|
سال اول: هفته هفتم | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
شهرکهنه، آرزو های نو: ميان همهمه و ازدحام مردم و موترها، نوروز پسر روستايی دنبال جمال دوستش تازه به شهر آمده است. پوليس از بابت موتر عباس که ميان سرک گير کرده، خشمگين است. عباس از نوروز در بدل کشيدن موتر وی از سرک، قول می دهد تا جمال را بيابد. شام است و نوروز کنار سرک، منتظر جمال دوستش است، در اين حال پوليس بر نوروز مشکوک شده وی را متهم به دزدی دکانها می کند. سکينه با هارون پسر يتيمش از مهاجرت برگشته است، آنها کنار جاده منتظر موتر اند تا مواد امدادی شان را انتقال دهند که نوروز به کمک می رسد. زبير برادر سکينه به خاطر رهايی بودنه اش هارون را سيلی می زند و پس از پرخاش سکينه با وی،خيمه را ترک می گويد.
در گوشه ی دگر خانمی کهن سالی به راهنمای معاملات رفته تا برای سراچه اش کرايه نشين دريابد، اما رهنمااز وی می خواهد تا نخست به ترميم خانه اش بپردازد. بی بی برای گل کردن سوارخ های موش، در سراچه ضمن ملامت کردن گلدسته عروسش، مصروف گلکاری است که افتاده افگار می شود. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||