|
' انجيرهای سرخ مزار' در فصل جنگ | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
'انجيرهای سرخ مزار' يک مجموعه داستانی است از محمد حسين محمدی نويسنده جوان مهاجر افغان در ايران، که به تازگی توسط نشرچشمه در تهران چاپ شده است. اين کتاب ۱۳۲ صفحه دارد و چهارده داستان کوتاه را در برگرفته است. ترتيب چينش داستانها در کتاب بر خلاف رسم معمول بر اساس سال نگارش آنها نيست بلکه نويسنده روانشناسی مخاطب را مد نظر داشته است و از داستانهای خوب کتاب آغاز کرده است. داستان نويسی مهاجرت از اوايل دهه شصت در ايران شکل گرفت. با داستانهايی چون جوالی از ع . کابلی و رفيق روسی ام از محمد اسحاق فياض. نسل اول داستان نويسی مهاجرت همگی به نوعی دلبستگی های ايدئولوژيک داشتند. حال اين گرايش چه از نوع سوسيالستی آن و چه از نوع مذهبيش. در اين داستانها شخصيتها سياه و سفيد بودند و وابستگی های قومی و منطقه ای و حزبی حرف اول را می زد. محدوده اين داستانها را يا گرايش فکری مذهبی نويسنده مشخص می کرد يا منطقه و قومش. نويسنده کمتر به احساسات شخصی اش بها می داد و خيلی راحت می توانست اينگونه احساسات را با شعار تعهد کنار بگذارد. اين است که در داستانهای آنها معمولا پيام ماجرا و طرح حرف اول را می زند تا شخصيت پردازی. محتوی حرف اصلی داستان است نه تکنيک. در اين گونه داستانها بايد قهرمانی حضور داشته باشد و فداکاری و از خود گذشتگی ای رخ دهد به بديها کمتر پرداخته شود و اگر هم پرداخته شود بايد آن سياهی در جبهه دشمن باشد. گام نهادن به درونيات شخصی انسانهای خودی کار دشواری بود و اگر وارد هم می شدی جز ايثار و مروت چيزی ديده نمی شد. نسل خسته از جنگ اما از سالهای آغاز دهه هشتاد (خورشيدی) به بعد، در ميان مهاجران کم کم اين حالت تغيير يافت و نويسندگانی به ميدان آمدند که از دنيای خوب و بد جنگ خسته شده بودند.
محمد حسين محمدی در مفصل نسل اول و دوم داستاننويسی مهاجرت ايستاده است. دستی به دنيای داستان نويسی "پيام محور" دوران انقلاب و جنگ دارد و چشمی به اقليم شخصی نويسان "فرم محور" نسل امروز، اما دلمشغولی های عمده محمدی هنوز جنگ و توابع آن است. ميراثی که از گذشته به همراه آورده، با اين تفاوت که نگاه ديروز او به جنگ يک، نگاه جانبدارانه و ايدئولوژيک است که گاه به ستايش جنگ نيز نزديک میشود. اما هرچه از کارهای ابتدايی محمد حسين محمدی دورتر میشويم، نگاه انسانی و ضد جنگ جلوه بيشتری پيدا میکند. کتاب اول محمدی، پروانه ها و چادرهای سفيد (۱۳۷۷) نشان دهنده سيمای ديروز اوست و کتاب اخير، انجيرهای سرخ مزار نماينده وضعيت امروزش. هرچند نويسنده برخی از داستانهای کتاب اول را نيز به کتاب دوم انتقال داده است. در داستان و باران میباريد واگويه های مادر يک شهيد روايت میشود. باورهای ايدئولوژيک و حزبی - سياسی نويسنده را میتوان از لابلای اين واگويه رد يابی کرد. نويسنده با مادر شهيد همصداست او جنگی را که در آن فرزندان او شهيد و مجروح شده اند يک جنگ مقدس میداند. حالا شما اين داستان را بگذاريد کنار داستان کنچينی که نگاه دگرگونه به جنگ دارد. جنگ اينجا هدف مقدس ندارد بلکه بر سر امور مادون در جريان است. گذشته از تفاوت در نحوه نگرش نويسنده در دو کتاب، خواننده يک تفاوت ديگر را نيز حس می کند و آن عبارت است از توجه و گرايش بيشتر نويسنده به تکنيک داستانها . هرچند از کتاب پروانه ها و چادرهای سفيد نيز پيدا بود که محمدی به تکنيک داستانهايش توجه ويژه دارد.
او حتی روايتهای ساده و معمولی را نيز در حالت خاص قرار میدهد تا تازه جلوه کند. در داستان ما راهم می کشند نويسنده از تکينک ساده اول شخص به شکل خاص بهره می برد. او شخصيت اول داستان را ابتدا در يک پسخانه بندی (زندانی) می کند تا برای او محدوديت ديد ايجاد کند و آنگاه يک واسطه برای او می تراشد تا ماجرای داستان را ابتدا او ببيند و بعد برای راوی بازگو نمايد و از راوی به خواننده برسد. داستانهای مردگان و دشت ليلی نيز با اول شخص روايت میشوند اما نويسنده آگاهانه به تعدد راوی روی میآورد و يا راويان را در موقعيت ويژه قرار میدهد تا از گرده اين شيوه بار بيشتری بکشد. محمدی به زوايه ديدهای تازه و غيرمعمول و يا استفاده از چند زاویه ديد در يک داستان دلبستگی بسيار دارد. اين توجه بی جهت نيز نبوده است و به بار تکنيکی داستانهايش بسيار افزوده است. محور مشترک اگر بخواهيم برای داستانهای اين مجموعه محور مشترکی پيدا کنيم که همگی بردور آن گرد آمده بتوانند آن محور بيشگ جنگ و انتقام است. موضوعات ديگری که در بقيه داستانها محوريت دارد نيز ناشی از اين دو امر مهم است. محمدی به عنوان يک نويسنده جوان مهاجر هرچند خودش از جنگ تجربه دسته اول ندارد ولی در توصيف هنری جنگ و توابع وتاثيرات جنگ از خودش ابتکار و مهارت نشان می دهد. او در اولين داستان کتاب يعنی مردگان، به دو طرف جنگ بی طرفانه نگاه می کند و سعی دارد با انتخاب راويان متفاوت خشونت و آسيبهای يک جنگ داخلی و کور را به درستی بازگو کند. همسايگانی که به يکباره بجان هم افتاده اند می کشند و کشته می شوند. پيروز انتقام می گيرد و شکست خورده به اميد پيروزی و انتقام می نشيند. اما هيچکدام انگيزه جنگ را نمی دانند. محمدی مکان و فضای اتفاقات داستانهايش را با دادن کدهای خاص عينی می کند تا تاثيرات آنها را بيشتر نامهای آشنا در داستان مردگان فضای داستان، شهر مزارشريف است. اسامی خاصی مانند بلخ، پل تصدی، ميدان هوايی، دشت ليلی و... برای آشنايان به جنگهای مزارشريف نامهای آشنا و معناداری هستند. نکته بعدی فضا سازی است، محمدی در فضا سازی داستانهايش موفق است، عبدل بيتل آمده بود اين جا بميرد، داستان خوش فرمی است. تعليق ماجرا، شخصيت و حتی راوی ، توأمان خواننده را تا به آخر داستان با خود میکشد، بار اصلی اين موفقيت گذشته از روايت نامتعارف آن، بردوش فضا سازی موفق آن است. در داستان بچه ها بيدار نشوند نيز که سبک نگارش عينی و غير مداخله گرانه همگونی را تداعی میکند، فضا سازی بسيار خوب صورت گرفته است. در اين داستان، عينيت روايت و نيز کم بودن دخالتهای عاطفی نويسنده در ترسيم فضای سرد و بی روح حاکم بر داستان بسيار کمک کرده است. در اين داستان قتلی رخ داده، ولی کسی از آن حرف نمی زند، يعنی کسی نمی تواند در فضای چنين آلوده از حس انتقام و خشونت و بی اعتمادی از چيزی حرف بزند. شخصيت اول داستان حتی ماجرا را از زنش نيز می پوشاند. از تکينک روايت و فضا سازی که بگذريم داستانهای محمدی از جهاتی در رنج است. آدمها در داستانهای اين کتاب خيلی خشک و بی احساسند. اين شايد برای فضاهايی که نويسنده در اين کتاب آورده طبيعی و شايد هم لازم باشد اما بی شک داستانهای خشک و بی روح را تحويل می دهد که برای خوانند جنبه هنری کمتری دارد. از اين داستانها نمی توان لذت هنری برد، با آنها همذات پنداری کرد، آنها علیرغم قوتهای شان، از نوع داستانهای تبليغی بی شماری اند که به جنبه های مختلف و زيبای درون انسان بی توجه است. مساله اين است که نويسنده ای که از نظر تکنيک می خواهد داستان فرامدرن بنويسد، نبايد اينگونه بی تفاوت از کنار درون آدمهايش بگذرد و نيز از کنار موضوعات مهم و حساس آدمی مانند عشق و زيبايی. تمام زندگی را اين گونه سياه و تيره ديدن هم غير طبيعی است. بهتر است هر دو حالت وجود داشته باشد. خشونت و عشق دو روی سکه آدمی است . گاهی يکی به نفع ديگری از صحنه کنار می رود اما چنان نيست که به کل کنار بکشد. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||