«ستم ملی» چیست؟

ستم ملی

منبع تصویر، Social Media

    • نویسنده, سمیر بدرود
    • شغل, کارشناس سیاسی
مجموعه «ناظران می‌گویند» بیانگر نظر نویسندگان آن است. بی‌بی‌سی فارسی می‌کوشد در این مجموعه، با انعکاس دیدگاه‌ها و افکار طیف‌های گوناگون، چشم‌اندازی متنوع و متوازن از موضوعات مختلف ارائه کند. انتشار این آرا و نقطه‌نظرها، به معنای تایید آن‌ها از طرف بی‌بی‌سی نیست.
توضیح تصویر، مجموعه «ناظران می‌گویند» بیانگر نظر نویسندگان آن است. بی‌بی‌سی فارسی می‌کوشد در این مجموعه، با انعکاس دیدگاه‌ها و افکار طیف‌های گوناگون، چشم‌اندازی متنوع و متوازن از موضوعات مختلف ارائه کند. انتشار این آرا و نقطه‌نظرها، به معنای تایید آن‌ها از طرف بی‌بی‌سی نیست.

ستم (Oppression) به مفهوم عام کلمه به شرایط غیر‌منصفانه و ظالمانه‌ای اطلاق می‌شود که طی آن افراد و یا گروه‌های اجتماعی از دست یابی به فرصت‌ها و آزادی‌های موجود در جامعه (بر مبنای زبان، دین، قوم، جنسیت و رنگ) محروم نگهداشته می‌شوند.

لغات‌نامه آکسفورد ستم را برخورد ناعادلانه و ظالمانه با مردم تعریف کرده است که با امتناع از دادن حقوق و فرصت‌های مساوی به آنان، تحقق می‌یابد.

در زبان فارسی ستم به معنی تعدی و ظلم به کار بسته می‌شود. اما ستم در سطح اجتماع چه معنایی می‌تواند داشه باشد؟

به عبارت دیگر، ستم ملی چیست؟

پروفیسور اریس ماریون یانگ (۱۹۴۹-۲۰۰۶)، در نظریه «پنج چهره ستم» خود به بسط و تشریح مفصل مفهوم ستم پرداخته است. از دید یانگ، بهره‌کشی (Exploitation)، حاشیه‌نشین‌سازی (Marginalization)، تضعیف یا قدرت‌زدایی( Powerlessness)، امپریالیسم فرهنگی (Cultural imperialism) و خشونت ( Violence)، پنج ویژگی یا چهره ستم است که هرگاه یک گروه اجتماعی با یک، بیش‌تر از یک و یا هر پنج مورد آن مواجه باشد، آن گروه اجتماعی تحت ستم سامان‌مند تاریخی قرار دارد.

به باور یانگ، گروه اجتماعی که انسان‌ها در آن متولد می‌شوند، در طول زمان سازنده فردیت، خاطرات، علایق، سلیقه‌ها، سبک رفتاری/گفتاری و توانایی‌های استدلال‌ورزی آنان بوده است. تفاوت جوهری گروه‌های اجتماعی از انجمن‌ها، اتحادیه‌ها و سایر اجتماع‌های انسانی در این است که حضور انسان‌ها در گروه‌های اجتماعی اختیاری نبوده و برخلاف سایر اجتماعات، افراد شکل‌دهنده گروه‌های اجتماعی خود نیستند. برعکس، این گروه‌های اجتماعی هستند که تا حد زیادی فردیت افراد را شکل می‌دهند.

با بیان این موارد جا دارد تا به گونه موجز به بیان هریک از پنج مولفهِ ستم پرداخته شود.

بهره‌کشی: زمانی اتفاق می‌افتد که بهره یا نفع حاصل از کار یک گروه اجتماعی به نفع گروه دیگر استفاده شود یا حاصل کار یک گروه به گروه دیگر منتقل شود.

حاشیه‌نشین‌سازی: به معنای آن است که افراد متعلق به یک گروه اجتماعی به صورت نظام‌مند در بازار‌ کار و نظام دست‌مزدها، عاطل ساخته شوند که این امر منتج به محرومیت مادی و اضرار معنوی چندلایه می‌شود.

قدرت‌زدایی: محصول تفکیک کار بین حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای است که این امر به مرور زمان قشر حرفه‌ای را صاحب قدرت امر و نهی یا آمریت ساخته و به صورت نظام‌مند غیرحرفه‌ای‌ها زیردست و محروم از قدرت امر و نهی باقی می‌مانند.

امپریالیسم فرهنگی: زمانی اتفاق می‌افتد که یک گروه حاکم باورها و برداشت‌هایش از رویدادهای تاریخی، تجربه‌ها، فرهنگ و آداب را به عنوان هنجار بالای سایر گروه‌های اجتماعی تعمیم می‌دهد و کسانی که دارای تجربه‌ها، ارزش‌ها، باورها و جهان‌بینی متفاوت هستند را به عنوان بیرونی، غیرخودی، درجه‌دوم و منحرف، معرفی و برچسب می‌زند.

پسوندهای منفی، کلیشه‌ها و پیش‌داوری‌ از پی‌آمد‌های رایجی است که گروه حاکم نسبت به گروه‌های تحت ستم شکل می‌دهد.

از دید گروه حاکم، سایرین بیرونی، غیرخودی و قابل انکار هستند که نیاز به بازآموزی، متمدن سازی، اداره و کنترل دارند. برچسب‌های تحقیرآمیز نسبت به گروه‌های زیر ستم غالباً به لحاظ اجتماعی پذیرفتنی و نهادمند ساخته شده و در نهایت رویه‌های اجبارآمیز یک‌سان‌سازی را مشروعیت می‌بخشد.

خشونت شامل آزار و اذیت، تحقیر، تزریق ترس روانی، خشونت فیزیکی، زندان و در مواردی تهاجم، کشتار جمعی و قتل عام را نیز شامل می‌شود. غالباً، امپریالیسم فرهنگی نوعی ایدیولوژی مشروعیت‌ساز برای خشونت است، فرق نمی‌کند که تحت نام یک نظریه سیاسی یا مذهب توجیه شود. خشونت در جلوه‌های وحشت‌ناکی چون قتل عام، تهاجم و کوچ اجباری، زمانی تبارز می‌کند که گروه حاکم توسط گروه‌های محکوم به چالش کشیده شود.

نکته مهم دیگر که باید اذعان شود این است که یکی از تفاوت‌های عمده دولت‌داری مدرن با سبک حکم‌رانی پیشامدرن، تغییر در دیدگاه و راهکارهای دولت‌ها نسبت به پدیده تنوع قومی/فرهنگی در درون جوامع انسانی است. نگرش حاکم در گذشته نسبت به ناهم‌گونی‌‌های‌ زبانی، قومی و مذهبی در درون جوامع انسانی، خصمانه بود زیرا به تفاوت‌های آن‌چنانی به عنوان تهدید نسبت به ثبات سیاسی دولت‌ها نگریسته می‌شد. در نتیجه چنین نگرش، سیاست‌های انکار تفاوت‌های قومی/فرهنگی (ستم‌گرانه) اتخاذ و چنین تفاوت‌ها مرتبط به ساحه خصوصی زند‌گی انسان‌ها قلم‌داد می‌شد، نه امری که امروز زیر عنوان چندفرهنگی‌گرایی «Multiculturalism» در دستور کار سیاست‌‌ورزی مدرن، قرار داده شده است.

دیدگاه انکار تفاوت‌های قومی/فرهنگی توسط دولت‌ها دو نوع پی‌آمد، نسبت به اقلیت‌های قومی/فرهنگی، مهاجرین و ساکنان بومی سرزمین‌های اشغالی، در قبال داشته است: نخست، یک‌سان‌سازی و دوم، به حاشیه راندن. این نوع برخورد با تنوع‌های قومی- فرهنگی در طول زمان باعث شکل‌گیری ستم یا بی‌عدالتی‌های تاریخی شده و این مسأله یکی از عمده‌ترین عوامل جنگ و منازعه در کشورها قلم‌داد می‌شود، چه اینکه ستم در جوامع انسانی یک امر تصادفی نبوده، بلکه در اثر کارکرد ستم‌گرانه‌ رویکردها، ساختارها و نهادهای اجتماعی به صورت دوامدار و طی چندین نسل، شکل می‌گیرد.

موجودیت و کارکرد این نوع رویه‌ها و ساختارها نه تنها به صورت سامان‌مند باعث به حاشیه کشاندن و تحت ستم قراردادن گروه‌های اجتماعی می‌شود، بلکه در عین زمان، این نوع بی‌عدالتی‌ها را درست و مشروع جلوه می‌دهد. علاوه بر این، رویه‌ها و ساختار‌های ستم‌گرانه اجتماعی نه تنها در سطح رسمی و اداری، بلکه در سطح غیر رسمی و داد و ستد‌های معمولی زندگی روزمره رسوخ کرده و به گونه‌های مادی و معنوی متداول می‌گردد. مهمِ دیگر این مبحث این است که ستم تاریخی یک امر تک بعدی نبوده و در گونه‌های متفاوت زندگی انسان‌ها را در یک جامعه، متاثر می‌سازد. هم‌چنان باید خاطر نشان ساخت که ستم موجود در یک اجتماع انسانی خلاصه به کارکرد یک گروه حاکم نبوده، بلکه در لایه‌های متفاوت به گونه‌های متعدد عمل می‌کند. به عنوان مثال شرایط ستم‌گرانه جنسیتی که در نتیجه سلطه تاریخی پدرسالارانه حاصل شده است، یک نمونه این حرف می‌باشد.

آیا ستم به عنوان یک رویه ظالمانه در افغانستان وجود دارد یا خیر؟

با نظرداشت آنچه بیان شد پاسخ به این پرسش مثبت است و از آن‌جایی که ستم تاریخی در تمامی گونه‌های آن در جامعه افغانستان عمومیت داشته و کارکرد زمینه‌ای آن در بسیاری از ساخت‌ها و ساحت‌های سیاست‌ورزی و به تبع آن انحراف مسیر تحولات اجتماعی قابل دید است. خلاصه اینکه عبارت ستم ملی را می‌توان در پیوند با آنچه بصورت تاریخی در افغانستان وجود داشته و وجود دارد به کار بست، یعنی مردم افغانستان به گونه وحشت‌ناکی درگیر ستم ملی هستند.

هرگاه به پنج شکل ستم که در بالا بیان شد کمی با دقت تعمق شود، هر پنج گونه آن بخش اصلی زندگی گروه‌های اجتماعی در افغانستان است.

سه شکل نخستین ستم یعنی بهره‌کشی، حاشیه‌نشین‌سازی و قدرت‌زدایی را می‌توان به گونه بارزتر در عرصه‌های اقتصادی و جنسیتی مشاهده کرد. مثلاً توزیع ناعادلانه زمین در افغانستان یکی از گونه‌های بارز ستم‌گری تاریخی است که در یک مورد چنین رفتاری حتی شکل قانونی به خود گرفته و در قالب "نظام‌نامه ناقلین به سمت قطغن" و اسناد مشابه دیگر تبارز یافته است. یا جایگاه زن‌ها به عنوان نصف جمعیت کشور یکی از نمونه‌های اصلی بهره‌کشی و حاشیه نشین‌سازی است.

روایت رسمی موجود در افغانستان از تاریخ، هویت، فرهنگ و جغرافیا نمونه وحشت‌ناک امپریالیسم فرهنگی است. آنچه در طول تاریخ یک صد و چند ساله افغانستان زیر عناوین بالا توسط دستگاه حاکم تولید و به خورد اجتماعات انسانی داده شده است، در حقیقت تعمیم باورها و برداشت‌های گروه حاکم از تاریخ، فرهنگ، هویت و جغرافیای افغانستان است که در قالب هنجارهای اجبارآمیز بالای مردم تحمیل شده و آنانی که در برابر چنین رویکردی مقاومت نموده‌اند زیر عنوان بیگانه، جاسوس، مهاجر، تجزیه طلب و... برچسپ زده شده‌اند.

روایت نهفته پشت‌سر نام کشور افغانستان، افغانیت به عنوان هویت جمعی همه باشندگان کشور، تاریخ تاسیس دولت مدرن و چگونگی شکل‌گیری جغرافیای افغانستان از مصداق‌های اساسی امپریالیسم فرهنگی است که توسط گروه حاکم تولید و بالای اقوام تحت ستم تعمیل شده است.

اعمال خشونت به عنوان یکی از چهره‌های ستم تاریخی از پیامدهای امپریالیسم فرهنگی است که با سلطه نامشروع طالبان در افغانستان به اوج خود رسیده است.

رفتارهای خشونت‌بار و حذف‌گرایانۀ طالبان با گروه‌های اجتماعی غیرخودی با میزان قابل ملاحظه‌ای از سنت سیاسی آگنده با امپریالیسم فرهنگی که به صورت تاریخی و خزنده در ساختار قدرت افغانستان وجود داشته است، زمینه‌سازی و توجیه می‌شود.

چکیده این بحث را می‌توان چنین بیان کرد که ستم در جوامع انسانی در گونه‌های بهره‌کشی، حاشیه نشین‌سازی، قدرت‌زدایی، امپریالیسم فرهنگی و خشونت قابل رویت است.

ستم تاریخی در جامعه افغانستان غیر قابل انکار است و از آن‌جایی که عمومیت دارد، می‌توان اصطلاح ستم‌ملی را به کاربست.

ستم تاریخی از عوامل عمدۀ نابه سامانی، منازعه و جنگ در جامعه افغانستان است و در نهایت می‌توان گفت که رسیدن به صلح و زیست مسالمت‌آمیز در افغانستان بدون رسیدگی به عوامل و پیامد های ستم ملی، ناممکن است.