مناظرههای انتخاباتی پرده از واقعیتها برمیدارند یا بر آنها سرپوش میگذارند؟

- نویسنده, عرفان ثابتی
- شغل, پژوهشگر جامعهشناسی
مناظرههای انتخاباتی تلویزیونی میان نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا که اکنون به بخش جداییناپذیری از این رویداد مهم سیاسی تبدیل شدهاند شصت سال قبل در ۲۶ سپتامبر ۱۹۶۰ با مناظره میان ریچارد نیکسون و جان اف. کندی آغاز شد.
همان طور که دبیران وبسایت "تاریخ" در مقالۀ "مناظرههای کندی-نیکسون" به ما یادآوری میکنند، این مناظره در بحبوحۀ جنگ سرد و در زمانی رخ داد که نه تنها اتحاد جماهیر شوروی با پرتاب ماهوارۀ اسپوتنیک در رقابت فضایی از آمریکا سبقت گرفته بود بلکه به قدرت رسیدن فیدل کاسترو در کوبا نیز به هراس از گسترش کمونیسم در غرب دامن زده بود. افزون بر این، مناقشه بر سر تبعیض نژادی به اوج خود رسیده و فضای داخلیِ آمریکا را ملتهب کرده بود. در نتیجه، آمریکا به شدت محتاج رهبر توانایی بود که سکان هدایت کشور در آن دریای متلاطم را در دست گیرد و کشتیِ سیاست را به ساحل امن و امان برساند.

کندی سناتورِ دموکراتِ نسبتاً تازهکار و یکی از نخستین کاتولیکهایی بود که در آمریکای عمدتاً پروتستانمذهب از سوی یک حزب مهم کشور نامزد مقام ریاست جمهوری شده بود. نیکسونِ جمهوریخواه، سیاستمدار کارکشتهای بود که پس از سالها عضویت در کنگره به معاونت ریاست جمهوری رسیده بود.
اما یکی از عواملی که سرانجام به پیروزی کندی بر نیکسون انجامید درخشش او در مناظرههای انتخاباتیِ تلویزیونی بود. جالب این که چهرۀ برنزۀ شاداب کندی این تصور را در ذهن بینندگان ایجاد کرد که او از نیکسون تندرستتر، و در نتیجه، برای ادارۀ امور کشور، مناسبتر است، در حالی که به نظر بسیاری از مورخان، رنگ پوست کندی یکی از نشانههای اختلال غدد درونریز، موسوم به بیماری اَدیسون، بود که او مدتها به آن مبتلا بود.
بنابراین، عجیب نیست که در ماههای اخیر، ترامپ سعی کرده است تا سلامتیِ جو بایدن را زیر سؤال ببرد و حتی خواهان آن شده است که رقیباش پیش از مناظره آزمایش دهد تا ثابت شود که از مواد نیروزا استفاده نکرده است. در سال ۲۰۱۶ هم ترامپ در یکی از مناظرههای تلویزیونی هیلاری کلینتون را فاقد بنیه و توان لازم برای ریاست جمهوری شمرده بود.

منبع تصویر، Reuters
استیفن جِی. وِین، استاد بازنشستۀ نامدار دانشگاه جورج تاون، در کتاب "آیا این نوع انتخابات دموکراتیک است؟" (۲۰۱۹) مناظرههای کندی و نیکسون را طلیعۀ عصر جدیدی میخواند که در آن ظاهر (چهره و لباس) نامزدها به یکی از معیارهای مهم برای ارزیابیِ صلاحیت آنها تبدیل شد.
باور رایج این است که مناظرههای تلویزیونی بر میزان آگاهیِ مخاطبان از مواضع نامزدها میافزاید اما اکثر پژوهشها حاکی از آن است که هر چند این تصور به کلی نادرست نیست اما بینندگان این مناظرهها را عمدتاً پروپاقرصترین هواداران نامزدها تشکیل میدهند که بیش از دیگران به پیگیری اخبار انتخابات علاقه دارند و در نتیجه نمیتوان با اطمینان گفت که شناخت بهتر آنها از مواضع نامزدها صرفاً ناشی از تماشای مناظرههای تلویزیونی است (وِین ۲۰۱۹).
وِین میگوید: "رسانههای خبری با ارزیابیِ مناظرهها برنده و بازنده را معرفی میکنند. آنها سخنان غیرمترقبۀ دو طرف مناظره را برجسته، و توجه مخاطبان را به ناگفتههای نامزدها ]سکوت آنها دربارۀ بعضی مسائل[ جلب میکنند. مجموع عملکرد نامزدها در کل مناظرهها ممکن است بر نظر مخاطبان تأثیر بگذارد اما تأثیر تکتک مناظرهها کمتر است. نظرسنجیهای انجامشده پس از مناظرهها نشان میدهد که میزان حمایت عمومی از نامزدها تا حدی تغییر کرده است اما معمولاً این تغییر ماندگار نیست. تأثیر این نوسانات و تغییرات در ادامۀ کارزار انتخاباتی از بین میرود. ]اگر این نظر را قبول ندارید[ از هیلاری کلینتون بپرسید...".
مهمتر این که در مناظرههای تلویزیونی اغلب واقعیت در پای "تصویر" قربانی میشود. به عبارت دیگر، آنچه بیش از هر چیز برای نامزدها اهمیت دارد نه بیان حقیقت بلکه ارائۀ تصویری جذاب از خود به مخاطب است.

منبع تصویر، Getty Images
برای مثال، میتوان به تنها مناظره تلویزیونی جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت و رقیباش رونالد ریگان در اواخر اکتبر ۱۹۸۰ اشاره کرد. در آن زمان، تلقی رایج این بود که ریگان سیاستمدار تندرویی است که ممکن است جنگافروزی کند. اما او به لطف پیشینۀ سینماییاش با دوربین و میکروفون راحت بود و میدانست که چطور بینندگان را خلع سلاح و مجذوب خود کند. بنابراین، فرصت را غنیمت شمرد و از این مناظره برای تلطیف وجهه خود در قالب پدربزرگی مهربان استفاده کرد. بسیاری به یاد دارند که او در واکنش به حملۀ لفظی کارتر به لبخند و ذکر این جمله بسنده کرد: "باز هم شروع کردی." در نتیجه، احتمالاً بسیاری از بینندگان مناظره که شاهد پاسخ ملایم ریگان بودند با خود گفتند محال است که این بابابزرگ رئوف دنیا را منفجر کند! و با خیالی آسوده به او رأی دادند (جیمز پونیووزیک، "نمایشی باب میل یک نفر: دونالد ترامپ، تلویزیون و متلاشی شدن آمریکا"، ۲۰۱۹).
اگر چهل سال قبل، ریگان با مهربان جلوه دادن خود به ریاست جمهوری رسید، یکی از عوامل اصلیِ پیروزی ترامپ در انتخابات ۲۰۱۶ ارائۀ تصویری خشن از خود بود. برای مثال، همان طور که پونیووزیک میگوید، "در یکی از مناظرههای سال ۲۰۱۶ دونالد ترامپ اعلام کرد که با تهدید کردن خانوادههای افراد مظنون به ارتکاب اعمال تروریستی موافق است- ایدهای مستقیما برگرفته از قسمت دوازدهم فصل دوم] مجموعه تلویزیونی [ ۲۴. ۲۴ متضمن این پیام کلیتر بود که در این دنیای بیمار، بدخُلقی امری ضروری و حتی تحسینآمیز است."
در زمانهای که صاحبنظران فراوانی همچون پانکاج میشرا از آن با عنوان "دوران خشم" یاد میکنند، بسیاری از مردم نرمخویی را صفت مناسبی برای رهبران کشورها نمیدانند و به دنبال رهبرانی با مشت آهنین هستند. راز موفقیت پوپولیستهای اقتدارگرا در گوشه و کنار دنیا، از چین و فیلیپین و روسیه تا ترکیه و مجارستان و برزیل، را در همین امر باید جست.

ترامپ چهارده فصل مجری برنامۀ تلویزیونیِ "کارآموز" بود، و بنابراین با ترفندهای گوناگون حذف رقیب به هر قیمتی به خوبی آشنا بود. این امر به او کمک کرد تا در سال ۲۰۱۶ در مناظرههای تلویزیونی میان نامزدهای جمهوریخواه پیروز از میدان خارج شود. "مهم نبود که دعوا بر سرِ چیست...حتی اگر لازم نباشد باید جنگید...هدف از جنگ و دعوا این است که ثابت کنید اهل مبارزهاید. ]رفتار ترامپ[ شبیه به همان ضربالمثلی بود که میگوید زندانیِ جدید باید همان روز اول مشتی حوالۀ زندانیِ دیگر کند. بهتر است که پیشدستی کنید و جنجال به راه بیندازید زیرا در این صورت خودتان میتوانید دستورِ کار را تعیین کنید...و روایت را تغییر دهید." (پونیووزیک ۲۰۱۹).
پونیووزیک در ابتدای کتابش جملات تکاندهندهای از مصاحبۀ ترامپ با مجلۀ "پیپل" را نقل میکند:"انسان از همۀ حیوانات بیرحمتر است، و زندگی مجموعهای از نبردهاست که به پیروزی یا شکست ختم میشود."
بنابراین، شگفت نیست که در چنین مناظرههایی حقیقت، که ثمرۀ گفتگویی صمیمانه است، رخ نمیگشاید و در پای رقابتطلبیِ بیرحمانه قربانی میشود. آدریِن ریچ، نویسنده و منتقد فمینیست نامدار آمریکایی، میگوید: "احتمالاتی که میان دو نفر، یا گروهی از مردم، وجود دارد، از قدرتی جادویی بهرهمند است. این احتمالات جالبترین چیز در زندگی است. دروغگو کسی است که دائماً این احتمالات را نادیده میگیرد...دروغگو همواره میترسد که کنترلش را از دست بدهد. او حتی نمیتواند آرزوی رابطهای عاری از فریب را در سر بپروراند زیرا آسیبپذیر بودن در برابر دیگری را با از دست دادن کنترل همسان میپندارد." ("در باب دروغها، رازها و سکوت: گزیدۀ مقالات ۱۹۷۸-۱۹۶۶").
سم هریس، اندیشمند آمریکایی، نیز دروغگویی را خودداری از "همکاری با دیگران" و "نوعی پس نشستن از ایجاد رابطه" میداند، امری که هزینههای روانی و اجتماعیِ گزافی دارد ("دروغ/ارادۀ آزاد"، برگردان خشایار دیهیمی، نشر گمان). به نظر او، "دروغ معادل اجتماعیِ فاضلاب سمّی است ــ و پخش و نشت آن میتواند به همه صدمه بزند."
یکی از دلمشغولیهای هانا آرنت این بود که "کسی صداقت را از جمله فضائل سیاسی نشمرده است. همیشه دروغ را یکی از وسایل ضروری و موجه نه تنها سیاستمداران و عوامفریبان بلکه دولتمردان دانستهاند. چرا این طور است؟" ("بین گذشته و آینده"، ۱۹۷۷).
اگر همه همیشه به شما دروغ بگویند، نتیجهاش این نیست که دروغها را باور میکنید بلکه این است که دیگر هیچکس هیچ چیزی را باور نمیکند...
او در سال ۱۹۷۴ در مصاحبه با روژه اِررا، نویسندۀ فرانسوی، سخنانی مشابه با نظر سم هریس را بر زبان آورد: "اگر همه همیشه به شما دروغ بگویند، نتیجهاش این نیست که دروغها را باور میکنید بلکه این است که دیگر هیچکس هیچ چیزی را باور نمیکند...و ملتی که دیگر نتواند چیزی را باور کند، نمیتواند تصمیماش را بگیرد. چنین ملتی نه تنها از تواناییِ عمل بلکه از تواناییِ تفکر و قضاوت نیز بیبهره است. و با چنین ملتی هر کاری دلتان بخواهد میتوانید بکنید." ("هانا آرنت: از یک مصاحبه"، نیویورک ریویو آف بوکس، ۲۶ اکتبر ۱۹۷۸).
دوریان لینسکی، نویسندۀ کتاب تحسینشدۀ "وزارت حقیقت: زندگینامۀ ۱۹۸۴ جورج اوروِل" (۲۰۱۹) میگوید: "ترامپ از طریق کودتا یا انقلاب قدرت را تصاحب نکرد. او در پی رکود اقتصادی یا فاجعه تروریستی به قدرت نرسید، چه رسد به جنگ هستهای یا بحران باروری. آنچه راه ورود او به کاخ سفید را هموار کرد «بیاعتنایی به حقیقت» در خودِ آمریکا بود... در چنین کشوری، دروغهای فاحش به «واقعیتهای بدیل» تبدیل میشوند. ترامپ واقعیت دلخواه خودش را میسازد و قدرتش را بر اساس تعداد کسانی میسنجد که این واقعیت را قبول دارند: هرچه این دروغ بیپردهتر باشد، موفقیتش حاکی از قدرتِ بیشتر ترامپ است... در سال ۱۹۴۹، نشریهی لایف در مروری بر کتاب ۱۹۸۴ به درستی به پیام اصلیِ اورول اشاره کرد: "اگر آدمها همچنان به واقعیتهای آزمودنی معتقد بمانند و در جستوجوی شناختِ بیشتر به نفسِ حقیقت احترام بگذارند، هرگز نمیتوان آنها را به طور کامل به اسارت درآورد." هفتاد سال پس از آن زمان، این «اگر» خیلی پررنگ به نظر میرسد." ("هیچ چیز جز حقیقت: میراث ۱۹۸۴ جورج اورول"، گاردین، ۱۹ مه ۲۰۱۹).
آیا زمان آن فرا نرسیده است که سیاست را از نو تعریف، و بر اساس حقیقت استوار کنیم؟











