شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
«توهم بهشت»؛ «من آماده بودم برای طالبان بمیرم»
- نویسنده, صدف غیاثی
- شغل, بیبیسی
«...در بهشت، حوریان باکره زیبا و سفیداندام وجود خواهند داشت.... حوریان در بهشت یک میلیون بار زیباتر از دختران زمین هستند….»
این خلاصهای از وعظ ملای یک مدرسه دینی است که میوند بنایی، عضو پیشین طالبان آن را در کتاب خود بازگو کرده است. متن اصلی حاوی جزئیات جنسی صریحتری از قول ملای مدرسه دینی بود. این عضو پیشین طالبان اخیرا با چاپ کتابی در بریتانیا تجربه خود را به عنوان فردی روایت کرده که تا آستانه تبدیل شدن به «یک فدایی» (مهاجم انتحاری) پیش رفته بود.
آقای بنایی ۴۵ ساله، نخستین بار در گفتوگو با بیبیسی، سه دهه بعد از تجربه جذب به افراطگرایی مذهبی، آموزشهای ایدئولوژیک و در نهایت دگرگونی فکری خود را شرح میدهد. روایت او که جنبهای همزمان فردی و اجتماعی دارد، تصویری از چگونگی شکلگیری افراطگرایی در میان نوجوانان مهاجر افغان، بهویژه در پاکستان، در دهه هفتاد خورشیدی را ترسیم میکند.
کتاب او با عنوان «توهم بهشت: گریز از زندگی یک جنگجوی طالبان» آوریل ۲۰۲۵ منتشر شد.
این کتاب روایت نوجوانی افغان است که در میانه جنگهای کابل بزرگ شد، خشونتهای شدید را تجربه کرد و پس از فرار به اردوگاه پناهندگان در پاکستان، در معرض افراطگرایی مذهبی قرار گرفت.
آقای بنایی میگوید که سرانجام موفق شد خود را از جهادگرایی افراطی طالبان دور کند. حالا او تلاش میکند از رادیکال شدن دیگران جلوگیری کند.
او با پشت سر گذاشتن بحرانهای هویتی و اعتقادی، زبان انگلیسی را آموخت و زندگی تازهای در بریتانیا برای خود ساخت.
اردوگاه شمشتو و تربیت نسل جهادی
بنایی بیش از سه دهه پیش، در ۱۴ سالگی به همراه خانوادهاش از کابل به اردوگاه پناهندگان شمشتو در پیشاور پاکستان پناهنده شد. او میگوید که این اردوگاه، که در ابتدا برای اسکان مجاهدین در دوران جنگ علیه شوروی در دهه شصت خورشیدی تأسیس شده بود، بهمرور به یکی از مراکز تبلیغ ایدئولوژی جهادگرایی تبدیل شد.
اردوگاه شمشتو یا «کمپ شمشتو» در پاکستان، همراه با اردوگاههایی چون ببو، ناصر باغ، جلوزئی، خارده، کوزخیل و کوهات،از سال ۱۳۵۸خورشیدی بهتدریج به مراکز آموزش افراطی مبدل شدند، آنچه که مطابق آموزش سنتی دینی افغانها نبود؛ روندی که به گفته پژوهشگران، بخشی از آن «تحت تأثیر حمایتهای مالی و سیاسی آمریکا و عربستان سعودی از مجاهدین افغان» در دوران جنگ سرد شکل گرفت.
طبق گزارشهایی مانند کتاب «طالبان» نوشته احمد رشید، روزنامهنگار کهنهکار پاکستانی و اسناد «گروه بینالمللی بحران»، این حمایتها عمدتاً از طریق سازمان اطلاعات نظامی پاکستان (آیاسآی) تسهیل میشدند و با هدف تقویت جهاد علیه نیروهای شوروی سابق مستقر در افغانستان صورت میگرفت.
اردوگاه شمشتو تحت تأثیر شدید گلبدین حکمتیار، از رهبران مجاهدین افغان، قرار داشت. پس از خروج شوروی در سال ۱۳۶۷ و آغاز جنگ داخلی، نفوذ آقای حکمتیار در شمشتو همچنان باقی ماند.
آقای بنایی میگوید «در شمشتو دنیا بیهوده نشان داده میشد و فدا شدن و شهادت تنها راه نجات» عنوان میشد.
میوند بنایی میگوید در سال ۱۳۷۲خورشیدی جذب مدرسه دینی «امام اعظم» در اردوگاه شمشتو شد؛ مدرسهای که به تعبیر او، «شستوشوی مغزی و فرهنگ جهاد و شهادت» در آنجا حاکم بود، این مدرسه در حال حاضر دیگر فعالیت ندارد.
«به ما میگفتند دنیا کافر شده است و فقط شهادت انسان را به بهشت میبرد.» او ملاهای پاکستانی را سیاسی و افراطیتر از روحانیون افغان در آن زمان توصیف میکند.
او میگوید در این مدرسه به نوجوانان پیامهای سیاسی و نفرت از «کافران» و غرب تبلیغ میشد. به گفته بنایی، ملاها مقصر همه مشکلات را غرب معرفی میکردند. «تصاویر فلسطین و بوسنی را نشان میدادند و میگفتند: به وضعیت خواهرانتان نگاه کنید، تا زمانی که شریعت را حاکم نکنیم، ذلیل خواهیم ماند.»
آقای بنایی میافزاید: «در مدرسه امام اعظم شمشتو، افرادی بودند که همقطارانم را برای پیوستن به لشکر جهنگوی، لشکر طیبه و جیش محمد (گروههای تندرو پاکستانی) آموزش داده و با خود برای جهاد به کشمیر میبردند. برخی از مردان جوانی که دربارهشان در کتابم هم نوشتهام ، بعداً در کابل حملات انتحاری انجام دادند. من در مدرسه بودم و تنها رویای زندگیام این بود که با کفار بجنگم و در راه الله شهید شوم.»
آقای بنایی میگوید در کمپ شمشتو زنان به چشم نمیخوردند، انگار منطقه عاری از زن باشد و «جداسازی زنان و مردان» ادامه داشت اما در همان حال ملاها «توصیفهای شهوانی از بهشت و رابطه جنسی با حوریان ارائه میدادند.»
«درحالیکه در شمشتو تنها تصویری که از زن داشتیم، افرادی بودند سرتا پا پوشیده با روبند.»
این وعدهها تأثیر روانی عمیقی بر نوجوانان داشت. «ما گرسنه، فقیر، از نظر جنسی سرکوبشده و بیقدرت بودیم. این وعدههای بهشت و آخرت برای ما امیدبخش بودند.»
او تأکید میکند که ایدئولوژی مذهبی در این محیطها با وعدههای مشخصی همراه بود: «بجنگ و شهید شو.»
پیوستن به طالبان و لحظههایی که شک آغاز شد
آقای بنایی میگوید پس از چند سال اقامت در پیشاور، در سال ۱۳۷۵به کابل بازگشت که طالبان آن را بهتازگی به تصرف خود در آورده بود و کنترل بیشتر افغانستان را نیز به دست گرفته بودند. طالبان نسخه سختگیرانهای از شریعت اسلامی را اجرا میکرد که با آنچه او در پاکستان آموخته بود، مطابقت داشت.
برای او پیوستن به طالبان کار سختی نبود. بستگان نزدیکش اعضای طالبان بودند. فعالیتهایش شامل آموزش نظامی، تطبیق «امر به معروف و نهی از منکر» و آمادگی برای اعزام به شمال افغانستان «جهت انجام عملیات فدایی یا شهادتطلبانه» علیه سربازان احمدشاه مسعود، فرمانده جنگ علیه طالبان در دهه ۷۰ خورشیدی بود. آرزوییکه بنایی میگوید تمام وقت خواب آن را میدید.
آقای مسعود سال ۱۳۸۰ در حمله دو مهاجم انتحاری عرب که در لباس روزنامهنگار برای مصاحبه پیش او رفته بودند، کشته شد.
بنایی میگوید یکی از بستگانش، فرماندهی یک واحد طالبان را به عهده داشت و زیر نظر «مولوی نورالله نوری» کار میکرد که آن زمان والی میدانوردک بود. بنایی، نورالله نوری را در قریهشان دیده بود و میگوید یکی از آرزوهایش این بود که تحت فرمان او کار و دستوراتش را اجرا کند. آقای نوری در ۱۳۸۰ خورشیدی در شمال افغانستان بازداشت شد و پس از آنکه بیش از ۱۲ سال در زندان گوانتانامو بود در تبادله میان طالبان و آمریکا آزاد شد، او اکنون وزیر امور سرحدات و قبایل حکومت طالبان است.
میوند بنایی میگوید: «یگانه آرزوی من این بود که به شمال بروم و به شهادت برسم.» بنایی میگوید چیزی نمانده بود که «فدایی» شوم.
میوند بنایی میگوید میان سالهای ۱۳۷۵- ۱۳۷۶ خورشیدی برای مدتی عضو طالبان بود. در این دوران، به گفته او، جلسات ایدئولوژیک طالبان شامل بحثهای دینی درباره «شهادت و نجات از طریق فدا کردن خود» بود.
او از جلسات ایدئولوژیک طالبان یاد میکند: «از ملاها میپرسیدیم اگر جان مان را فدا کنیم و شهید شویم مستقیم به جنت می رویم؟» میگفتند: «بله، برای رضای الله انجام دهید!» سوال دیگری که پاسخ واضحی برای آن وجود نداشت، این بود: «حتی اگر مقابل یک گروه یا جبهه مسلمانان هم بجنگیم باز هم جهاد حساب خواهد شد و کشته شدنمان شهادت خواهد بود؟!»
ازسالهای ۱۳۷۳- ۱۳۷۹خورشیدی میوند بنایی در حال رفت و آمد به افغانستان و پاکستان بود. او میگوید پس از پیوستن به طالبان، به پاکستان رفت تا در مدرسه حقانیه ثبتنام کند، اما مدرسه پر بود. در مسیر بازگشت به کابل در سال ۱۳۷۶ خورشیدی، حوادثی نگاه او را تغییر داد. در جلالآباد، پس از نماز، طالبان او را مجبور کردند دوباره نماز بخواند. «به آنها گفتم تازه نماز خواندهام، اما تهدیدم کردند که با تفنگ می زنم به دهنات. هفده ساله بودم و احساس تحقیر و بیاحترامی کردم. گفتم من اینقدر شما طالبان را دوست دارم، اما این است رفتارتان؟»
میوند بنایی همچنین گفت از افراد طالبان بحثهایی درباره استفاده از الاغها در منطقه تحت کنترل احمد شاه مسعود، برای عبور از میدانهای فرش شده با مین شنیده بود. «گفتم این ظلم است. با خرها چکار دارید، بیگناهاند. اسلام اجازه این کار را نمیدهد.»
او در ورزشگاه غازی کابل شاهد اجرای احکام یا «تطبیق حدود» از سوی طالبان بود. «دستها را قطع میکردند. چشمهایم را بستم. کسی را دیدم که برادرش کشته شده بود به او تفنگ دادند که آن فرد را تیرباران کند. آن لحظه بود که شک کردم، اگر اینها نماینده اسلاماند، چرا اینقدر ظلم میکنند؟»
بنایی چگونه خود را بازآفرینی کرد؟
در اردوگاه شمشتو، برخوردهای مکرری میان پلیس پاکستان و جوانانی که آموزش دینی میدیدند، رخ میداد. شایعاتی پخش شده بود که پلیس قصد دارد به اردوگاه یورش ببرد، به همین دلیل او تصمیم گرفت آنجا را ترک کند.
او در سال ۱۳۷۹خورشیدی افغانستان را ترک کرد. میگوید در سال ۱۳۸۱ خورشیدی، از طریق دبی و روسیه بهطور غیرقانونی وارد بریتانیا شد. پرونده پناهندگی بنایی در همین سال رد شد. بنایی میگوید که پلیس برای اخراج او به کاردیف، پایتخت ولز آمد، اما او زیر تخت خوابگاه پنهان شد و فرار کرد. او تا سال ۱۳۸۳ خورشیدی بهصورت غیرقانونی و مخفیانه زندگی کرد، به گفته خودش در غرفههای تلفن و کنار خیابان میخوابید و سپس به ایرلند رفت. میگوید پس از یک رابطه عاشقانه، در سال ۱۳۸۶ با یک زن ایرلندی ازدواج کرد و بعد از ۱۶ سال از هم جدا شدند.
آنها یک دختر دارند که ۱۷ ساله است و در یک مدرسه شبانهروزی در ایرلند درس میخواند و با مادر خود زندگی میکند.
میوند بنایی پس از دریافت اجازه اقامت در ایرلند، در سال ۱۴۰۲ خورشیدی وارد دانشگاه کارلو شد. او در حال حاضر، سال آخر دورهٔ کارشناسی ارشد خود در رشته فیزیوتراپی با گرایش مدیریت را در دانشگاه کاونتری بریتانیا میگذراند و به عنوان مربی پیشگیری و کنترل دیابت با نظام ملی سلامت بریتانیا (اناچاس) کار میکند.
آقای بنایی در مصاحبه با بیبیسی میگوید: «من در آن زمان (بیش از سه دهه پیش)، همیشه بهشت و دنیای بهتری را خواب میدیدم و به قیمت فدا کردن جانم آماده بودم به آن برسم اما امروز برای من آن موارد به کابوس مبدل شدهاند. هنوز شبها روانم را میآزارد.»
او میگوید «افسانههایی که به ما یاد دادند را زیر سوال بردم اینکه عقربها فقط به کمونیستها حمله میکنند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ یا میگفتند وقتی هواپیماها برای بمباران میآمدند، پرندگان از قبل به مسلمانان اطلاع میدادند. یا میگفتند اجساد کفار و کمونیستها توسط سگها خورده میشود، اما اجساد مسلمانان خورده نمیشود و اینکه شهدا هرگز نمیپوسند. همه اینها افسانه بود، ملاها دروغ میگفتند.»
بنایی درباره هدفاش از چاپ کتابی در این زمینه میگوید: « کتاب توهم بهشت: گریز از یک جنگجوی طالبان، را برای تشریح نحوه جذب کودکان و جوانان به افراطگرایی نوشتم.» آنچه زیاد در بین افغانها معمول نیست، اینکه راحت در مورد گذشته خود بنویسند، به ويژه افراطگرایی دینی. اما بنایی آن را در کتابی گردهم آورد.
آقای بنایی میگوید در وضعیت کنونی «با چند برابر شدن» مدرسههای مذهبی، میلیونها کودک در افغانستان در معرض خطر آموزش افراطگرایی قرار گرفتهاند.
حکومت طالبان قبلا به بیبیسی گفته است: «افغانستان یک جامعه مذهبی است و هر فرد معلومات مرتبط به دین و مذهب را در سطح ابتدایی و عالی لازم دارد.»
آقای بنایی میافزاید: «به وسیله این کتاب، از جوانان مسلمان میخواهم سؤال بپرسند. هرگز هیچ سخنرانی و وعظی را بیتحلیل نپذیرید. بیاموزید، تحقیق کنید، فکر نقاد داشته باشید.»
میوند بنایی افراطگرایی را محصول فقر و ناآگاهی میداند. «فقر، انزوای عاطفی، محرومیت جنسی و نبود آموزش تفکر انتقادی دروازههای افراطگراییاند.»
بنایی بر این باور است که افراطگرایی در افغانستان، برخلاف برداشتهای رایج، ناشی از «شرارت ذاتی» نیست. او میگوید: «کسانی که مهاجم انتحاری میشوند، لزوماً افراد بدی نیستند. آنها قربانی هستند و شانس تغییر را نیافتند.»