|
چهره تازه قنبرعلی تابش در کتاب 'آدمی پرنده نيست' | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آدمی پرنده نيست تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود سرنوشت برگ دارد آدمی برگ، وقتی از بلند شاخهاش جدا شود، پايمال عابران کوچهها شود يکی دو سال اخير، برای شعر افغانستان در محيط مهاجرت ـ به ويژه در ايران ـ سالهای بسيار خوبی نبوده است. در مجموع شاعران افغان آن تحرکی را نداشتند که داستاننويسان داشتند و لاجرم در حوزه چاپ و نشر کتاب هم آثار برجستهای نديديم، مگر دو يا سه کتاب، که آدمی پرنده نيست يکی از آنهاست. آدمی پرنده نيست، اثر شاعر افغان قنبرعلی تابش است که به عنوان هفتمين مجموعه شعر از سلسله "ادبيات معاصر افغانستان" توسط انتشارات عرفان منتشر شده است. اين کتاب ۱۲۸ صفحهای، با شمارگان ۳۰۰۰ نسخه، در بهار ۱۳۸۵ در تهران منتشر شده است و حدود هشتاد شعر از اين شاعر را در خود دارد. قنبرعلی تابش از شاعران صاحبنام افغانستان بهويژه در محيط مهاجرت است. از او، پيش از اين هم کتابهای دورتر از چشم اقيانوس، چشمانداز شعر امروز افغانستان و مشرق گلهای فروزان چاپ شده است که اولی مجموعه شعر اوست، دومی مجموعهای از مقالات ادبی و سومی گزيدهای از شعرهای مذهبی شاعران مهاجر. ولی "آدمی پرنده نيست" با دور تر از چشم اقيانوس تفاوت سطح محسوسی دارد و حتی میتوان گفت ما را با چهرهای تازه از اين شاعر روبهرو میکند. آنچه به شعرهای اين مجموعه امتيازی ويژه میبخشد، تنوع صوری و محتوايی آنهاست. در حوزه صورت، شاعر قالبهای مختلف مثل غزل، مثنوی، رباعی، نيمايی و سپيد را تجربه کرده و در غالب آنها نيز موفق بوده است. در شعر قنبرعلی تابش، تعادلی ميان نوگرايی و حفظ سنت ديده میشود که در آثار ديگر شاعران اين نسل، کمتر است. در حوزه محتوا، با يک نگاه کلی، در شعر تابش اين سه حال و هوا را میيابيم: مردم و جامعه ۱. مردم و کشور افغانستان و آنچه در اين سالهای سخت بر آنها گذشته است، موضوع بخش عمدهای از شعرهای تابش است. در اين شعرها، او فقط روايتگر صحنههايی تکراری و هميشگی از اين مصايب نبوده و کوشيده است جلوههای گوناگونی از وقايع را به تصوير کشد. جنگ، مهاجرت، فقر، محروميتهای زنان و امثال اينها دغدغههای اصلی شاعر در اين دسته از سرودههاست. غزل "کشورم يا..." يکی از شعرهای خوب تابش در اين موضوعات است:
هلمند میدود به گدايی به چارسو کابل بهسان دختر بیآبرو شده دوشيزگان شهر گل سرخ را عسس ديشب، هزار مادر گيسوسپيد بلخ امشب برای کشور خود، هان خدای من! يا کشورم دوباره به من باز میدهی ستايش بزرگان ۲. تابش همانند ديگر شاعران نسل خود، دغدغههای مذهبی نيز دارد. يک دسته از سرودههای آدمی پرنده نيست، بهويژه در قالب غزل، در ستايش بزرگان دين سروده شدهاند. او در اين شعرها کوشيده است لحن و زبانی نو را تجربه کند و البته اين تلاش در ديگر همنسلان تابش نيز ديده شده است. اين نوع شعرها به مرور زمان میتوانند در تغيير حال و هوای شعرهای مناسبتی و منقبتهای مملکت ما مؤثر باشند، چون اين حوزه از شعر ما، تا کنون بسيار کم لحن و بيان امروز را در خود ديده است. ولی نبايد فراموش کرد که اين برای شاعری همچون تابش، يک امتياز برجسته نيست. کار اصلی شاعری در اين حد، اين است که گرايش مذهبی خويش را در همه سرودههای خويش حل کند، نه اين که آن را در شعرهايی صرفاً در مدح و منقبت بزرگان دين خلاصه سازد. به عبارت ديگر، بهتر است مذهب در موضع شعر حضور داشته باشد نه فقط در موضوع آن. عشق و احساس ۳. تأملات شاعرانه و عاشقانه. من اين عنوان را برای آن دسته از شعرهای تابش برگزيدهام که حاصل کشفهای شاعرانه او از پيراموناند. شاعر در اينجا دريافتهای شاعرانه و دغدغههای شخصی خويش از جهان را تصوير میکند. بيشتر نوسرودههای شاعر از اينگونهاند، بهويژه شعرهای کوتاه، که يکی از آنها را اينک میخوانيم:
تمام سخن اين است: "آب و دانه" پرنده را اسير کرده است. حال که از شعرهای کوتاه شاعر سخن به ميان آمد، خوب است يادآور شويم که به نظر میرسد بسياری از اين نوسرودههای چندسطری به يک ساخت و قوام خاص نرسيدهاند که هر يک را بتوان شعری کامل دانست. به واقع اينها کشفهای شاعرانهای اند که در قالب کلام پياده شدهاند و انتظاری را که ما از يک شعر کامل داريم برآورده نمیکنند، مگر شعرهايی از نوع "سرنوشت برگ" که در آغاز اين نوشته نقل شد. در مقابل، در شعرهای بلند و متشکل شاعر، حضور تجربههای زندگی و چشمديدهای عينی شاعر تا بدين حد احساس نمیشود. شعرها تا حدود زيادی کلی و نمادگرايانهاند و اين خاصيت هر چند در شعر يک دهه پيش امتيازی شمرده میشد، برای دهه هشتاد قابل قبول نيست. شايد از همين روی است که در بسياری از شعرهای تابش، کمتر احساس سرزندگی میکنيم. گويا شاعر نمیتواند مخاطب را به خوبی وارد شعرش کند و او را در دريافتهايش شريک سازد. او پديدهها را به صورت عينی و شفاف ترسيم و تصوير نمیکند. فقط در اندک شعرهايی از نوع "کار" است که زندگی انسان امروز، بهويژه انسان افغانستانی با شفافيت تمام تصوير میشود و اين غزل، به راستی از بهترين آثار اين مجموعه است:
تقدير من شدهاست ز چرخ کبود، کار قلب مرا چو قدس به زنجير کردهاست افتاده بیرمق به کف کارگاه، من از لحظه بلوغ ـ که خود را شناختم ديشب خبر رسيد برايم ز قريه، آه گلچهره گفت و آه کشيد و ز هوش رفت با اين همه میتوان گفت آدمی پرنده نيست مجموعهای است قابل قبول و تا حدود زيادی میتواند از شعر معاصر افغانستان در اين دهه نمايندگی کند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||