شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
جنگ غزه: باید بچههایم را از این جنگ وحشتناک نجات دهم
- نویسنده, استفنی هگارتی
- شغل, بیبیسی
برای اکثر والدینی که نوزاد کوچکی دارند، انتخاب نحوه تغذیه آنها دشوار است. اما برای والدین ۲۲ هزار کودک متولد شده در جنگ غزه، انتخاب یک امر تجملی بیش نیست. بسیاری از آنها برای زنده نگه داشتن نوزاد تازه متولد شده خود با نبردی روزانه روبرو هستند.
امل در اواسط ژانویه تنها به اندازه دو روز شیرخشک برایش باقی مانده بود که تصمیم گرفت سفری خطرناک انجام دهد. نوزادش محمد در سه ماهگی نمیتوانست هیچ چیز دیگری بخورد.
او برای من در پیامی نوشت: «من کوهها را جا به جا میکنم تا به بچهام غذا بدهم. بچهام به آن نیاز دارد.»
او در بوتهزاری در خارج از خان یونس، زادگاهش در جنوب غزه، زندگی میکرد. نیروهای اسرائیلی در حال گسترش عملیات خود در این منطقه بودند و تمام روز و شب آنجا را بمباران میکردند.
او تصمیم گرفت در جنوب، در رفح، به دنبال شیر خشک بگردد. معمولا تا آنجا فقط ۲۰ دقیقه با ماشین راه است، اما نیروهای اسرائیلی حالا در این مسیر فعال بودند.
او با صدایی که مضطرب اما مصمم بود در پیامی صوتی به من گفت: «الان در راه رفح هستم. سعی میکنم مقداری شیر خشک پیدا کنم. انشاءالله امروز چندتا میگیرم.»
این کار خطرناک بود اما چاره دیگری برایش باقی نمانده بود. او نوزادش محمد و برادر بزرگترش نوح را پیش خانوادهاش گذاشت. چند ساعت بعد پیام صوتی دیگری رسید.
او با وحشت میگفت: «تانکهای اسرائیلی در راه رفح به خودروی ما حمله کردند، حالا من در رفح گیر کردهام. نمیدانم آیا فرصت دیدار دوباره فرزندانم را خواهم داشت یا نه.»
دوستی که در آن ماشین بود بعداً توضیح داد که چه اتفاقی افتاده است. او گفت آنها با سه تانک برخورد کرده بودند که یکی از تانکها به سمت آنها شلیک کرد و گلوله در نزدیکی خودرو فرود آمد. راننده با وحشت عقب رفت. آنها فرار کردند.
امل چندین ساعت آفلاین بود. اواخر آن شب صدای دریافت پیامی آمد. او به خان یونس بازگشته بود - اما بدون شیر خشک.
صبح روز ۷ اکتبر، امل با نوح ۱۸ ماهه در رختخواب غرق خواب بود که با رگبار صدایی که از دیوارهای خانهشان به گوش میرسید بیدار شد.
امل نوح را بغل گرفت و از اتاقی به اتاق دیگر دوید. او میگوید: «نمیدانستم کجا بروم، چون صدا از همه طرف ما را محاصره کرده بود، همه جا بود.»
حماس حمله خود را به اسرائیل آغاز کرده و هزاران موشک را بر فراز مرز شلیک کرده بود. جنگندههای اسرائیلی بلافاصله پس از آن حملات تلافی جویانه را آغاز کردند. اما در خان یونس در جنوب غزه، امل نمیدانست چه خبر است. او مضطرب و وحشت زده بود و در ماه هشتم بارداری، خونریزی شدیدی کرد.
باید به بیمارستان میرفت اما شوهرش در کرانه غربی کار میکرد و امل تنها بود.
او میگوید: «حداقل سه ساعت منتظر ماشین بودم». یک راننده تاکسی فقط توانست او را کمی دورتر ببرد، او مجبور شد پیاده شود و منتظر تاکسی دیگری بماند.
او میگوید: «خیابانها پر از آدم بود، همه ترسیده بودند. آنها نمیدانستند چه کنند یا کجا بروند. ما فقط صدای بمباران را از هر سو میشنیدیم.»
او تمام مدت خونریزی داشت.
زمانی که امل به بیمارستان رفت، بلافاصله او را برای سزارین فرستاندند. محمد در ساعت ۱۱ صبح در دنیایی چشم گشود که به طور برگشتناپذیری تغییر کرده است.
آنها برای دوران نقاهت پس از زایمان به خانه پدر و مادر امل رفتند. امل در راه پوشک و شیر خشک تهیه کرد و همچنین دارو برای نوح که صرع دارد.
او گفت: «فکر میکردم که جنگ بیش از یک ماه طول نمیکشد.»
تنها نیمی از زنان غزه بیش از شش هفته به نوزادشان شیر خودشان را میدهد.
آنو نایاران، مشاور ارشد یونیسف در زمینه تغذیه کودکان در مواقع اضطراری میگوید: «به محض شروع درگیری، ما میدانستیم که این یک چالش خواهد بود.»
او میگوید: «اگر به کودکتان شیر خودتان را نمیدهید، در وسط جنگ و درگیری هستید، نمیتوانید ناگهان غذا دادن به نوزادتان را شروع کنید. شما کاملا به شیر خشک نوزاد وابسته هستید.»
امل یک ماه به محمد شیر داد اما متوجه شد که شیر کافی تولید نمیکند.
او میگوید: «همیشه میترسیدم و عصبی بودم. روی غذای خوب خوردن خودم تمرکز نمیکردم. بنابراین شیری برای او نداشتم. اما من سعیام را کردم.»
از آنجایی که سیستم آبرسانی به سختی کار میکند، تازهمادران هم به دلیل کمآبیِ بدنشان، برای تولید شیر با مشکل مواجه هستند.
خانم نایاران میگوید: «مردم به کمتر از دو لیتر آب در روز دسترسی دارند و این به سختی جواب میزان لازم برای آشامیدن را میدهد، چه رسد به شستوشو».
اما شیر خشک نوزاد به اندازه کافی وارد غزه نمیشود. اسرائیل قبل از جنگ تعداد وسایل نقلیه تجاری را که به این منطقه وارد میشد محدود میکرد، حالا آنها را کاملاً متوقف کرده است. در نتیجه شیر خشک کمی در بازار باقی مانده است. و اگرچه سازمان ملل متحد شیرخشک به آنجا ارسال کرده است، ورود کامیونهای کمک نیز محدود شده است.
به دلیل کمبود آب تمیز، یونیسف شیرخشکهای از پیش مخلوط شده نوزاد را به غزه میفرستد. بیخطرتر هستند اما حمل و نقلشان در مقادیر زیاد سختتر است.
سه روز پس از بهبودی امل مجبور شد خانه مادرش را ترک کند. آنها به مکان دیگری در همان نزدیکی رفتند. پیدا کردن شیر خشک نوزاد سخت بود، اما او از مغازهای به مغازه دیگر میرفت و در نهایت شیر خشک پیدا کرد. سه هفته بعد به آنها گفته شد که دوباره آنجا را ترک کنند. و روز ۲ دسامبر دوباره به آنها گفته شد که به محلهای که در آن هستند حمله خواهد شد.
آنها شبانه و دو ساعت قبل از بمباران محل آنجا را ترک کردند. «من نمیتوانستم شیر و پوشک را با خودم ببرم زیرا آنها کل ساختمان را با خاک یکسان کردند.»
برخی از اعضای خانواده او به بوتهزار خارج از خان یونس گریختند، اما امل فکر کرد که این کار خطرناک است، بنابراین فرزندانش را به جنوب در رفح برد.
اما وقتی برای اولین بار با او تماس گرفتم، او به تازگی به خان یونس بازگشته بود. من گیج شده بودم، اسرائیل در حال گسترش تهاجم زمینی خود در شهر بود و هزاران نفر از آنجا میگریختند.
او گفت: «این تصمیم وحشتناکی بود و بودن در اینجا خطرناک است.»
او میگوید که نتوانسته چیزهایی را که نیاز داشت در رفح پیدا کند. محمد به لبنیات حساسیت دارد. شیر خشک معمولی او را بیمار میکند. او یک قوطی شیر خشک غیر لبنی پیدا کرد اما گران بود.
حداقل در خان یونس خانوادهاش میتوانستند او را در جستجوی شیر خشک - در میان آوارها - یاری کنند.
او پیام داد: «برادرانم را فرستادم تا شیر و پوشک را در ساختمانهای ویران شده پیدا کنند. ممکن است یکی از آنها را از دست بدهم. اما این تنها گزینهای است که داریم.»
کار خطرناکی بود، همه جا جنگ و درگیری بود. برادرانش چند روز بعد برگشتند - آنها زنده بودند، اما دست خالی.
پس از آن بود که او سفر خطرناک و تقریباً فاجعهباری را به رفح انجام داد.
در اواخر ژانویه، ارتباط ما کم بود. جنگ در خان یونس هر روز شدت میگرفت. سه روز بود که از او خبر نداشتم.
او گفت: «حال پسرهایم خوب است، اما همه ما میترسیم زیرا بمباران در دو روز گذشته متوقف نشده است، شب و روز ادامه داشته است.»
شنیدن صدای انفجارها به ویژه برای نوح سخت است، زیرا تشنج او را بدتر میکند. داروهای صرعاش تمام شده است.
غذای کمی دارند و به میزان کمتری آب. امل آب را روی آتش می جوشاند تا آلودگیاش از بین برود و تمیز شود. او میگوید: «هنوز آلوده است، اما من تمام تلاشم را میکنم.»
طبق تخمین سازمان جهانی بهداشت از ابتدای این جنگ حدود ۲۳ هزار کودک به دنیا آمدهاند - ۱۹۰ نوزاد در روز. کل جمعیت غزه با بحران گرسنگی مواجه است، اما این خطر به ویژه برای کودکان خردسال بسیار شدید است.
آنو نایاران در یونیسف میگوید: «کودکان میتوانند خیلی سریع بیمار شوند. آنها ذخایر کمتری از چربی و عضله دارند و میتوانند به سرعت دچار سوء تغذیه حاد شوند. و عواقب بلندمدتی برای آنها وجود دارد، از جمله اختلالات جسمی و شناختی.»
امل در حال حاضر از یافتن شیرخشک صرف نظر کرده است. اما محمد، فعلا، گرسنه نخواهد ماند. او مادری را در همان منطقه پیدا کرده است که به همراه نوزادش به محمد شیر میدهد. امل در عوض به او لباس بچه و مقداری پول میدهد.
آنها روی یک زمین ماسهای، در چادرهای ساخته شده از تختههای چوب و ورقههای لاستیکی زندگی میکنند و در صورت امکان، غذای کنسروی و نان پخته شده از آردهای اهدایی را میخورند. و با آتش چوبهای جمعآوری شده آشپزی میکنند.
یک شب امل برایم عکسی فرستاد، آخرین عکسی که از زندگیاش قبل از جنگ گرفته بود. این عکس در شب ۶ اکتبر گرفته شده است.
نوح روی فرش نرمی دراز کشیده است، به یک کوسن بزرگ تکیه داده است، در تلویزیون کارتون تماشا میکند و شیشه شیرش را میمکد. او پاهایش را در هوا زیر درخشش ملایم نورهای رؤیایی روی دیوار اتاق نشیمن تکان میدهد.
او آن شب در آغوش مادری در دنیایی به دور از گرد و غبار، خاک و گردش مدام هواپیماهایی که حالا بر زندگیشان سیطره دارند گذراند.
«همانطور که میبینی، من در اینجا گزینههای زیادی ندارم. بنابراین سعی میکنم کاری را که ممکن است انجام دهم. فقط باید بچههایم را از این جنگ وحشتناک نجات دهم.»