل پاک کردن در ذهن ما ایجاد کرده است. اکنون آن نماها بار تحمل ناپذیری از این ابتذال شر را بر دوش مان می گذارد. چه کسی می تواند به این خونسردی صبحانه آماده کند برای بعد از لحظه مرگ انسانی دیگر. تفنگ، شلیک، چاقو، حمله یا وسیله قتل و صحنه قتلی در کار نیست، تنها یک دکمه است، یک فشار انگشت. این قتل از کانالی می گذرد که خود عمل کشتن را پنهان می کند اما ذهن ما نماهای تدارکات این قتل را اکنون پس از انجامش ریورس می بیند و میخکوب می شود. از آن جهت که آن تدارکات، زندگی عادی قاتل است شبیه آن چه که هر کسی هر روز ممکن است انجام بدهد.

از این تقابل های هوشمندانه نمادین در این فیلم کم نداریم. همان طور که ما از متن و زیرمتن می گوییم می توان از تصویر و فراتصویر هم گفت. استفاده از نماد و نشانه بار مفهومی تصویر را به غایت می رساند و قدرتی جدید به صحنه می بخشد. این نمادهای تصویری هستند که ذهنیت فیلم ساز را با حافظه، رویا و دنیای اطراف تماشاگر پیوند می زنند و مفهومی فراتر از تصویر خلق می کنند، و فیلم را از یک فیلم سهل الوصول به پیچیدگی معنایی و مفهومی والاتری ارتقا می دهند.

صحنه ای که گونی برنج مثل یک جنازه روی زمین کشیده می شود و تمثیلی از پاداش های جزئی این شغل است بی شک تداعی منزجر کننده ای از منفعت شغلی را ایجاد می کند. گونی برنج همان جنازه است که او با خود به خانه می برد و خانواده اش را تغذیه می کند.

او در صحنه های دیگر نشان داده است که اعتقادی هم به نظر حاکمیت ندارد و به اعدام چون بخشی از وظیفه اش نگاه می کند. آن چه که اتفاق افتاده است ناتوانی او از تشخیص درست و غلط است، عدم توانایی فکر کردن. هانا آرنت که این روزها زیاد نامش را می شنویم و نقل قول هایی از او در اغلب تحلیل های سیاسی دیده می شود، یکی از مطرح ترین تئوریسین های سیاسی معاصر است. او روزنامه نگاری بود که با آیشمن یکی از فرماندهان اس اس که مسئول فرستادن میلیون ها آدم به اردوگاه های مرگ بود مصاحبه های طولانی داشت. مصاحبه هایی که نتیجه اش کتاب گزارشی در باب ابتذال شر- آیشمن در اورشلیم بود. نکته ای که هانا آرنت از این مصاحبه ها برجسته می کند وظیفه شناسی آیشمن است. آیشمن در همه دفاعیاتش تاکید می کند که او وظیفه ای را که برعهده اش گذاشته شده کامل انجام داده است و گاهی حتی اعتراف می کند که برای بهتر انجام دادن وظیفه اش بهتر بود کار دیگری انجام می داد. او در طی محاکمه خون سرد و عادی از برنامه ریزی های کشتار جمعی میلیون ها آدم در اردوگاه های نازی حرف می زند و هیچ درکی از نقش خود در این کشتار بی گناهان ندارد.

هانا آرنت می گوید اندیشیدن یعنی جستجوی معنا، یک جستجوی دائمی.

جستجویی که آرنت از آن حرف می زند جستجو برای کسب علم و دانش و چیزهای قابل اثبات نیست. این جستجو برای تشخیص خوب از بد است. چیزی که می تواند از بروز فاجعه در جامعه انسانی جلوگیری کند. برگشت ماهیت انسانی که تبدیل به ابزار شده است به ماهیت انسانی اش. آرنت می گوید که آیشمن غیبت مطلق تفکر است و مطیع قانون.

تنها افراد و ملت های خلاق با این جستجو توانسته اند در کار بازآفرینی خویش موفق شوند. تفکر جریانی سیال و رونده است که پویایی دارد اما ایستایی نه.

در اپیزود اول فیلم شیطان وجود ندارد شغل شخصیت داستان، حشمت در سکانس پایانی آشکار می شود، کسی که با خون سردی دکمه ای را فشار می دهد در حالی که مقدمات صبحانه اش را فراهم می کند. اما چیزی در این بین درست کار نمی کند. در عین عادی بودن این فرد یک نوع سکون و سکوت در چهره و رفتارش دیده می شود. یک درگیری درونی که با کمک چراغ های کوچک سبز و زرد بر ما آشکار می شود. اگر به سکانس های قبلی این اپیزود برگردیم، حشمت در خلال همه رفتارهای معمولی اش گاهی مبهوت، منتظر و با چهره ای یخ زده دیده می شود. به لباس عروسی همسرش که سبز رنگ است خیره می ماند، در مقابل داروخانه که نشسته در ماشین منتظر است چراغ چشمک زن صلیبی شکل پشت پنجره او را در خود فرو می برد، و چراغ های راهنمایی در تقاطع ها ی مسیر رفتنش به سر کار او را منجمد می کند. با تکرار همان رنگ ها در محل کارش همه ی این آهستگی در رفتن، مکث، انجماد، ایستادن پشت چراغ سبز در حالی که باید حرکت کند، همه این ها معنایی تازه در ذهن ما ایجاد می کند چون چراغ سبز برای او معنای دیگری دارد.

راه طولانی و پر پیچ و خم خروج از زیرزمین تاریک زندان تا بیرون هم استعاره قابل تاملی است برای راه درازی که برای بیرون شدن از این سیاهی باید رفت.

حشمت شاید به دلیل ناخودآگاه درونی اش که هم سو با خودآگاهش نیست قادر نیست جلوه ای از خوشحالی و رضایت از زندگی را به ما نمایش دهد.

اپیزود دوم - به من گفت تو می تونی انجامش بدی ( تهمینه - پویا)

چند سرباز وظیفه در موقعیتی که کم کم به آن آگاه می شویم با هم گفتگو می کنند. این گفتگو به خودی خود چالش های موقعیتی آنها را بیان می کند. مناظره ای که پیروی از قوانین بدون فکر را وظیفه سرباز می داند و تفکری آنارشیستی که انجام وظیفه بدون تفکر را برنمی تابد. دراین اپیزود هم به مزایای خٌرد انجام وظیفه صرف اشاره می شود، پاداش، مرخصی، و راحت ترین مکان برای انجام خدمت وظیفه. در این بین پویا جدای از جریان ساکن اطاعت بدون تفکر نمی تواند صدای درونی اش را خاموش کند. او در نتیجه تشخیص خوب و بد شورش می کند و به توجیهات دیگران که پشت سنگرهای کوچک خود پنهان شده اند توجه نمی کند: اطاعت از قانون که احساس گناه را کم رنگ می کند، ناتوانی خود در برابر کل قوی، بی تاثیر بودن تمرد، و دلایل متعددی که گرچه برای هیچ کدام از آنها کافی نیست اما همچون جان پناه های کوچکی آنها را برای فرار از مسئولیت انسانی خود مدتی پنهان می کند. شرکت در این بحث نشان می دهد که دیگران هم این جدال درونی را مثل کابوسی دردناک در خود دارند. کتاب محاکمه کافکا که روی تخت است درگیری ذهنی و درونی آنها را با کابوسی پر از ترس و دلهره واگویه می کند. شاید که کابوس اعدام گران از اعدام شوندگان پیشی بگیرد. نافرمانی اغلب با ترس ودلهره همراه است. نکته جالب توجه در این اپیزود که توجه ما را تا انتهای آن نگه می دارد مکالمات تلفنی پویا با دختری خارج از زندان است. تهمینه دوست پویا است که به او کمک می کند در تصمیم شورشی خود محکم تر شود. ما تا پایان اپیزود که لحظه رهایی هر دو را می بینیم به درستی نمی دانیم نظر تهمینه در مورد تصمیم گیری پویا چیست. او در تمام مکالمات تلفنی منظورش چیزی نیست جز زیر بار نرفتن پویا برای انجام کاری که به آن اعتقادی ندارد. نقش موثر این زن در این تصمیم گیری به زیبایی به تصویر درآمده است و تعلیق سینمایی نیز ایجاد کرده است.

وقتی اپیزود دوم با سرود بلاچاو که سرود مبارزه زنان کارگر مزارع ایتالیا در قرن ۱۹ بود و بعد تبدیل به سرود پیروزی علیه دیکتاتوری فاشیست ایتالیا شد به پایان می رسد یادآوری تاریخی قدرتمندی است از قدرت نه گفتن. رهایی این دو جوان با یک تصمیم درست لذت بی حدی را به نمایش می گذارد که در هیچ کدام از اپیزودهای دیگر شاهدش نیستیم. این شادی رهایی آنارشیستی است. شادی آزادی سرپیچی، سرپیچی از وظایفی که با ذات انسانی در تضاد است. و شکستن باور رایج مامور و معذور.

آنها وقتی تمام کاغذها و مدارک را به دست باد می سپارند عملا بیانیه شورشی خود را برای رها شدن از تمام قوانین نادرست اعلام می کنند.

اپیزود سوم - روز تولد ( نعنا - کیوان - ارس - جواد - شیرین)

این اپیزود ما را از دشت و صدای قطار به فضای زیبای جنگل های شمال می برد، و با عشقی پرشور بین نعنا و جواد آغاز می شود. گویی فصل سوم فصلی تازه به دور از کشتن است اما در ادامه این فصل می بینیم که داستان عاشفانه با دخالت امر اعدام داستانی متفاوت می شود. جواد که با پاداشی سه روزه از سربازی به مرخصی آمده است دلداده نعنا است. این مرخصی پاداش حضور در تیم اعدام است اعدام کیوان دوست خانوادگی نعنا و برادرش ارس، که سال ها به عنوان فراری با آن ها زندگی می کرده است. اکنون این فضای سبز در هم تنیده ما را در هم می فشرد.

این خانواده که روابط صمیمی و گرمی با هم دارند و گویی صادقانه در رنج زندگی با هم شریک هستند اکنون در سوگی مشترک به سر می برند. سادگی خانه و در عین حال زیبایی آن نشانی از راحتی زیستی آنها در کنار هم دارد، نوعی درک متقابل. آنها برای برگزاری مراسمی آماده می شوند مراسمی جمعی، آیینی اجتماعی که همه را در اندیشه به هم نزدیک می کند. و حس درد را مرهم می بخشد.

در این بین جواد وارد می شود و زیبایی عشق آنها سرسوزنی تردید با خود ندارد تا وقتی که جواد عکس قاب شده کیوان را می بیند و متوجه می شود که کیوان کیست. پرش از یک تصویر اینسرت قاب عکس کیوان به یک کلوزآپ درشت از او به ذهن تماشاگر هجوم می آورد. همانطور که به جواد هجوم می برد و او را از تعادل خارج می کند. موسیقی همزمان شروع می شود. گروه موسیقی که در حال آماده سازی سازها بود اکنون شروع به نواختن می کند و ملودی شکل می گیرد. این صحنه تلفیق زیبا و قدرتمندی از فرم و محتوا است.

اکنون باز به دل جنگل گریخته اند. این بار زخم خورده. در چند صحنه قبل دیده بودیم که آنها در گشت و گذارشان در جنگل به خانه ای ویران می رسند که قرار است در آن با هم زندگی کنند. جواد می گوید اینجا خیلی خرابه من که می گم بیا بریم. و نعنا می گوید من که می گم بیا بمونیم و درستش کنیم. خانه ما از این هم خراب تر بود اما خودمون درستش کردیم. یادآوری به جایی برای این روزهای ایران و شعار قدرتمند: چرا رفتن؟ بمان و بساز (پس بگیر، تغییر بده). اکنون این دو دلداده هنوز سرشار از عشق، اما فروریخته از آوار سنگین فشار عمل غیرانسانی قتل به جنگل گریخته اند. جواد به نقش خود در اعدام کیوان اعتراف می کند و نعنا با خشمی درونی سنگی را چنگ می زند تا شاید انتقام بگیرد اما می اندیشد و تردید می کند. تردید در اندیشه مسلط انتقام و سنگ را رها می کند، پشیمانی اش از کشتن بیانیه زیبایی در رد خشونت است، در تردید در باورهای تثبیت شده فکر نشده. سنگ را رها می کند همان طور که جواد را.

صحنه جدایی نعنا و جواد با میزانسنی درخور این صحنه ما را به درک عمیق تصمیم نعنا می کشاند. کادری سه نفره: در سمت راست کادر جواد و نعنا در دو طرف درختی مغموم ایستاده اند و در سمت چپ کادر مترسکی متشکل از لباس های سربازی جواد قرار دارد، مترسکی خالی از ماهیت انسانی. و نعنا که هنوز عاشق است هر دو را ترک می کند.

در عین حال که داستان این اپیزود از سانتی مانتالیسم رایج قصه های عشق و جدایی دوری کرده است اما برخی از دیالوگ های این اپیزود گاهی باری سنگین از احساس بر دوش تماشاگر می گذارد:

نعناع: شمردم چند تا سه روزه اومدی مرخصی! اشاره ای دردناک به تعداد اعدام هایی که جواد در آنها نقش داشته است.

نعناع: دلم برات تنگ می شه! جایی که نعنا بعد از برشمردن همه خوبی هایی که به خاطر آن جواد را عاشق بوده اکنون با عیان شدن یک بخش معنایی شخصیت او خاطره آن عشق را نگه می دارد ولی واقعیت کنونی اش با افشای این حقیقت فرو می ریزد. عشق نعنا هنوز هست، از بین نرفته اما این بار حقیقت عیان شده قوی تر از عشق او عمل می کند. در حقیقت این عشق نمی تواند با ذات انسان در حالی که زیر پا گذاشته شده است بقا یابد. جواد عشق اش را به خاطر منافعی کوتاه مدت از دست داده است.

اپیزود چهارم - مرا ببوس (بهرام - زمان - دریا)

این قسمت با وهمی زیبا و استعاری شروع می شود. بهرام منتظر دریاست. دریا سمبلی از رهایی و آرامش است. وقتی وارد داستان بهرام در این اپیزود می شویم می بینیم که زندگی او در نتیجه یک نه گفتن عوض شده است. نوعی تبعید و تنهایی که غربت و خوشبختی هر دو در کنار هم در آن مشهود است. او تنها دخترش دریا را به دست دایی اش سپرده است تا جانش را نجات دهد. تجربه تلخ زندگی در دهه شصت برای بسیاری از خانواده های ایرانی به آنها کمک می کند که درک کنند چگونه جان یک کودک می تواند در خطر باشد. و با رفتن دریا آرامش و آزادی نیز همراه با او نیست می شود. در این اپیزود هم این تصاویر کنونی هستند که خشونت موجود در گذشته دردناک را ترسیم می کنند، دورافتادگی، بی برقی، بدون تلفن، بدون گواهینامه و...

وهمی از غربت و تنهایی در این مکان دورافتاده و درعین حال آرامش در تمام این اپیزود موج می زند. دریای تازه وارد و خوشحال که از اخبار سراسر مرگ و نیستی سال های زندگی در ایران بی خبر است وارد این آرامش می شود. او نمی تواند درکی از تصمیم آنها برای این زندگی دور از آبادی داشته باشد. همان طور که داستان به صورت پیوسته دریا را به سرچشمه اش می رساند ما را نیز به گذشته بهرام و زمان وصل می کند. این اجبار خود خواسته از یک تصمیم به انجام ندادن قتل است. در صحنه ای دریا از زمان می پرسد که آیا خوشبخت هستند؟ و زمان می گوید آرامیم. این آرامش برای بهرام و زمان محصول حس رهایی از اجبار است.

کسانی که به اجبار تن داده و آری گفته اند این آرامش را ندارند. آنها خودشان را آزاد و زنده نمی بینند، بلکه خود را مقهور نیروی ترسی می دانند که آنها را وادار به آری گفتن کرده است. آنها خود را در درجه ای دون تر از قبل می بینند. گرچه ممکن است دلایل گذشته از اهمیت افتاده باشد، اما نتیجه پررنگ و برقرار است. عدم آرامش، عدم حس رویش و زندگی ای که افلاطون در انسان سراغ می کرد برای آنها اکنون وجود ندارد. فصل بین زندگان و مردگان در همین آزادی آری و نه گفتن است.

در صحنه ای بهرام از دخترش می خواهد که روباه را با تفنگ بزند اما دریا قادر به گرفتن جان موجودی زنده نیست فقط به این دلیل که او تفنگ در دست دارد و می تواند بکشد. وقتی مشاجره ای بین دریا و بهرام به دلیل تصمیم بهرام در فرستادن دریا به خارج کشور در می گیرد و دریا ناخشنود از این که وجود و خواست او نادیده گرفته شده است، پدر او را در تقابل تصمیم خودش در نکشتن روباه می گذرد. چرا حاضر به کشتن نشدی؟ در آخرین سکانس وقتی که روباه دوباره در کادر ظاهر می شود و چشم در چشم دریا می اندازد، دریا لبخند می زند و گویی اکنون می تواند تصمیم پدرش را برای نکشتن با همه عواقبش درک کند.

فضای آرام و زیبای طبیعی این اپیزود مانع از این نیست که بار تلخی سال های گذشته ای که بهرام و زمان بر دوش می کشند دیده نشود. خشونت موجود در گذشته در همین فضای روشن و افق باز زنده می شود و انتظار ما برای دریا باقی می ماند.

آخرین اپیزود با لانگ شات بیابانی روشن به پایان می رسد که اتفاقا در این پایان ماشینی که قرار است با عجله دریا را به فرودگاه ببرد ایستاده است. آیا تردیدی در رفتن دریا هست؟ این نما با نمای تاریک شروع فیلم که در زیرزمین محل کار شخصیت قسمت اول شروع می شود در تضادی آشکار است. تاریکی به روشنایی ختم شده است و دریا اینجاست.

دریا در اینجا تردید را بازسازی می کند. او باید در محکومیت آری با ادله معمول از دست دادن امتیازات تفکر و تردید کند. تردید همواره بر انجام دادن یا ندادن وظیفه باقی نمی ماند. اکنون تردید برای از دست دادن امتیازات زندگی راحت در خارج از ایران و به دست آوردن چیزی دیگر در بین است، آرامشی اخلاقی که از آزادی در تصمیم می آید. دریای امروز که واقعیتی تازه را می شناسد با دریایی که در فاصله ای دور در آرامش بی خبری زندگی می کرد متفاوت است. آیا این دریا می تواند به آرمان های بهرام باز گردد؟ اپیزود پایانی تاکیدی بر اندیشیدن و تردید است.

تقریبا در هر چهار اپیزود این سوال به گونه ای تکرار می شود: تا حالا شده کاری ازت بخوان که نباید انجام بدی؟ تمام فیلم در کلیت خود دعوتی به تردید است، به همه وظایفی که بدون فکر انجام می دهیم.

آیا جستجوی حقیقت و اندیشیدن برای تشخیص درست از غلط در این بین جایی دارد؟

محمد رسول اف در این فیلم تاثیرات استبداد بر زندگی عادی انسان ها را به تصویر می کشد. روابط انسانی، خانوادگی، اجتماعی و عشق و زیبایی همه در هم ریخته و پریشان می شود. زندگی در استبداد نوعی خروج از مدار انسانی است که در نظر افلاطون این مدار بر حس رویش و حس زندگی پایاست. چیزی که باز در اعتراضات کنونی ایران به وضوح شنیده می شود: برای یک زندگی معمولی خارج از تحمیل هایی که آزادی انسانی را محدود یا نابود می کند.

بررسی نام شخصیت های فیلم هم نشان از نماد گرایی آرمانی نویسنده فیلم نامه دارد.

شخصیت های اپیزود به جز حشمت نامی ندارند و زندگی آری گویانی است که برای کسب امتیازات کوچک و تبدیل یک زندگی پویای انسانی به زندگی راکد و منجمد تلاش می کنند. آنها در دور تکرار اسیرند و دور از خوشحالی و شادی واقعی، روزمرگی هایی سحطی را تجربه می کنند. حشمت به معنای پول و ثروت برای او آرامش و خوشبختی به ارمغان نیاورده است.

تهمینه و پویا زندگی انسان هایی است که به وظایف خلاف ذات انسانی نه می گویند و با رسیدن به هم عشق واقعی را در این رهایی از نظم غیرانسانی می یابند. شاید زیباترین صحنه فیلم همین پایان اپیزود دوم باشد. عاصیانی که موفق به شکستن طلسم تکرار بی تفکر وظیفه می شوند: تهمینه و پویا. تهمینه زن قوی و نیرومند و همسر رستم و مادر سهراب، پویا رونده و دگرگون کننده به سمت جلو.

جواد در کنار نام هایی مثل نعنا، شیرین، ارس، و کیوان ترکیبی متضاد است. جواد با آری گفتن هایی از جنس زیر پا گذاشتن عزت انسانی، عشق خود را از دست می دهد. اسم او نمادی از اطاعت محض بر اساس اعتقاد به تقلید کور است. حضور نعنا که اغلب کنار نهر آب می روید، ارس که صمد را در آغوش کشید و کیوان که یادآور مرتضی کیوان است در بستر جنگل های سبز شمال برای ما یادآور جنگ های پارتیزانی و مقاومت سیاهکل علیه استبداد است. به یاد می آوریم که مرتضی کیوان به خاطر پناه دادن به سه تن از نظامیان فراری به جرم خیانت در سال ۱۳۲۳ تیرباران شد.

و آخرین اپیزود بهرام، زمان، دریا، و منصور. بهرام جنگجو و انتقام جوی ایزد مهر در اساطیر ایرانی است و با میترا الهه عشق و خرد پیمان دارد. بهرام برای بیرون راندن ناراستی و مجازات پیروان آن می جنگد. او به روایتی اساطیری از ژرفای آب ها زاده شده است. و دریا فرزند بهرام اکنون به سرزمینی برگشته است که دربند دیوان ناراست است. و زمان دنباله پیوسته هستی است که از گذشته تا اکنون و آینده تداومی ناگزیر دارد. زمان تنها رو به جلو در حرکت است و برگشتی برای آن متصور نیست. زمان بهرام را همراهی می کند تا دم مرگ و امتداد می یابد بعد از او با همان آرمان های انسانی که اکنون در دریا زنده شده است.

در پایان این فیلم می توان حس ابزروی که می گوید نه گفتن عاقبت خوبی ندارد، و آری گفتن هم انسان را به جایی نمی رساند با یک حس بهتر جایگزین کرد که برای انسان خوبی بودن تنها کافی است کمی مهربان و کمی هم شجاع باشیم. همین تردیدهای فردی به ارزش های حک شده در ما است که باعث تولد یک خرد جمعی و بازنگری ارزش های جمعی می شود.

میترا منصوری - هالیفاکس

دسامبر ۲۰۲۲

زمان پخش برنامه آپارات به وقت ایران :

جمعه ساعت ۲۱:۰۰ ایران

شنبه ساعت ۱۱:۰۰ ایران

یکشنبه ساعت ۱۸:۳۰ ایران

سه‌شنبه ساعت ۱۵:۳۰ ایران

چهارشنبه ساعت ۲۴:۰۰ ایران

جمعه ۰۲:۳۰ ایران

آرشیو برنامه های آپارات

برای دسترسی به صفحات برنامه‌های گذشته آپارات روی اینجاکلیک کنید.

مشاهده برنامه از طریق وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی

این فیلم در ساعات اعلام شده در جدول فوق از طریق کلیک بر روی اینجا، لینک پخش زنده تلویزیون وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی

و یا اینجا، لینک پخش زنده تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی در کانال بی‌بی‌سی فارسی در یو‌تیوب نیز قابل مشاهده است.

آدرس پست الکترونیک برنامه آپارات: [email protected]

آدرس فیس بوک برنامه آپارات: https://www.facebook.com/aparatonbbc

می توانید از طریق پنجره زیر هم با ما تماس بگیرید: