چرا مرگ پیروز، به یک تراژدی تمام‌عیار ملی شبیه شده؟

    • نویسنده, داریوش محمدپور
    • شغل, پژوهشگر علوم سیاسی

مجموعه «ناظران می‌گویند» بیانگر نظر نویسندگان آن است. بی‌بی‌سی فارسی می‌کوشد در این مجموعه، با انعکاس دیدگاه‌ها و افکار طیف‌های گوناگون، چشم‌انداز متنوع و متوازنی از موضوعات مختلف ارائه دهد. انتشار این آرا و نقطه‌نظرها، به معنای تایید بی‌بی‌سی نیست.

مرگ پیروز، توله‌یوزی که مدت‌ها تصویرش در رسانه‌ها پیش روی مخاطب ایرانی بود، یادآور خاطراتی تلخ در تاریخ یکی دو دهه‌ی اخير ايران است. پيروز که «فرزند ایران» لقب گرفته بود، نمادی است از سلسله‌ای طولانی از رفتارهای پرهزینه و فاقد درایت حاکمان نظام جمهوری اسلامی.

اما چرا مرگ یک توله‌يوز باید در کانون مباحث سياسی قرار بگیرد؟ پيروز، نمادی بود از مقاومت بخشی از جامعه‌ مدنی ایران در برابر بی‌اعتنایی و حتی رفتار تهاجمی و خشونت‌آمیز حکومت با محيط زيست و طبیعت ایران.

بحران محيط زيست البته اختصاص به ايران ندارد. در همه‌جای دنیا حساسيت به محیط زيست و کوشش برای حفظ زیست‌بوم طبیعی موجودات زنده و گونه‌های رو به انقراض برای تداوم آینده‌ی انسان‌ها و نسل‌های بعدی بر روی کره‌ی زمین، بخشی از سیاست‌گذاری حکومت‌هاست و به میزان حساسیت حکومت‌ها يا احزاب سیاسی به مسئله‌ محيط زيست می‌توان کارنامه‌ی سیاسی آن‌ها را نیز ارزیابی کرد.

در کشوری که مدت‌هاست جمعی از فعالان محیط زيست با اتهاماتی که برای افکار عمومی قانع‌کننده نیست، در زندان‌اند، چشم‌انداز محیط زیست و هر چه که به حفظ و پایداری محيط زيست مربوط باشد، چشم‌اندازی است تیره.

کاووس سيدامامی استاد دانشگاه امام‌ صادق و از فعالان محيط زيست که به همراه جمع محبوسین فعلی به حبس افتاد و با اتهام جاسوسی در بازداشت بود، در ایام حبس جان باخت و مرگ او – به روایت رسمی جمهوری اسلامی – به دلیل خودکشی تحت فشار روانی اتهام جاسوسی بوده است.

هومن جوکار که خود زمانی مدیر پروژه حفاظت از یوزپلنگ آسیایی بود و سال‌ها برای حفاظت از این گونه نادر در معرض انقراض تلاش کرده بود، خود از جمله قربانیان پرونده فعالان محیط زیست است که هم‌اکنون در زندان به سر می‌برند.

پرونده‌ فعالان محيط زیست و مرگ دردناک کاووس سیدامامی، مانند بسياری از پرونده‌های قضایی ديگری که در ایران به سیاه‌چاله‌ پنهان‌کاری و ابهام می‌افتند، نمادی است از امنیتی شدن ساحت‌های مختلف زندگی ايرانیان.

هيچ حوزه‌ای و هیچ عرصه‌ای از زندگی مدنی، اجتماعی، سياسی و اقتصادی ايرانيان، پير باشند يا جوان، زن باشند يا مرد، از دست‌اندازی توطئه‌انديشی و بدگمانی‌های بیمارگونه‌ای که در همه جا و همه چيز دست دشمن را می‌بیند در امان نبوده است.

پرونده‌ فعالان محيط زیست از شاخص‌ترین نمونه‌هایی است که آينه‌ی تمام‌عيار بی‌کفايتی حکومت و اثرپذیری‌اش از نگاه بیمارگونه به عرصه‌ی زمام‌داری است. مرگ کاووس سیدامامی در حبس تنها يک نمونه از اثرات اين نگاه امنيتی به ايران بود. اعترافات اجباری نیلوفر بیانی، از زندانیان ديگر پرونده‌ی محيط زيستی‌ها، نمونه‌ی ديگری از همان سلسله است.

آن‌چه روی زمین در ایران اتفاق می‌افتد اين است که میان مردم و حکومت، شکاف با سرعتی سرسام‌آور رو به افزایش است. شهروندان ايران در دهه‌های اخير به نحوی اعتمادشان را به حکومت و زمام‌داران از دست داده‌اند که به جرأت می‌توان گفت در تاریخ معاصر ايران بی‌سابقه است.

حکومت در جاهایی که باید کار کند و به شهروندانش خدمت کند، در کسوت میرغضب ظاهر می‌شود. کوچک‌ترین اتفاق و مشکلی که ايران رخ می‌دهد، به سرعت اين شکاف را نمایش می‌دهد. به محض بروز حادثه‌ای طبيعی در هر جای کشور، اگر حکومت به سوی کمک‌های امدادی – در مواقع بروز سيل و زلزله – برود، با سد بی‌اعتمادی گسترده‌ی مردم مواجه می‌شود.

اما درست در همان موقعیت اگر ستارگان و چهره‌های مشهور جامعه‌ ايرانی از هنرپيشگان گرفته تا بازیکنان فوتبال، پويشی برای گردآوری کمک به مردم راه بیندازند، از استقبال مردم برخوردار می‌شود و البته هم‌زمان آماج حملات امنیتی حکومت می‌شود.

در نوع نگاه سياسی حاکمان امروز، همه‌ شهروندان رقیب و تهدید به حساب می‌آیند. اما حکومت هم از پر کردن این خلاء عاجز است.

یکی از افتخارات دستگاه امنیتی سال‌ها اين بود که توانسته است عبدالمالک ریگی را در آسمان دستگير کند. يا به فهرست دراز شهروندان ایرانی که در کشورهای همسایه‌ ايران دستگیر يا ربوده شده‌اند نگاه کنید. اين‌ها نشان اشراف و توانایی دستگاه‌های امنيتی ایران قلمداد شده‌اند.

ولی درست در همين کشور و با همین دستگاه‌ها دستگيری و معرفی اسيدپاشان اصفهان کاری است نزدیک به محال. معرفی عاملان شلیک به هواپیمایی اوکراینی هنوز در فهرست کارهایی است که حکومت آگاهانه از آن طفره می‌رود.

در روزهای اخیر، ماجرای مسمومیت دانش‌آموزان دختر در بعضی شهرها، یکی از معماهای لاینحل حکمرانی شده است.

آيا حکومت توانایی و امکانات شناسایی متهمان را ندارد؟ چطور حکومت می‌تواند سال‌ها برای مخالفان سياسی و منتقدان‌اش پرونده‌سازی کند و آن‌ها را تحت نظر داشته باشد ولی توان تأمين امنيت دانش‌آموز مدرسه‌ای دخترانه را ندارد؟

ماجرای پيروز، فرزند ايران، نیز از همين جنس است. این توله‌يوز نمادی است از تکرار بی‌اعتنايی حکومت به اموری که باید وظايف ذاتی‌اش باشد.

حفظ محيط زيست و به تبع آن حفظ گونه‌های مختلف منقرض‌نشده‌ جانوری بخشی از وظایف حکومت است، ولی محيط‌بانان از چه نوع حمايت‌هایی برخوردارند برای اين‌که کارشان را درست انجام بدهند؟ فعالان محيط زيست چه؟

اين فضا، این ايران، فضایی است که برای فعال سياسی، برای استاد دانشگاه، برای زن، برای کسی که مذهب و عقيده‌اش با خط رسمی سياسی و ايدئولوژیک نظام تفاوت داشته باشد – بر خلاف ادعای آقای خامنه‌ای که مدام از آزادی داشتن عقیده و بیان‌اش صحبت می‌کنند – امنیت ندارد.

اين عدم امنیت، دامن محيط زیست را هم گرفته است.

اين‌که حیات یوزهایی که رو به انقراضند به تار مويی بسته است و پشتيبانی و حمايت حکومت البته اولويت‌هایی دارد که شامل این موارد نمی‌شود.

سابقه‌ حساسیت منفی حکومت به مسایلی که به محیط زیست مربوط است البته درازدامن‌تر از این‌هاست. سدسازی‌های بی‌رویه، آبگيری‌ها، اثرات مخرب سياست‌گذاری‌های حکومتی بر آب رودخانه‌ها و به تبع آن معيشت کشاورزان همگی در همین حوزه واقع‌اند. خشک شدن درياچه اورميه و زاینده‌رود همگی به نحوی به حوزه‌ سیاست‌های امنيتی ایران گره خورده‌اند.

اما فعالان مدنی حوزه‌ محيط زيست یا مستقیماً قربانی نزاع‌های سياسی و جناحی می‌شوند یا پرونده‌سازی‌های امنيتی برای آن‌ها باعث تضعیف مداوم آن‌هاست.

کاوه مدنی، پژوهشگر و فعال حوزه‌ی محيط زيست که مدتی در دوره‌ حسن روحانی مسئولیتی دولتی هم پيدا کرد، در نهایت به خاطر فشارهای حوزه‌ی امنيتی ايران را ترک گفت و از منصب‌اش کناره‌گيری کرد.

پيروز می‌توانست زنده بماند. و کاملاً هم طبیعی و ممکن بود که پیروز به هر دلیلی جان‌اش را از دست بدهد. اما اين‌که در افکار عمومی، مرگ پيروز بدون کوشش زیادی به گردن حکومت گذاشته می‌شود، تصویری گوياست از مشروعیت درهم‌شکسته‌ نظام جمهوری اسلامی. هر اتفاقی گویا، نشانه‌ای است که فاصله‌ی سرسام‌آور و فزاينده‌ی ميان مردم و حکومت را فریاد می‌زند. از دست رفتن پيروز، تنها یکی از تازه‌ترین نمونه‌های اين برداشت در افکار عمومی است.