شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
شیرازه - کتابخانه قرن (۱۷): قصههای خوب برای بچههای خوب
- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, تهیهکننده شیرازه
شیرازه، پادکستی از بیبیسی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه در سال ۱۴۰۱ کتابهای تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی میکند. آنچه در پی میآید، متن کامل برنامه است که نسخه شنیداری آن در سرویسهای ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخشهایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمیشنود شاید آسان نباشد اینها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیمتر (سیاه) مشخص شدهاند. در پادکست، این بخشها در لحن افراد روشنتر هستند.
سلام. عطار پنج بیت شعر در مصیبتنامه دارد که میگوید:
آن سگی مرده به راه افتاده بود مرگ دندانش ز هم بگشاده بود
بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید عیسی مریم چو پیش او رسید
همرهی را گفت این سگ آن اوست و آن سپیدی بین که در دندان اوست
نه بدی نه زشت بوئی دید او و آن همه زشتی نکوئی دید او
پاک بینی پیشه کن گر بندهای پاک بین گر بندهای بینندهای
مهدی آذریزدی همین چند بیت را دستمایه کرده و در جلد ششم از مجموعه «قصههای خوب برای بچههای خوب» قصهای یک صفحهای براساس آن نوشته است. قصهای که در آن عیسی، پیامبر مسیحیان، با گروهی از همراهان به لاشه سگی میرسند و درباره آن گفتوگو میکنند. همراهان عیسی هر کدام چیزی درباره «کثیفی» و «بوی بد» سگ و احتمال «سرایت» بیماری از آن میگویند.
آن وقت حضرت عیسی فرمود: «اینها هست، اما حیوان باوفایی بود، خوب پاسبانی میکرد و دوست و دشمن را میشناخت، و چه دندان سفیدی هم دارد… همهاش بدیها و زشتیها را نباید دید. با هرچه روبهرو میشوید خوبیهایش را هم ببینید.»
مهدی آذریزدی، چنین قصهگویی بود که میتوانست از چند بیت یا چند خط، روایتی خواندنی و شنیدنی بسازد ومخاطب را با خود بکشاند و گرم ِ حکایتش کند و در پایان با پندی روانهاش کند. این قصهگوی برجسته کودکان خود اما در کودکی نه قصهای داشت و نه قصهگویی.
مهدی آذریزدی: نمیدانم چطور بگویم، من اصلا زندگی را نمیفهمیدم درست که چه خبر هست. من بچه بودم، ولی از کودکی چیزی نمیفهمیدم. گم کردهام کودکی را. حتی جوانیم را هم گم کردهام. وقتی بزرگ شدم، آن وقت دنبال کودکیام میگشتم که دیگر پیدا نمیشد. دیگر گذشته بود.
این صدای خود آذر است که در مستند «زیر خط کودکی»، از موسسه «پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان»، از گذشته خود میگوید.
محمدهادی محمدی، نویسنده کتاب «زیر خط کودکی» در کتابش نوشته کودکانی که در حدود سالهای ۱۳۰۰ در ایران به دنیا آمدند دو گروه بودند: یکی کسانی از آنها که کودکیشان به رسمیت شناخته شد، و دیگری گروه بزرگتری که این قدر بخت یارشان نبود. او آذریزدی را در گروه دوم جای میدهد.
لیلی ایمن، از پیشگامان آموزش و ادبیات کودکان ایران و از موسسان شورای کتاب کودک، در مقالهای در مجله ایرانشناسی آورده که آذریزدی از نخستین آغازگران و نویسندگانی است که برای کودکان ایرانی به زبان فارسی کتاب نوشته. تا پیش از آن در یکی دو دههای که از خاتمه جنگ جهانی دوم گذشته بود، بیشتر کتابهای کودک آثار ترجمه شده از زبانهای دیگر بود.
آذریزدی که کودکی نکرده بود، در بزرگسالی از بنیانگذاران ادبیات کودک و نوجوان شد. چند نسل از کودکان ایران کتابهایش را خواندند و بعد برای فرزندانشان هم خریدند. محمدی به همین دلیل مینویسد که آثار آذریزدی از «کتابهای کلاسیک» فارسی است چون آزمون گذر زمان را پشت سر گذاشته است.
به نوشته محمدی، موفقیت آذریزدی دو دلیل دارد؛ یکی توانایی او در ساختن زبانی ویژه قصهگویی کودکان و دوم، تکیهاش بر متون کلاسیک - آثاری که بخشی از گنجینه فرهنگ جهانی هم به شمار میآیند: از عطار تا سعدی، از سندبادنامه تا مرزباننامه، و از قصص قرآن تا قصههای امامان.
مهدی آذریزدی: هشت سالم بود که پسرِ… پسرخاله بابام که سواد خواندن و نوشتن هم نداشت…
آذریزدی به یاد میآورد روزی با این قوم و خویششان روی بام خانه بازی میکردند که پسرخاله پدرش چیزهای گرانبهایی به او نشان میدهد.
مهدی آذریزدی: ایشان چند کتاب چاپ هند داشت؛ چاپهای سنگی مصور. گلستان سعدی بود. یک چیزهایی از این قبیل بود. دستش بود. من گرفتم. دیدم که آن چیزهایی که من دوست میدارم، آن قصههایی که من دوست میدارم اینها هستند. قصه شنفته بودم. قصههای مذهبی شنفته بودم - پای منبر آخوند، تو روضه و تو مسجد و اینها. قصههایی که خوشمزه باشد، شیرین باشد، دوست میداشتم.
آذریزدی فکر میکرد پدرش برای او چنان کتابهایی میخرد.
مهدی آذریزدی: که بابام این کار را نکرد. گریه کردم، زاری کردم، پا زدم، هر کاری کردم… گفت اینها کتابهای دنیایی است و ما باید به فکر آخرتمان باشیم.
(صدای ورقخوردن کاغذ)
مهدی آذریزدی: ...که ماند تا ده سال بعدش، رفتم شاگرد کتابفروشی شدم. اولین چیزی هم که پیدا کردم و خواندم، گلستان سعدی بود، همانکه عقدهاش را پیدا کرده بودم.
(موسیقی)
بعدها همین حکایتهای خوشمزه و شیرین گلستان و کتابهایی در سبک و سیاق آن، منبع یکی از جلدهای «قصههای خوب برای بچههای خوب» میشود - مجموعهای که بازنویسی و بازآفرینی حکایات متون کهن ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی است.
اسدالله شکرانه: در واقع قرار بوده که این مجموعه ۱۰ جلد باشد و هر جلد آن اختصاص داشته باشد به یک متن یا چند متن کلاسیک و نیز متون مقدس، و کتابهایی که به عنوان شاهکارهای ادبی در حوزه فرهنگ ایران منتشر شده.
اسدالله شکرانه، نویسنده و رئیس بنیاد آذریزدی، میگوید «طبق رسم روزگار» فقط هشت جلد از کتابها منتشر شد. بین چاپ اولین کتاب مجموعه و آخرین آنها ۲۵ سال فاصله است.
اسدالله شکرانه: این مجموعه هشت جلدی، جلد اول «قصههای کلیله و دمنه» است.
کلیله و دمنه از کهنترین آثار داستانی به زبان و نثر فارسی است که در افسانههای هندی ریشه دارد. آذریزدی در مقدمه کتابش تاکید کرده که بعضی از قصههای کلیله و دمنه به درد روزگار امروز نمیخورده و آنها را کنار گذاشته.
این بیست و پنج قصهای که در کتاب حاضر دیده میشود، همان قصههای خوب کتاب کلیله و دمنه است که من سعی کردهام آنها را به زبان سادهتر بنویسم، تا همهی بچهها بتوانند خودشان بخوانند و در حالی که تفریح میکنند نتیجههای خوب قصهها را به خاطر بسپارند.
آذریزدی در پی حکایاتی بود که هم مفرح ذات باشند و هم به کار امروز بیایند و فهم مخاطبان و کیفیت زندگیشان را افزایش دهند.
اسدالله شکرانه: کتاب دوم «قصههای مرزباننامه».
مرزباننامه را مرزبان بن رستم بن شروین، به زبان طبری نوشته که بعدها این اثر به فارسی هم ترجمه میشود. از آنجا که اصل کتاب به زبان طبری در دست نیست. آذریزدی براساس ترجمه فارسی آن، متن را برای مخاطبش سادهتر و روانتر بازنویسی کرده است.
اسدالله شکرانه: جلد سوم «قصههای سندبادنامه و قابوسنامه».
قابوسنامه، نوشته یکی از حاکمان طبرستان و گرگان در قرن پنجم هجری قمری است. و اما سندبادنامه که از قرن ششم هجری به یادگار مانده، این طور که آذریزدی در مقدمه کتابش اعتراف کرده، انتخاب از آن آسان نبوده.
نویسنده اصلی «سندباد نامه» هرکه بوده، آدم بدبین و کجخیالی بوده و در کتابش افسانههای مزخرف زیادی را هم وارد کرده است. من از میان آنها قصههای خوبش را، که همیشه سودمند است، انتخاب کردهام و به زبان سادهتر برای شما نوشتهام.
من شیفتهی این دو خط هستم. هم رک و راست نظرش را درباره یکی از متون کهن فارسی میگوید و هم چراغ سبز به خواننده نوجوان نشان میدهد که حالا هرچه هم از گذشته به جا ماند قرار نیست خوب باشد - برعکس شاید هم «مزخرف» باشد و میتوان آن را نقد کرد، و البته به سبب ضعفهای یک اثر بخشهای خوبش را هم کنار نمیگذارند.
اسدالله شکرانه: جلد چهارم قصههای مثنوی مولوی ۲۴ قصه از این کتاب است که از آن میان قصههای دوغلام، مریض خیالی، کودک حلوافروش خواندنی است. جلد پنجم قصههای قرآن ۱۸ قصه است که از آن میان میتوان به قصههای بهشت شداد، لقمان حکیم و قارون اشاره کرد.
در مقدمه جلد پنجم، آذریزدی تاکید کرده که اگر در اثرش چیزهایی درباره معجزات پیامبران و دیدار با فرشتگان و پریان آمده، به دلیل «خدایی» بودن کارهای پیغمبران است و اگر کسی میخواهد بیشتر در این باره بداند، بهتر است به کتابهای تخصصی مراجعه کند.
همچنین در این کتاب، به پیروی از کتابهای مقدس در نقل قصهها، لقبها و تعارفها و احترامات و آداب را ساده گرفتهایم. قرآن میگوید: «خدا گفت، پیغمبر گفت، شیطان گفت، مرغ گفت، مورچه گفت…»، بنابراین در این قصهها هم کوچک و بزرگ و اشخاص و اشیا همه در گفتوگوها یکدیگر را «تو» خطاب میکنند، و باید توجه داشت که این کتاب، کتاب آداب و احکام نیست، بلکه کتاب داستان و قصه است.
اسدالله شکرانه: جلد ششم «قصههای شیخ عطار»، جلد هفتم «قصههای گلستان و مُلِستان» و بالاخره جلد هشتم «قصههای چهارده معصوم».
اسدالله شکرانه: این مجموعه به زبانهای روسی، ژاپنی، فرانسوی، چینی هم ترجمه شده و جوایز متعددی هم نصیب این مجموعه شده.جلد سوم این مجموعه جایزهی یونسکو را گرفته. پنج جلد اول این مجموعه به همراه جلد اول از مجموعه قصههای تازه، که مجموعه ده دفتری دیگری از آذریزدی هست، موفق به دریافت جایزه سلطنتی شده.
این جایزه سلطنتی، جایزه کتاب سال بنیاد پهلوی در ۱۳۴۵ بود.
آیتالله علی خامنهای: نکته دوم، درمورد آقای آذرِ یزدی است، که الان اطلاع دادند ایشان در این جلسه نشستهاند و ظاهرا بیمار هم بودهاند.
در دی ماه سال ۱۳۸۶ آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران، در دیداری با «نخبگان استان یزد» گفت که سالها منتظر دیدار با آذریزدی بود تا چیزی به او بگوید.
آیتالله خامنهای: آن نکته این است که من خودم را، از جهت رسیدگی به فرزندانم، بخشی مدیون این مرد و کتاب این مرد میدانم…
او میگوید از آن موقع که تازه دو سه جلد از این مجموعه منتشر شده بود با آن آشنایی داشته.
آیتالله خامنهای: بچههای ما داشتند به دوران مُراهقی- یعنی نزدیکی به بلوغ- میرسیدند. دوره هم دورهی طاغوت بود و همهی عوامل در جهت گمراهسازی ذهن و دل جوان حرکت میکرد. من دلم میخواست چیزی باشد که جوانهای ما با او هدایت شوند و جاذبه هم داشته باشد.
آنها را که در آن زمان در دسترس بوده خریده و باقی را هم به تدریج خریده.
آیتالله خامنهای: خواستم این حقشناسی را من به نوبهی خود کرده باشم. ایشان یک خلایی را در یک برههی از زمان برای زنجیرهی طولانی فرهنگی این کشور پر کردند. این کار، با ارزش است.
(موسیقی)
به نظر میرسد حاکمان ایران در قرن چهاردهم، درباره کتابهای آذریزدی و رویکرد او به ادبیات کهن فارسی و فرهنگ اسلامی نظر موافقی داشته و دارند. مردم هم از این آثار بهخوبی استقبال کردهاند. انتشارات امیرکبیر که از ابتدا در ۱۳۳۵ تا کنون ناشر این کتابها بوده، هر کدام از جلدهای این مجموعه را بین هفتاد تا نود بار چاپ کرده است؛ درست شنیدید: نود چاپ.
روشنفکران و نویسندگان هم خیلی زود بازآفرینیهای آذریزدی را پسندیدند. از سیمین دانشور و همسرش جلال آل احمد گرفته تا پرویز ناتل خانلری و جمالزاده و دیگران. از زیباترین نوشتههایی که در تایید و تشویق آذریزدی پیدا کردم، یادداشتی در مجله یغما است.
ماجرا از این قرار است که در سال ۱۳۳۸ آذریزدی جلد دوم از کتابش - قصههای مرزباننامه - را برای معرفی به مجله یغما - به مدیریت حبیب یغمایی - میفرستد و با کمی دلخوری از مدیر مجله میخواهد که نه برای سود نویسنده و ناشر، بلکه برای خاطر کودکان ایران هم که شده این اثر را معرفی کند.
پاسخ مجله خواندنی است.
این کتاب با انشایی بسیار ساده و روان و درست نوشته شده و مطالعه آن برای همه - مخصوصا خردسالان - مفید است. از کتابهایی که برای بچهها نوشته شده، هیچ یک به این خوبی نیست. چاپ و تصاویر آن هم زیباست.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
به همه خانوادهها توصیه میکنیم این کتاب را برای فرزندان خود تهیه کنند و اگر راستی نپسندیدند، همچنان تمیز و ناآلوده بیاورند به دفتر مجله یغما و پول خود را باز پس بگیرند.
آذریزدی از این بیان یغما خوشحال شده بود، چرا که نه تنها هیچ سودی از فروش کتاب نمیبرد که میگفت حاضر به پرداخت زیان مردم هم هست.
(موسیقی)
اسدالله شکرانه: وقتی این نکته گفته میشود که قصههای خوب برای بچههای خوب یک مجموعهای است که تبدیل به یک خاطره جمعی ایرانی شده، باید ببینیم که چرا این خاطره شکل گرفته.
اسدالله شکرانه دلایل متعددی برای موفقیت و اهمیت این مجموعه برمیشمارد.
اسدالله شکرانه: در اندیشهی جمعی ایرانیان کتابهایی هستند که به عنوان منابع خواندنی همهی قرون مورد توجه واقع شدهاند.
حکایتی از گلستان، نقلی از قرآن و قصهای از مثنوی برای بسیاری از فارسیزبانها آهنگی از آشنایی دارد و همین سبب شده آنچه آذریزدی در «قصههای خوب» نوشته، به گوش و جان مخاطب خوشایند باشد.
اسدالله شکرانه: قصههای این مجموعه در حقیقت روایتگر افکار و عقاید، آداب و رسوم، تاریخ، جغرافیا، و بخشهای حکمی و حکمتی فرهنگ ایرانی هستند. اشاراتی به اسطورههای ایرانی دارند. اشاراتی به خلقت و آفرینش دارند. اشاراتی به روبرویی انسان با سختیها و ناملایمات زیستی و زندگی دارند. و همهی این اشارات و بشاراتی که در کنار هم قرار گرفته، هویتساز است و هویتی را در خودش جا داده که این هویت با فرهنگ ایرانی هم تطبیق دارد، هم سازگاری دارد.
اینها تجربه زیستهی ایرانیها در قرنهای متمادی است. مادران و پدران ایرانی وقتی آموختههایشان را به فرزندانشان یاد میدهند، خواسته و ناخواسته بخشهایی از این تجارب را هم با آنها در میان میگذرند.
اسدالله شکرانه: از سمت دیگر میبینیم که آذریزدی دست به انتخاب قصههایی زده و قصههایی را در این مجموعهها برگزیده و سادهنویسی کرده که مورد نیاز درونی، نیاز روانی، نیاز تعلیمی و تربیتی خانوادهها و نسلها بوده.
مثلا آذریزدی با بازآفرینیِ حکایتی از مثنوی، که در آن چهار نفر میوهای را که انگور هم نامیده میشود به چهار زبان مختلف میشناختند و بر سر نام درست آن کارشان به دعوا کشیده بود، ارزش و زیبایی همزیستی را نشان میداد؛ بهویژه در آن دوران که آهنگ تغییرات در ایران و جهان بسیار شتاب گرفته بود. در آخر قصه که هر چهار نفر میفهمند همگی از انگور میگفتهاند، نویسنده پایانی چنین شیرین آورده است.
از آن روز سعی کردند بیشتر زبان یکدیگر را بفهمند. در هر فرصتی که پیدا میشد سعی میکردند لغت یاد بگیرند: درخت، گاو، تیشه، نخود، آفتابه… هرچه را میدیدند آن را به چهار زبان یاد میگرفتند.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
گاهی عکس بعضی چیزها را میکشیدند و اسم آن را به چهار زبان مینوشتند و نوشتن کتاب خودآموز زبان خارجی با عکس از همینجا شروع شد.
اسدالله شکرانه: این مجموعه با تکنگریهای انسانی و جمعنگریهای انسانی مثل دوستی، رفاقت، همزیستی مسالمتآمیز، مدارا و صلح هم همخوانی دارد. و این چنین تکنگریها و جمعنگریهای انسانی، منطقهای و جهانی هم یکی از عواملی است که باعث ماندگاری مجموعهی قصههای خوب برای بچههای خوب شده.
آقای شکرانه میگوید با انتشار مجموعهی «قصههای خوب برای بچههای خوب»، ادبیات کودک و نوجوان در ایران به رسمیت شناخته میشود.
اسدالله شکرانه: با انتشار این مجموعه در واقع کودک و نوجوان ایرانی صاحب یک شخصیت مستقل در حوزهی کتاب میشود. اکثر خانوادهها این مجموعه را انتخاب میکنند، چون میدانند که جدای از انتقال دادهها و انتقال معلومات متعدد به کودکان و نوجوانانشان، در واقع نوعی هویت هم برای آنها میسازد و آنها را علاقهمند میکند که مراجعه کنند به متون اصلی و با خوانش آن متون در حقیقت فرهنگ ایرانی را تداوم ببخشند.
محمدهادی محمدی هم در کتاب «زیر خط کودکی» آذریزدی را از پایهگذاران ادبیات کودک و نوجوان به شمار میآورد و مینویسد که او «بازآفرینی و بازنویسی از متون ادبیات کهن» را به جایگاه برجستهای رساند.
اکنون میتوان گفت میلیونها کودک و نوجوان ایرانی در دهههای پیاپی بخشی از ویژگیهای نثر فارسی را که مناسب آنها بود از مجموعه کتابهای «قصههای خوب برای بچههای خوب» آموختند.
محمدی در کتابش ویژگیهای زبانی که آذریزدی ساخته و با آن نوشته را توضیح داده؛ مثلا اینکه این زبان به شیوه حرف زدن کودکان و نوجوانان نزدیک است.
مهمترین ویژگی زبان نزدیک به کودکان، دربرگیرندگی پر بسامدترین واژگان پرکاربرد برای این گروه سنی است. روایتهای آذریزدی نشان میدهند که او این نکته را به درستی رعایت کرده است.
ویژگی دیگر به نوشتهی محمدی، نزدیک شدن به زبان گزارش است.
زبان گزارش، زبان بدون حاشیه است.
نویسنده در پی انتقال پیام است و نه هنرنمایی با کلمهها و ترکیبات، اما محمدی بر این نظر است که آذریزدی زبان گزارش را هم به زیبایی ارائه میکند.
زبان ساده آذریزدی وقتی که بلندخوانی میشود، از یک آهنگ طبیعی برخوردار است.
محمدی شخصیت آذر را هم در زیبایی زبان قصههایش موثر میداند.
زبان بیغل و غشی که از شخصیت او برخواسته است. زبانی که فریبنده نیست، اما فریبا است. فریبایی آن است که مخاطب را به سوی خود میکشد.
(صدای ورق خوردن کاغذ)
بسیاری از کودکان دیروز هستند که آثار آذریزدی را پلی میدانند به سوی کشف دنیای ادبیات.
اسدالله شکرانه: زبان ساده، نثر ساده، زبان خوب و پالوده، سادهنویسیهای بسیار دلنشین باعث شده که کسانی که این کتاب را به دست گرفتند، قصههایش و داستانهایش را مطالعه بکنند. چنانچه کودکی و نوجوانی زمینههای رشد فکری داشته باشد، با مطالعهی این مجموعه در حوزههای متعدد صاحب اندیشه، تفکر، نگرش انتقادی و نگرش تحلیلی، نگرش پرسشگرانه و گاه نگاه فلسفی میشود.
از آنجا که از پیشگامان ادبیات کودک بوده و نثرش از متون کهن تاثیر گرفته که معیار زبان فارسی به شمار میآیند، زبانی که او برای قصهگویی میسازد، الگویی برای نسلهای بعدی نویسندگان کودک و نوجوان میشود.
(موسیقی)
بیایید نگاهی بیندازیم به قصهای از آذریزدی که بازنویسی حکایتی از مرزباننامه است و ببینیم او چطور به متنی قدیمی جان میدهد و برای مخاطب جذابش میکند. نخست بند اول از ترجمه سعدالدین وراوینی از مرزباننامه را بشنوید که در قرن هفتم چنین نوشته:
ملکزاده گفت: شنیدم که شگالی به کنار باغی خانه داشت. هر روز از سوراخ دیوار در باغ رفتی و بسی از انگور و هر میوه بخوردی و تباه کردی تا باغبان از او به ستوه آمد. یک روز شگال را در خوابِ غفلت بگذاشت و سوراخ دیوار را منفذ بگرفت و استوار گردانید و شگال را در دام بلا آورد و به زخم چوبش بیهوش گردانید. شگال خود را مرده ساخت، چندانک باغبانش به مِرْوَدَکْی برداشت و از باغ بیرون انداخت.
مرودک، چیزی شبیه به میله بوده.
آذریزدی، همین هشتاد و یک کلمه را گرفته و به بیش از سیصد و بیست کلمه گسترش داده. فقط اجازه بدهید بند اول قصهی آذریزدی را برایتان بخوانم تا خودتان ببینید چگونه او حکایت کهن را پرورانده و بازآفریده است و زبانش چه آهنگ گرمی دارد.
روزی بود و روزگاری بود. یک شغال مردمآزار بود که در غاری در زیر تلِ خاکی در کنار یک باغ انگور خانه داشت. او هر روز از سوراخ راهآب برای انگورخوری به باغ میرفت؛ چون نمیتوانست از رنگ و شکل انگورها بفهمد که کدام رسیده و شیرین است انگورها را خوشه خوشه با دهان امتحان میکرد. هر خوشهای که رسیده و شیرین بود میخورد و آنها را که ترش بود با دست و دهانش له میکرد و پای درخت میریخت. به خیال خودش کار را آسان میکرد که دیگر فردا وقت خود را صرف آزمایش آنها نکند. عقلش نمیرسید که انگورهای ترش هم چند روز بعد رسیده و شیرین خواهند شد.
آذریزدی قصهاش را از همین دست آب و تاب میدهد و به جایی میرسد که شغال قصد فریب الاغی را دارد، و میخواهد او را به مخفیگاه گرگی بکشاند تا با هم جانور بختبرگشته را بخورند. در متن وراوینی الاغ همچون حیوانات دیگر است، اما آذریزدی جناب خر را با تصوری که بیشتر در دوران معاصر از این جانور داریم، پیوند میزند. آذریزدی در روزگاری زندگی میکند که الاغ ، مظهر «نادانی» است، و کلمه «خر» برای خودش ناسزایی شده که در ترکیب با واژههای دیگر ناسزاهای پیشرفتهتری هم میسازد. پس آذریزدی از زبان شغال او را به سادهلوحی و نادانی متهم میکند. این تکهای از چربزبانی و اغواگری شغال برای متقاعد کردن الاغ به ترک روستا و رهایی از کار سخت روزانه است.
حیوان باید خودش بفهمد چه کار کند، وگرنه این همه حیوان وحشی، این همه گورخر و آهو و حیوان صحرایی که توی بیابان هستند، مگر برای آدمها حمالی میکنند؟ تازه آخرش چیه؟ آخرش هم میگویند خر است، الاغ است و نمیفهمد. هیچکس نمیگوید شغال خر است، چون که شغال بار نمیکشد، اما الاغ که بار میکشد تازه میگویند خر هم هست، نفهم هم هست!
(موسیقی)
پویا دلیلی: کتابهایش را در کودکی خوانده بودم. خانه مادربزرگم بود همیشه کتابهایش، و هم فکر کنم خانواده کلاً آشنا بودند با آقای آذریزدی.
پویا دلیلی، مستندسازی است که برای تهیه مستند موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان درباره آذریزدی، به همراه محمدهادی محمدی به دیدار نویسنده رفته بود.
پویا دلیلی: آقای آذریزدی خب آن موقعی که دیگر ما تصمیم گرفتیم این کار را انجام بدهیم و برویم فیلمبرداری بکنیم، خیلی گوشهگیر شده بودند. جوری بود که ما اصلاً نمیدانستیم که در حقیقت وقتی داریم میرویم یزد، به همراه آقای محمدی، اصلاً نمیدانستیم که اصلاً میتوانیم از ایشان فیلمبرداری کنیم یا نمیتوانیم. با تیمی که رفته بودیم آنجا، منتظر بودیم که اصلا هیچ اتفاقی نیفتد و برگردیم، ولی خب شانس آوردیم توی آن سه چهار روزی که ما آنجا بودیم خیلی حالشان خوب شد، و کاملاً برعکس دفعالت پیش از خانه آمدند بیرون و با ما در حقیقت گشت و گذاری در شهر کردند.
مهدی آذریزدی: هیچجا نمیروم و نمیآیم. من تو خودم هستم. تو لاک خودم هستم همیشه. عادت ندارم. اجتماعی نیستم. هیچ وقت کافه نرفتم. هیچوقت یادم نیست که بروم و یک جا بنشینم. حتی توی قهوهخانه هم نمیروم.
این در لاک خود بودن و جایی نرفتن نمودهای گوناگونی در زندگی آذریزدی داشت. یکی هم انتخاب اتاق و جای خواندن و نوشتن و خوابیدنش بود.
پویا دلیلی: کل آن خانه به آن بزرگی- خانههای یزد میدانید که چقدر اتاق دارد، هشتی دارد، چقدر جاهای خیلی زیبایی دارد - یکی از اتاقهای زیرزمین را در حقیقت انتخاب کرده بودند و تمام وسایل و کتابها و تختخواب و… رفته بود آنجا. و خیلی با چیزهایی که خودشان هم درست کرده بودند؛ یعنی یک سری کتاب گذاشته بودند روی هم یک پارچه رویش انداخته بودند شده بود صندلی. مثلا میزشان یک تکه چوب بود، دوباره پایههایش یک سری کتاب بود. یعنی کاملاً یک چیزی که خودشان همینجوری هی تکه تکه درست کرده بودند. همه چیزشان رفته بود آنجا. یعنی آن گوشه را در حقیقت برای خودشان انتخاب کرده بودند.
بیشتر فیلم برداری فیلم «زیر خط کودکی» در فضای باز انجام شده و کمتر درون خانه و اتاقش به چشم میآید.
پویا دلیلی: میدانم که خیلی شاید از یک لحاظهایی سینمایی میشد اگر میرفتیم آنجا، ولی احساس کردم خیلی آن یک بخشهایی از شخصیتشان را نشان نمیدهد، چون توی حرفشان هست این. یعنی همهجا این حس گوشهگیری و درونگرایی در حرفهایشان میشنوی. دیگر اگر ما میخواستیم آنجا تصویری هم چیز بکنیم، من خیلی احساس خوبی به آن نداشتم.
مهدی آذریزدی هیچگاه به مدرسه نرفت. خودآموخته و خودساخته بود. از کارگری در کنار پدر، به کارگری در جوراببافی میرسد و بعد خیلی زود شاگرد کتابفروشی میشود و انگار دنیا را به او داده باشند؛ به قول خودش «عرش را سیر میکرد». محمدعلی اسلامی ندوشن، نویسنده، مترجم و محقق، از مشتریان این کتابفروشی در یزد بود و از سال دوم دبیرستان به خوبی آذریزدی را به یاد داشت و میشناخت.
از همین زمان بود که پای من به کتابفروشی میر باز شد که در بازارِ میر واقع بود، و جوان لقلقیِ لاغر اندامی، با قبای بلند، ریش نودمیده، و سر نمره دو زده، متصدی آن بود. موجودی بود نه در زی ِ طلبه، ولی چون چندی با کتابهای قدیمی درس خوانده بود، حالت طلبهوار داشت. این جوان که بعدها در نوشتن کتاب برای بچهها شهرت نمایانی به دست آورد، مهدی آذر بود.
اسلامی ندوشن، در مقاله «در حجله کتاب» نوشته که چطور آذر با نامهنگاری با ناشران تهرانی توانسته بود از راه دور شغلی برای خود در پایتخت دست و پا کرده و از یزد رهسپار تهران شود.در روز ترک زادگاه، کسی به جز مشتریانش که ساعتها با او درباره کتابها گپ میزدند به مشایعت او نرفته بود.
با آن قبای بلند و گیوه و ریش تُنُک و نگاه مبهوت، بقچه به بغل، یکی از آن طلبههای قدیم را به یاد میآورد که از یکی از روستاهای نیشابور عازم بغداد میشدند. سرانجام اتوبوس آماده شد. خداحافظی کردیم. قرار مکاتبه گذاردیم، و وعده دادیم که به زودی به او خواهیم پیوست.
آذریزدی رفت و در کتابفروشیها و چاپخانهها کار کرد و در کنارش نوشت و نوشت و نوشت.
مهدی آذریزدی: سال ۱۳۳۴ بود. تو چاپخانه علمی مینشستم و کتابها را غلطگیری میکردم. نمونههای مطبعی را غلطگیری میکردم. یکی از کتابهایی که ایشان داشت چاپ میکرد «انوار سهیلی» بود. انوار سهیلی، کتابی است که واعظ کاشفی از روی کلیله و دمنه نوشته و یک تغییراتی هم در آن داده است. من این را که خواندم دیدم بهبه چه قصههای خوبی در آن دارد. این است که من لازم داشتم. این قصه است که بچهها میخواهند و من هم آن را میخواستم. این درد خودم بود. چون من که بچه بودم قصه نداشتم. قصه میخواستم، نداشتم. وقتی که دستم رسید، دیدم که حالا میتوانم، گفتم که خب حالا که میتوانم قصه بسازم، حالا کتاب قصه میسازم برای بچهها که داشته باشند - برای بچههایی مثل من که غیر از این کتاب ندارند - داشته باشند، خوبش را هم داشته باشند.
شروع کرد از میان قصههای «کلیله و دمنه» انتخاب کرد و بیست و پنج تا را بازنویسی کرد. ناشرِ اول کتاب را نمیپذیرد. آذر کتاب را به نزد ناشر دوم میبرد که عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار و مالک اولیهی انتشارات امیرکبیر بود.
مهدی آذریزدی: خیال هم میکردم که مسخرهاست، ولی جلد اولش که در آمد از چاپ، کسانی که اهل فن بودند - این دکتر خانلری و اینها - رفته بودند به این آقای جعفری امیرکبیر گفته بودند که بهبه، چهچه کار خوبیه. بگو ادامه بده. بگو ادامه بده دنبالهاش. و هیچچیز بهتر از این فعلا تو بازار نیست. خب الحمدالله که خوب هم از کار در آمد. من هیچ وقت باور نمیکردم این کتاب این قدر ماندنی باشد و این قدر خواندنی باشد.
آذر که هیچگاه بچه نداشت، اما برای بچههای ایرانی کارها کرد. او مجموعه دیگری دارد به نام «قصههای تازه از کتابهای کهن» که آنها هم بسیار خوانده شدهاند. آثار پراکنده دیگری هم دارد که بیشترشان هم برای کودکان و نوجوانان نوشته شده. چند اثر هم برای بزرگسالان تالیف کرده؛ از تصحیح مثنوی معنوی بگیر تا آموزش آشپزی و عکاسی - که این دوتای آخر از کتابهایی است که در جوانی و برای کسب درآمد نوشته است.
از آقای شکرانه پرسیدم که آیا کارهای مهدی آذریزدی و به خصوص «قصههای خوب برای بچههای خوب» با ما به قرن پانزدهم هم میآید؟
اسدالله شکرانه: آنچه که میماند اصالت انسانی و نیازهای اصیل روان انسانی است. چون مجموعهی قصههای خوب برای بچههای خوب هم در شکل زبان از نظر سلامت نثر و از نظر آموزش زبان فارسی شاخص است، میتواند در قرن پانزدهم هم خوانندگانی داشته باشد.
(موسیقی)
در پایان، میخواهم برنامه را با خاطرهای شخصی از مهدی آذریزدی به پایان ببرم و چند کلمهای از دیدارم با او و حضور در خانهاش بگویم. چند سالی پیش از مرگش، که در تهران خبرنگار بودم، برای تهیه گزارشی از کار و زندگی او به شهر یزد رفتم. با کمی بداخلاقی من را به درون خانه دعوت کرد. میفهمیدم که خلوتش را به هم زدهام، اما خودخواهی نمیگذاشت از دیدار با نویسندهای که از کودکی میشناختم کنار بکشم. کم کم دلش با من مهربان شد و به اتاقش راه داده شدم. گپ زدیم و حتی چیزهایی بیشتر از مصاحبه هم گفتیم و شنیدیم. البته بیشتر او گفت و من شنیدم. هنگام ترک خانهاش، کتابی از کارهایش را به من هدیه داد: «شعر قند و عسل». در جریان تحقیق برای این برنامه کتاب را باز کردم و شعر را خواندم. شعر قشنگی است و به دل مینشیند. نامهای هم در انتهای کتاب از محمدعلی جمالزاده چاپ شده، که معلوم است حسابی شعر را پسندیده. در این فکر بودم که چرا از آذریزدی نخواستم کتاب را برایم امضا کند. بعد یادم افتاد در پایان صفحه ده، یک حرف «را» اضافه بوده و با خودکار کسی روی آن را قلم گرفته. پیش خودم گفتم حتما آن اثر دست خود شاعر است. کتاب برایم عزیزتر شد.
بگذارید چند بیتی هم از آن برایتان بخوانم و کامتان را شیرین کنم. مهدی آذریزدی در شعر «قند و عسل» حال و هوایی را توصیف میکند که بیبرو برگشت شرحی از بهشت برین خود شاعر است، و البته متناسب است با حس و حال خود من هنگام خواندن این شعر و داستانهای آذریزدی.
راحت و آسوده، مست و بیخیال با نشاط و با جلال و با جمال
فارغ از سرما و باد و آفتاب میزند لبخند و میخواند کتاب
روی زانویش کتابی هست باز پشتِ هم خطهای کوتاه و دراز
آذرِ یزدی نوشته روی آن قصههای تازهتازه توی آن
(موسیقی پایانی)
به پایان این قسمت از شیرازه رسیدیم. اخیرا یکی از دوستان میگفت به هوای شیرازه میرود پیادهروی. اینجانب از اینکه شیرازهی عزیز موجب شود مخاطبان تکانی خورده سالمتر شوند، بسیار بر خود میبالد. راستی شما چطور شیرازه میشنوید؟ تازگیها کتاب خوب چه خواندهاید؟ اگر شد دو خطی بنویسید و به آدرس [email protected] بفرستید.
(موسیقی)
شیرازه با همکاری و همفکری این دوستان ساخته میشود.
بهراد توکلی نوازنده سهتار و سازنده موسیقی پایانی بهروز شادفر است.
مهسا خلیفه، در اجرای برنامه کمک میکند. همکار من در بخش پژوهش روزبه کمالی است.
سیما علینژاد سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه تهیهکننده این برنامه هستم که برایتان آرزوی روزگاری همچون قند و عسل میکنم. نقطه.