|
سال شانزدهم: هفتۀ بيست و سوم | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
خانۀ نو، زندگی نو: فاطمه ، زردی وپژمردگی شفيقه راتأييد کرده آن را ناشی از اميدواری او دانست، اما شفيقه از اين بابت پريشان شد. شفيقه با انديشۀ زياد، موضوع را بازلمی درميان گذاشت . زلمی از او خواست برای رفع تشويش ، نزد گلالی رود. سيد محمد درصدد درو کردن گندم بود، وی گل محمد را متهم به عدم همکاری در کارهای زمين داری کرد. گل محمد به پريگل گفت که او تصميم دارد برای گندم دروی، اهالی قريه را به اشر دعوت کند. مجيد خواست تا دراشر شرکت کند. ناظر هم در اشر گندم دروی دعوت شده بود، ولی سهل انگاری می کرد. ثمرگل از دعوای کريم با کسی و زخمی شدنش احوال آورد.
کريم به خون ضرورت داشت . ازاين که گروپ خون نسيم و گل محمد با گروپ خون او مطابقت نداشت ، گل محمد ازثمرگل وجانداد خواست به او خون دهند. زمانيکه کريم به هوش آمد ، درمقابل گلالی تهديد کرد که انتقام زخمی شدن خود را از عامل آن ، خواهد گرفت. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||