|
يک روز زندگی در عراق - دکتر ياسمين، جراح | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
وبسايت فارسی بی بی سی، همزمان با وبسايت انگليسی، به انتشار مجموعه مطالبی درباره وضعيت زندگی مردم عراق می پردازد. در اين مجموعه مطالب عراقی ها در مشاغل مختلف، به شرح يک روز کاری خود می پردازند. در متن زير، دکتر ياسمين، جراح عراقی، یک روز زندگی خود را بازمی گوید: من 26 سال دارم و در رشته جراحی پلاستيک درس می خوانم. من همراه با پدر و مادر و برادر کوچکترم در خانه زيبايمان زندگی می کنم. بخاطر وضعيت کنونی عراق و مخصوصا بغداد، از اينکه نزديک هم زندگی می کنيم احساس امنيت می کنيم. هر گاه يکی از ما احتياج به چيزی داشته باشد، فورا به او کمک می کنيم. محله ما ساکت است. رابطه من با همسايگانم محدود است چون وقت معاشرت ندارم. به علاوه به اغلب آنها اطمينان نمی کنم چون بعضی از همسايگانمان کارهای عجيب می کنند. من در يک بيمارستان بزرگ در مرکز بغداد کار می کنم. هر روز ساعت شش و نيم صبح از خواب بيدار می شوم و بعد از صرف صبحانه به محل کارم می روم. ساعت هفت و نيم اغلب با پدرم از خانه خارج می شوم ولی گاهی هم تنها با اتومبيل به محل کار می روم. بيمارستان از خانه مان زياد دور نيست. نيم ساعت طول می کشد که به آنجا برسم اما وقتی بعضی خيابانها مسدود باشند اين مسير ساعتها طول می کشد. وقتی به بيمارستان می رسم به همه مريض ها سر می زنم و بعد فهرست جراحی های روز را نگاه می کنم و شروع به کار می کنم اما اغلب کارم قطع می شود چون هرگاه انفجاری رخ دهد يا تعداد زيادی زخمی در بيمارستان باشد همه از بخش فوريتهای پزشکی عبور می کنند. وقتی در شيفت بخش فوريتهای پزشکی باشم مجبورم حداقل تا ساعت نه شب در بيمارستان بمانم. چهار روز در هفته در همين شيفت هستم و سه روز ديگر را ساعت چهار بعد از ظهر پدرم دنبالم می آيد و به خانه بر می گرديم. وقتی به خانه می رسم به کارهای خانه از جمله تميز کردن، لباس شستن و حتی آشپزی مشغول می شوم. غروبها معمولا به ديدن مادربزرگ و پدربزرگ و يا عمه ام می روم و يا با مادرم يا همسر برادر کوچکترم و يا دوستم به خريد می روم. بعضی وقتها برای چند دقيقه حس می کنم که همه چيز بخوبی پيش می رود و ما می توانيم بدون ترس زندگی کنيم اما خيلی زود از رويا بيرون می آيم و حقيقت را می بينم. من شغلم را خيلی دوست دارم و از آن لذت می برم. اما بعضی وقتها از اينکه پزشک هستم متنفرم مخصوصا وقتی که نمی توانم زندگی کسی را نجات دهم. اينجا جنايات واقعی رخ داده و بسياری مردم بيگناه در انفجارها يا قتل ها کشته شده اند. بعضی وقتها روزهای خونينی پشت سر می گذاريم که قلبم را واقعا به درد می آورد. آرزو می کنم کاش می توانستم جلوی درد و رنج را بگيرم. اينجا برای زنده ماندن مبارزه می کنيم. نمی دانم آيا يک روز ديگر زنده خواهيم ماند يا نه. هر روز دعا می کنم که من و افراد خانواده ام صحيح و سالم به خانه برگرديم. در بيمارستان مجبوريم کارمان را با هيچ جلو ببريم. مواد، لوازم، دارو و يا حتی ساده ترين وسائل را که برای کارمان لازم داريم در اختيار نداريم. حتی اتاق عمل برای جراحی های کوچک يا بزرگ نداريم. مديريت فوريتهای پزشکی هم خراب است و ما هم به اندازه کافی کارمند برای بخش فوريتهای پزشکی نداريم. به دليل حملات تروريستی توسعه عراق بيشتر و بيشتر به تعويق می افتد. برای همين هم من و خانواده ام در انتخابات ماه ژانويه رای داديم و حتی در انتخابات بعدی هم رای خواهيم داد. من نگران آينده نيستم چون به مردم واقعی عراق اعتماد دارم و به خودم اعتماد دارم. ما سرشار از اميد و رويا هستيم و من معتقدم که همه این رویاها تحقق خواهد یافت. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||