|
يک روز زندگی در عراق - مردم عادی چه می گویند | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
وبسايت فارسی بی بی سی، همزمان با وبسايت انگليسی، به انتشار مجموعه مطالبی درباره وضعيت زندگی مردم عراق می پردازد. در اين مجموعه مطالب عراقی ها در مشاغل مختلف، به شرح يک روز کاری خود می پردازند. يک مامور پليس، بغداد: می ميرم يا برمی گردم؟ به دليل وضعيت امنيت، من با لباس شخصی به سرکار می روم، نه اونيفورم پليس. هرگاه حمله ای رخ می دهد، همسر و دوستان نزديکم به من زنگ می زنند. وقتی انفجاری رخ می دهد، با خودم فکر می کنم: "می ميرم يا زنده می مانم؟" وقتی به خانه برمی گردم، به اتفاق خانواده ام شام می خورم و برای آنها توضيح می دهم که روزم چگونه گذشت. فقدان آب و برق نيز موضوع ديگر گفتگوهايمان است. اگر صلح و آرامش استقرار يابد، خوشبختی ام تکميل خواهد شد. بسمه، پرستار، بغداد: با فرشتگان کوچک کار می کنم من پرستاری ۲۷ ساله هستم و در بخش اطفال بيمارستان يرموک بغداد کار می کنم. من کار با کودکان را دوست دارم و فکر می کنم آنها مانند فرشتگان کوچک هستند. من آنها را در جنايات و خشونتهايی که در خيابانها شاهد هستم، نمی بينم.
وضعيت بهداشتی در بخش من خوب است زيرا سال پيش بازسازی شد و حال پيشرفته ترين تجهيزات پزشکی را بين همه بيمارستانهای عراق دارد. تنها هراس ما، خطر آمدن و خارج شدن از بيمارستان و شبکاری است. وضعيت مخصوصا برای من به عنوان زنی تنها و مجرد بسيار سخت است. قصد دارم تحصيلاتم را ادامه دهم تا پزشک اطفال شوم. اميدوارم ببينم که فرشتگان کوچکم در محيطی بهتر از دوران کودکی من که در زمان صدام حسين بود، پرورش يابند. حاجه، معلم راهنمايی، بغداد: ۵۵ شاگرد در يک کلاس دارم من معلم درس انگليسی در يک مدرسه راهنمايی هستم. چيزی که بهتر شده، افزايش حقوقهاست. همين مساله معلمان بيشتری را ترغيب کرده که به مدارس بازگردند. همچنين اکنون آزادی داريم. می توانيم حرف بزنيم و افکارمان را بيان کنيم. يک مشکل کوچک مثل سابق هست. من در يک کلاس ۵۵ دانش آموز دختر دارم. دولت بايد مدارس بيشتری باز کند و معلمان بيشتری به خدمت بگيرد زيرا دشوار می توان يک زبان خارجی را به ۵۵ دانش آموز سر يک کلاس درس داد. اسامه بسيل، مهندس عمران، بغداد: پدرم را دزديدند اگر قرارداد ساختمانی امضا می کنيد بايد وسواس به خرج دهيد. هر طرحی که به مقامات عراقی يا نيروهای چند مليتی ارتباط داشته باشد، خطرناک است زيرا به همدستی با دشمن متهم می شويد. خطرات فراروی ما در زندگی روزمره مان فقط بخاطر اتومبيلهای حمل بمب نيست که توجه رسانه ها را جلب می کند. ما همچنين با مشکلات تبهکاری مانند آدمربايی و قتل مواجه ايم. اوايل امسال پدر مرا ربودند. ناچار شديم با آدمربايان مذاکره کنيم و به آنها پول دهيم تا از جان پدرم بگذرند. اکنون در تابستانهای داغ معروفمان روزانه هشت ساعت برق داريم. نه تنها بخاطر کار، بلکه به دليل کمبود برق، مردم بايد صبح زود بيدار شوند. ليدرا، مهندس، بغداد: هر شب بستنی می خوريم اخيرا از دوبی به بغداد برگشتم. شغلم به عنوان مهندس فروش می طلبد که من دايم در سفر باشم، ولی مسافرت در حال حاضر نسبتا خطرناک است، برای همين در بغداد می مانم.
چند روز پيش توانستم خانواده ام، همسرم و پنج فرزندم را به پارکی تفريحی در حوالی منطقه "سبز" امنيتی ببرم. اکنون هر شب از يکی از مغازه های مجاور بستنی می گيريم. تا حالا که از وضعيت راضی هستم. عراقی ها عادت دارند شبها را در بام خانه ها بگذرانند، اما امسال نمی توانيم به دليل گلوله های سرگردان نمی توانيم به پشت بام برويم. اما زندگی عادی است، مدرسه فرزندانم تازه تمام شد، کارنامه شان را گرفتند و شاگرد ممتاز شدند. برای همين جشن گرفتيم و کيک کوچکی خريديم. دکتر فيصل حبه، پزشک، بغداد: به سلامت کشور بدبينم ما از آمدن به سرکار هراس داريم. واقعا جانمان به لبمان می رسد تا به سرکار بياييم و برگريديم. من نسبت به سلامت کشور بدبين هستم. اکنون شاهد موج دوم مهاجرت يا فرار هستيم، درست مانند آنچه در زمان صدام شاهد بوديم. شمار زيادی از پزشکان به کشورهای همسايه يا کشورهای خليج فارس رفته اند. در گذشته اصلا شاهد نبودم کسی در خانه ام به من حمله کند. هيچ کسی جرات نداشت. اما وقتی ساعت ۹ شب در خانه نشسته بودم، آنها به جای زنگ زدن با تفنگ به در کوبيدند. در را باز کردم و ديدم هشت آمريکايی و حدود ۲۰ سرباز عراقی تفنگشان را به سوی من نشانه گرفته اند. می گفتند ما اطلاعاتی داريم که شما در خانه تان عليه نيروهای ائتلاف ميتينگ برگزار می کنيد.
من گفتم پزشک سرشناسی هستم و شما آدرس را اشتباه آمده ايد. آنها خانه را زير و رو کردند و در نهايت هيچ چيزی پيدا نکردند و عذر خواستند. من گفتم شما اطلاعات نادرست داشتيد ولی مرا دشمن خود ساختيد. صنعا، داروساز، بغداد: من فريب خوردم اوضاع دارد بدتر می شود. زندگی در اولين سال بعد از جنگ آسان تر بود. من نبايد ۲۴ ساعته نگران سلامت پسرم باشم ولی الان جز غصه خوردن کاری ندارم. حالا ناچاريم همه چيز را قفل کنيم و به همه چيز مشکوک باشيم. مرتب فکر می کنم که قبل از جنگ چقدر در امان بوديم. من به رژيم سابق برنمی گردم، چون الان حسی از آزادی داريم، ولی آن تحت الشعاع ناامنی قرار گرفته است. من فريب خورده ام، رها شده ام. اين وضع خيلی طول کشيده است. نمی توانم يک طرف را مقصر بدانم، همه مقصر هستند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||