شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
ناظران میگویند؛ آیا فارسی و دری دو زبان جداگانه هستند؟
- نویسنده, کامبیز رفیع
- شغل, دانشجوی دکتری در دانشگاه یو سی ال لندن
یک ادارۀ رسمی حکومت افغانستان در فورمهایش گزینه "فارسی" و "تاجیکی" را به عنوان زبانهای خارجی افزود و بعدا حذف کرد. در این مطلب که برای صفحه ناظران فرستاده شده، نویسنده معتقد است که این اقدام "ماهیت سیاسی" دارد. این یادداشت تلاشیست در این جهت که بحث "دری جدا از فارسی" در ماهیت سیاسی است و با ابتداییترین تعاریف زبان بیارتباط است.
در سادهترین تعریف، زبان ساختاریست برای حرف زدن میان دو گوینده، که از سه دستگاهِ آوایی، واژگانی و نحوی تشکیل یافته است. در اینجا به مباحثِ زبانشناسانه و رویکردِ فلسفهِ تحلیلی به زبان نخواهیم پرداخت، چون مجال آن نیست. پس بر مبنای تعریف بالا، برای اینکه تشخیص دهیم که زبانهای باشندههای تهران، کابل و دوشنبه از هم متفاوت اند، کمترین کاری که باید بکنیم مطالعه سه دستگاه زبانی است. چنین کاری از دید اخلاقی هم حتمی است، چون پیامدهای جدیِ اجتماعی در پی دارد.
نخست، مهمترین محتوای دستگاه آوایی حروفاند و نحوۀ تلفظ واجهای که این حروف از آنها نمایندگی میکنند. درست است که در دوشنبه زباننگاره (رسمالخط) متفاوت است اما حروفی که در کابل و تهران به کار میروند، فرقی از همدیگر ندارند و برای نگارش در زبانی که در این دو شهر کار گرفته میشود، ۳۳ حرفِ رایج عینا یکی اند. نحوۀ تلفظ واجها هم یکی است. مثلا، باشندههای کابل و تهران با دیدن "پ" آنرا میشناسند، در کودکی آنرا به حافظه سپردهاند و یاد گرفتهاند چگونه آن را تا آخر عمر به عینِ شکل ادا کنند. دیگر حروف را نیز به همین شکل.
دوم، واژههای پایه که مُعرف یک زبان اند، در کابل، تهران و دوشنبه مشترک اند. این اشتراک واژهها در حدی است که متون کنونی و تاریخی، ادبی و دانشگاهیِ چاپِ تهران، کابل و دوشنبه به راحتی از مرز میگذرند و بدون برگردان (ترجمه) قابل مطالعه هستند. موانعی سر راه این نزدیکیِ میان تاجیکستان و دیگر فارسیزبانها وجود دارد که اغلب برمیگردد به تفاوت در زباننگاره، نه در دستگاه واژگانی. ضمنا، تفاوتهای "محلی" در قسمت برخی واژهها به اشتباه تفاوت زبانی تلقی میشوند. مثلا، در تهران میگویند خیار، در کابل بادرنگ و در دوشنبه بادرینگ ("دیدید! گفتم که زبانها متفاوت اند").
اما، در یک مثال دیگر، در شهرستان/ولسوالیِ آباییِ من در شمال افغانستان، برای تهماندههای برنج در پایین دیگ، در نقاط مختلف آن سه واژه مختلف وجود دارد: سختک، قُسُم، تیدیگی (تهدیگی). یا در یک جایِ آن به همسرِ پسر "عروس"، "زنِ بچه" یا "اپهی اولادها" میگویند و در جایِ دیگر آن "کیلین". در حالی که این نواحی در چند کیلومتری هم واقع اند. وامواژههایی که وارد زبان میشوند، نیز به گویشهای مختلف، رنگ و ماهیت جداگانه میبخشند. از این دست تفاوتها بینِ گویندگان یک زبان زیاد اند، که در گویشهای مختلف محصول زیست در بافتهای اجتماعی-جغرافیایی مشخص در تاریخ اند. به طورِ نمونه، واژه "jumper" در گویشِ انگلیسیِ بریتانیا به معنیِ جاکت (بلوز) است اما در آمریکا به معنی "جهنده، کسی که خیز میزند".
معیارِ ابتدایی برای تشخیص اینکه دستگاهِ واژگانی زبانِ دو گوینده یکی است، این است که اشتراک واژگانی میانشان در حدی باشد که بدون برگردان حرف یکدیگر را بفهمند. مهمتر اینکه، اگر متونی که آن دو مینویسند برایشان بدون برگردان قابل فهم باشند، زبانشان یکیست.
سوم، برای تشخیص دو زبان مهم است تا ساختار نحوی (syntax) که جایگاهِ فاعل، فعل و مفعول را در جمله بیان میکند، تفاوت وجود داشته باشد. در گویشهای تهران، دوشنبه و کابل این ساختار یکی است؛ در جمله نخست فاعل میآید بعدا مفعول و در اخیر فعل. مثلا، اگر کسی در جایی با جملهِ "من با دوستهایم میروم رستوران تا نان بخورم" بربخورد، از کابل باشد یا تهران یا دوشنبه میداند که معنیِ این جمله چیست. در حالی که اگر با "نان بخورم رستوران من با دوستهایم میروم" بربخورد، معنی جمله برایش روشن نیست.
ارزیابی مختصری در این حد نشان میدهد که بنا بر تعریف بالا از زبان و دستگاههای آن، تفاوت این گویشها در حدی نیست که آنها را به زبانهای مستقل تبدیل کند و اغلب ویژگیهای محلی به اشتباه دلیلی بر تفاوت زبانی تلقی میشوند.
به ویژه عاملی که باعث تداوم این بحث میشود اگر چه موضوعش زبان است، ظاهرا با تعریف زبان در اساس سر-و-کار ندارد. آغاز این بحث را میشود در پیوند به جدا افتادن سه جغرافیای سیاسی در افغانستان، آسیای میانه (تاجیکستان، سمرقند و بخارا) و شاهنشاهی پهلوی (اکنون جمهوری اسلامی ایران) و رسمیت یافتن مرزهای "ملت-دولت" در قرن بیست بررسی کرد. آن گونه که داریوش آشوری، نظریهپرداز ایرانی در بارهِ پدیدهی "ملت-دولت" در کتابِ زبانِ باز میپردازد، این سه جغرافیا مثل دیگر ملت-دولتها در روندِ ملتشدن نیازمند تعریف "ملی" از هر پدیدهای بوده و هستند، به شمول زبان.
در این جهت، در آسیای میانه فارسیِ فرارودی سرنوشتِ استبدادیتری را شاهد بود. پس از اشغال اتحاد جماهیر شوروی و تغییر زباننگاره به سیریلیک در ۱۹۲۸ میلادی، این گویش عملا از تعامل متنی با اینبرِ آمو محروم شد. پس از استقلال تاجیکستان در دهه نود و همنوا با حال-و-هوای ملیگرایانه در آن زمان، زبانِ رسمی در این کشور "تاجیکی" نامیده شد که اکنون نیز به همین نام یاد میشود.
در افغانستان، با راه یافتنِ "دری" برای نامیدن فارسی برای نخستین بار در قانون اساسیِ دهه دمکراسی (۱۹۶۴-۱۹۷۳)، حکومتهای این کشور ابزاری به دستشان افتاد که هویت جداگانه زبانی ایجاد کنند. به باور روستار ترکی، پژوهشگر افغان، چنین اقدامی برای مقابله با تاثیرِ فرهنگی ایران پهلوی و جمهوری اسلامی ایران نیاز بوده است. این رویکرد، بنمایهاش بیگانههراسی (xenophobia) و در روایتهای تُندتر، نژادپرستانه است. بیشتر داعیه "دری جدا از فارسی" از دید حیثیتِ ملی در میان ملیگراهای تُندرو هوادار دارد که در بینشان کم نیست تعداد آنهای که زبان مادریشان فارسی نیست (از جمله روستار ترکی) اما بنا بر ملاحظات قومی تلاش دارند این زبان از گویشهای همسایه دور بماند. این بحث به گونهِ نمادین زمانی وارد جامعه شد که در دورهِ پسا-۲۰۰۱، برخی از دانشجوها به جایِ "پوهنتون" (واژهی پشتو اما رسمی برای دانشگاه) از واژه "دانشگاه" کار گرفتند، که به ایرانپروری متهم شدند و پای آن به رسانهها و نهادهای رسمی هم کشیده شد و در بعضی موارد به اقدامات تنبیهیِ حکومت در مخالفت با کاربرد دانشگاه انجامید. در مورد اخیر، یک ادارۀ رسمی حکومت افغانستان در فورمهایش گزینه "فارسی" و "تاجیکی" را به عنوان زبانهای خارجی افزوده است.
جداانگاریِ دری از فارسی به پیامدهایی منجر میشود که حکومت افغانستان باید برایش راه حل داشته باشد.
یکی از اینها از سردرگمی پیرامونِ تاریخ ناشی میشود. مناطقی در گذشته در هند، پاکستان، ازبیکستان، ترکمنستان، ترکیه، آذربایجان و دیگر کشورهای منطقه به زبانی صحبت میکرده اند که تاریخنگارها آنرا "فارسی" مینامند (نه دری یا تاجیکی). تا جایی که یکی از کاملترین فرهنگهای زبان فارسی (آنندراج) که هنوز کاربرد دارد، در قرن نُزده در هند به چاپ رسیده است. اگر بپذیریم که زبانِ افغانستان فارسی نیست، معلوم نیست رابطهی افغانستان با این بخشی از تمدن انسانی را چگونه تعریف کنیم. آیا بیدل دهلوی و اقبال لاهوری، که به فارسی شعر سروده اند، دیگر همزبان ما نیستند؟ تکلیفِ ما با نظامی گنجوی، رودکی و فردوسی چه خواهد شد؟ متون ابن سینا، خیام و فخر رازی را بایستی ترجمه کنیم تا بفهمیم؟ با سعدی و حافظ و صائب تبریزی باید مثل بیگانههای فرهنگی رفتار کنیم؟ ناگزیر، زبان "دری" در افغانستان و جهان دستآوردش از پنج دههی اخیر پیشتر نمیرود و پافشاری بالای آن افغانستان را از هر گونه ادعایی در جهان پیرامون گذشتهی زبان فارسی محروم میسازد (چنانکه ساخته است).
در پنج دههای که "دری" به جای فارسی در افغانستان کاربرد داشته است، این کشور اغلب با جنگ و رکود فرهنگی مواجه بوده است. جا انداختنِ این تعریف از زبان رسمی برای خودپنداشت ملی شدیدا زیانبار است. چون افغانها/افغانستانیها برای داشتنِ حداقل تصویری آبرومند، انسانی و از دید فرهنگی غنامند، نیازمند بنیاد تاریخی اند که دستآوردِ فرهنگی و زبانی مهمترین جزء آن است. این دستآورد با زبانی گره خورده که در جهان آن را فارسی مینامند.
چنین سردرگمیِ در قبال گویشهای داخل افغانستان هم صدق میکند. اگر گویش کابل دری است، گویش هرات که با گویش مشهد نزدیکتر است را چه باید نامید؟ به عین شکل گویشهای شمال افغانستان و مشابهت آنها با گویشهای آنسوی مرز.
از طرفِ دیگر، ایجاد فاصله با ایران و تاجیکستان، منفعت فرهنگی، سیاسی و اقتصادیِ چندانی به افغانستان در پی ندارد. در حالی که افغانستان نیاز دارد تا برای توسعه اقتصادی و آموزش جمعی به منابع کشورهای منطقه، به ویژه ایران، اتکاء کند، چون کمهزینه اند. حکومت افغانستان به جایِ هزینه کردن بالای زبان علمی-کاربردی و رُشد آن که سالها وقت و هزینهی مالی نیاز دارد، در همسایگیاش ایران را دارد که قبلا این کار را کرده است و در منطقه سالانه یکی از بیشترین تعدادِ رسالههای علمی را نشر میکند. اگر افغانستان میخواهد راهش را تنها برود و "دری" را جدی بگیرد، نیاز است تا زبانِ علمی مستقل به میان بیاورد که نیاز مبرم برای توسعهی اقتصادی است. طوری که مفاهیم علمی-کاربردی در حوزههای مختلف میان کارشناسهای افغانستانی از هر گوشهی کشور مشترک باشند تا زمانی که وارد عرصهی کاری میشوند، به جایِ اینکه به کار بپردازند دچار سردرگمی نشوند و بازآموزی نکنند.
بحثِ جدایی دری از فارسی، به "فارسیستیزی" در افغانستان هم منجر میشود که به تحکیمِ "جغرافیاهای" زبانی در کشور تداوم میبخشد، حتا در یک شهر. گفت-و-گو در جهتِ همدیگرپذیری میان گروههای اجتماعی مستلزم زبان مشترک است، نه تنها برای حرف زدن، بل برای آموزش جمعی از دورهی طفلی که افراد جامعه را در سطحِ مشابهی از آگاهیِ سیاسی و فرهنگی بار بیاورد. هنگامی که یک باشندهی هوتخیل با باشندهی کارتهِ سه بحث میکند، برای آن نه تنها زبان مشترک مهم است، بل ظرفیتِ مباحثه برای آن اساسی است. این ظرفیت با زبان از طریق آموزش جمعی در روندِ حیاتِ یک انسان به فرد انتقال مییابد. در غیر آن، باشنده هوتخیل و کارته سه از مفاهیمِ خیلی اساسی مثل حق شهروندی، آزادی بیان، حق زن، حق رأی، مردمسالاری، حفظ محیط زیست و توانمندیِ فرهنگی، برداشتهای عمیقا متفاوتی خواهند داشت که گفت-و-گو میانشان را ناممکن میسازد. در این بخش، زبان انتقالدهندهی پرورش ذهنیِ جامعه و شکلدهندهی توانایی ایجاد رابطه میان اعضای آن است. در موجودیت مرزهای زبانی، همگام کردنِ رُشد فکری جامعه دشوار است، الی اینکه زبانها از سطحِ توانایی مشابه برخوردار باشند و کتابها و منابع علمی مشابه به آنها نشر شود (مثل انگلیسی و فرانسوی).
در انتها، اگرچه برخی از حلقات در افغانستان با تداوم بحث "دری جدا از فارسی" شاید بتواند با نادیده گرفتن اعتراضها به این سیاست، در کوتاهمدت به اهدافش برسد. اما چنین نادیدهگرفتنها پیامدش مرزبندیِ جدیِ گروهی در جامعه است که با تداوم کدورت در حافظهها، زمانی اگر وارد میدانِ سیاست میشود (آن گونه که در جنگهای داخلی شاهد بودیم یا در انتخاباتهای اخیر شاهد هستیم)، به خونبارترین رُخدادهای میانگروهی میانجامد یا عادیترین قدمهای ملتسازی را با چالش مواجه میسازد.