|
یک روز زندگی در عراق- احمد اسماعيل، عطرفروش | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
وبسايت فارسی بی بی سی، همزمان با وبسايت انگليسی، به انتشار مجموعه مطالبی درباره وضعيت زندگی مردم عراق می پردازد. در اين مجموعه مطالب عراقی ها در مشاغل مختلف، به شرح يک روز کاری خود می پردازند. در متن زير، احمد اسماعيل، ساکن بغداد ازيک روز زندگی خود در اين شهر را باز می گوید: پس از حمله به شهر فلوجه درنوامبر ۲۰۰۴ من مجبورشدم که به بغداد نقل مکان کنم. يک مغازه کوچک عطر و لباس فروشی در منطقه الاميريه دارم. متاهل و دارای چهار فرزندم. فرزند ارشدم عمر نام دارد و بعد از او به ترتيب اسماعيل و نونا و کوچکترين فرزندم محمد نام دارد. هرروز صبح محمد مرا بيدارمی کند و من اسم اورا ساعت بيدارباش گذاشته ام. بعد من همه را ازخواب بيدارمی کنم. دوست دارم صبحانه را با خانواده ام صرف کنم بدون آنها نمی توانم تنهايی صبحانه بخورم. اين جا زندگی ما بکلی زيرو رو شده است. آشپزخانه کوچکی داريم که فقط می توانيم در آن غدا بپزيم ولی جا برای گذاشتن ميز و صندلی نداريم و مجبوريم در اطاق نشمين غدا بخوريم. همه دورهم جمع می شويم و باهم صبحانه می خوريم که معمولا شيرينی و تخم مرغ و شير است. من هرروز عادت دارم تخم مرغ بخورم. بعد ازخواندن نماز با بچه هايم بازی می کنم چون آنها به تنوع احتياج دارند. اغلب به نظر می رسد که خسته اند و حوصله شان سررفته است برای همين من سعی می کنم از طریق بازی، آنها را بانشاط کنم. با آنها فوتبال يا ورق بازی می کنم و يا با هم بالا و پايين می پریم و تا آن جايی که ممکن است سعی دارم که برای آنها يک محيط زندگی عادی به وجود بياورم تا نشاط و تحرک خود را حفظ کنند. خيابان ها اين روزها برای خردسالان و بزرگسالان بسيار خطرناک اند. دوسوم از خيابانها بسته اند. شاهراه ها هم چون مورد استفاده نيروهای عراقی و خارجی قراردارند بسته هستند که باعث می شود خيابان های فرعی شلوغ تر بشود. من بعثی نيستم اما الان خيابانها ديگر چراغ ندارند و پراز چاله و دست اندازند و هرآن ممکن است که چرخ ماشين در يکی ازاين چاله ها گير کند. فرستادن بچه ها به مدرسه برای همه مشکل بزرگی است. دوپسر بزرگ من درفلوجه به مدرسه می رفتند اما دربغداد مجبورم آنها را بخاطر وضع امنيتی درخانه نگه دارم. وقتی فکرمی کنم که آنها يک سال از درس عقب افتاده اند بسيار متاثر و متاسف می شوم، اما خواهرم که معلم است به آنها کمک می کند و بدين ترتيب عقب ماندگی آنها جبران می شود. من دعا می خوانم و از خداوند طلب برکت می کنم. روز من با دعا به درگاه خدا و درخواست درآمد از مغازه ام آغاز می شود. درحال حاضر چيزی به جز نوميدی، تاريکی وغم واندوه در اطراف خود نمی بينيم و همه جا احساس خطر و نا امنی می کنيم. هيچ جا امن نيستيم. نه درخانه نه درخيابان. من يکی از آن پدرهايی هستم که هميشه آرزو داشته ام بچه هايم دارای زندگی آرام و امن بدور از خون وخون ريزی و صحنه های کشتار داشته باشند. می خواهم فرزندانم را بدور از صحنه های خشونت آميز و نوميد کننده نگه دارم و می خواهم که زندگی بهتری از ما داشته باشند و درآينده بتوانند به کشورشان خدمت کنند. ما به دعای مردم نياز داريم. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||