|
خورجېن بنجاره: عيدی کودکان | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اول صيح است. آفتاب تازه از پس کوه ها قد کشيده و چادر زرينش را روی هر کوچه و برزن، و در و ديوار هموار کرده. همه کودکان شادمانه و بی صبرانه منتظر تجليل از عيد وعيدی گرفتن از بزرگانشان اند. دختران خورد سال از لباس های نو و فيشن باب شان به هم می گويند. نوريه همچون غريبه ميان همبازی هايش خاموش ايستاده است. دختران علت ناخوش بودن نوريه را می پرسند. نوريه می گويد مادرش او لباس های نو برای عيد ندارد. تنها چيزيکه برای عيد تدارک ديده است چوری و قيتک های زرک دار است وبس. از همين رو پريشان است. در همين حال احمد خبر رسيدن بنجاره والا را با خيلی از کودکان کوچه های ديگر احوال می آورد. بنجاره والای مهربان می رسد وبا تک تک از کودکان عيد مبارکی می کند.
بنجاره والا دستی بر خورجينش می برد و برای خوش ساختن نوريه يک دست لباس سبز رنگ که خيلی قشنگ و شوخ و شنگ است به رسم عيدی برايش تحفه می دهد. بقيه کودکان هم طلب تحفه می کند و بنجاره والای مهربان تحفه های زيادی مانند دايره کوچک زنگی، چوری، قيتک، پاکت های خينه (حنا) برای دختران و يک توپک مقبول برای احمد هم عيدی می دهد. کودکان همه خوش می شوند و بيت "وطندار گلم عيدت مبارک- خوشی و ديد و واديدت مبارک" را به بنجاره والا به رسم عيدی می خوانند. کودکان همه از ته دل شادمانه می خوانند، می خندند و خوب کف می زنند و بنجاره والا آهسته خورجينش را پشت کرده طرف کوچه ديگر می رود اما هنوز صدای بيت و خوشی کودکان را می شنود. کوچه ديگر
دور هر کراچی خيلی از کودکان برای خريد پاکت های از حنا، يا بازيچه های کودکانه، پتاقی، تشله و گدی پران جمع شده اند و يا هم با خريد يک پاکت از طالع بجنگان می خواهند بختشان را بی آزمايند. هيا و هو و سر و صدای عجيبی بالا گرفته است. جای بچه ها بر سر شمارش پيسه هايشان با هم دعوا دارند. اما در گوشه ديگر بشير از نذيره خواهرش می خواهد با او در دولی گکها سوار شود. نذيره به ياد خواهرخنده اش می افتد که در مهاجرت با هم يکجا گشت و گذار می کردنند، يک رنگ لباس می پوشيدند و از همه خوشی های عيد لذت می بردند. و اکنون عيد برايش هيچ لذتی ندارد. در همين حال بالا گرفتن صدای غرغرانک و شوخی های بنجاره بشير و نذيره را متوجه آمدن بنجاره والا می کند . بنجاره والا به کودکان می خواند عيد تو، عيد من، عيد همه مبارک! همه می خندند به جز از نذيره. بنجاره از نذيره می پرسد که چرا در اين روز از ته دل نمی خندند؟ نذيره از دوستان دوران مهاجرتش می گويد که دلش امروز هوای انها دارد. بشير خنديده و مزاح گونه برايش می گويد: "ای کاش می شد نذيره را کلوله کرده در يک پاکت انداخته پاکستان روان می کرديم تا با ديدن خواهرخنده هايش هم عيدش دو عيد می شد و هم سيل و ساتيری می کرد.
نذيره از بسا از آرزو ها و گفته هايش می گويد که برای دوستانش دارد. بنجاره می گويد که او می تواند اين آرزويش را برآورده سازد. کودکان همه تعجب می کنند و نديره با شتابزدگی می پرسد. بنجاره همه را به خامشی فرا می خواند. بعد دستی به خورجين برده آئينه جادوی بر می آرد. کودکان در مورد سوال می کند. بنجاره می گويد که اين آئينه جادويست. کودکان بی صبرانه انتظار می کشند. بنجاره والا کلمات جادوی می خواند: "سمسم سازنا، روشن نما رازنا، انانتی، بنانتی، پشاوره به ما نشان بتی- زمزمزينا، بمبمبينا هوووووووووووووووو"! دريک چشم برهم زدن درست همچو صفحه تلويزيون، همه کودکان روی آئينه جادوی محله مملو از کودکان را می نگرند که آنها هم عيد را تجليل می کنند. بنجاره والا به کودکان می گويد که او انها را روی آئينه جادوی به سير کودکان همسالشان به پشاور پاکستان برده است.
نيلاب به نذيره عيد را تبريکی می دهد و از او می خواهد تا به ياد عيد پارسال از خوشی های عيد امسال هم لذت ببرد. کودک ديگر پس از تبريکی عيد از همه دوستان همسالش می خواهد، اگر با يکی از دوستانشان جنگی اند، همين امروز بروند و آشتی کنند. پسر کوچک ديگر برای همه دوستانش در مزارشريف و همه هموطنانش سلام و عيد مبارکی می فرستد. او وعده می دهد که تا عيد ديگر به وطن بازگردد و در جمع دوستانش بماند. بلال برای شفيع دوستش عيد را تبريکی ميدهد و می گويد: "مه يکوت سيميان و کلچه و چاکليت برات نگآه کرديم، هر وقت بی بی جانم (مادربزرگم) به کابل آمد براېت روان ميکنم. با ختم اين پيام موزيک جادوی به گوش می رسد و آئينه جادوی بسته می شود. نذيره که خيلی خوشحال شده آرزو می برد تا بيشتر با دوستانش حرف می زد و می ديد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||