|
زبان ساده، کلید جهانی شدن مولانا | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
غلامحسین ابراهیمی دینانی، استاد فلسفه دانشگاه تهران و نویسنده کتابهایی چون ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی و نصیرالدین طوسی، فیلسوف گفت و گو است. او زمان گفتگو درباره مولانا را به بعد از جلسه دفاعیه یک رساله دکتری در یکی از دانشگاههای تهران موکول کرد. -در این جلسه، رساله ای با موضوع "رابطه دین و فلسفه در نگاه غزالی و ابن رشد" داوری شد و سخن در باب تمایل یا عدم تمایل ابن رشد به محی الدین عربی (در اواخر عمر) تا بدانجا رسید که یکی از استادان مشاور رساله هر نوع گرایش فلاسفه به عرفا را به سبب خیالپرداز بودن عرفا و فقدان مبانی عقلی در عرفان نظری مردود دانست. آقای دینانی هم گرایش ابن رشد به ابن عربی را رد کرد اما در عین حال از اثر خویش با عنوان دفتر عقل و آیت عشق نام برد و کمابیش این جملات کتاب را یادآور شد که "عرفای بزرگ و حکمای الهی اعضای -خانواده ای معنوی را تشکیل می دهند و در یک شجره نامه با یکدیگر متصل می شوند، شاخه های یک درخت هرچند در جهات مختلف با یکدیگر تفاوت دارند ولی همه آنها در یک ریشه محکم به یکدیگر وابسته اند". در واقع، دفتر عقل و عشق را می توان دستاورد یک عمر تأمل این استاد ۷۳ ساله در فلسفه و عرفان به شمار آورد و کوششی فربه برای یافتن ریشه های مشترک درخت عرفان و فلسفه اسلامی دانست؛ درختی که مولانا یکی از شاخه های تنومند آن است. آقای دینانی ترجیح داد به روش فلاسفه مشائی هنگام قدم زدن در فضای سبز دانشگاه از نسبت مولانا با جهان نو وعقلانیت جدید سخن بگوید، آنچه در پی می آید، حاصل نیم ساعت پیاده روی با اوست. شما در آثار خود تصریح دارید که عرفا و حکمای الهی شاخه های درختی واحدند و ابن سینا و فردوسی و حلاج همگی در یک افق فکری قرار می گیرند، در این صورت چرا در این افق واحد و در میان همه شاخه های این درخت، پیام مولانا جلال الدین بلخی است که پس از هشتصد سال این گونه مورد توجه جهان معاصر قرار گرفته است؟ شاید اگر عرفای دیگر هم به زبان های امروز دنیا خوب ترجمه می شدند، کمتر از مولوی مطرح نبودند، معذالک در مولانا یک ویژگی هست که در عرفای دیگر کمتر دیده می شود و آن نحوه بیان مولاناست؛ مولانا به زبان تمثیل سخن می گوید و تمثیل خیلی مهم است، مولانا این توانایی را داشت که به عالم مثال و بیان تمثیلی توجه کند و بیش از دیگران به گوش توجه می کرد. همه آثار او در کتاب مثنوی خلاصه می شود و خلاصه مثنوی نیز هیجده بیت اول آن است و این هیجده بیت هم در بیت اول خلاصه می شود که می گوید: بشنو از نی چون شکایت می کند (من شکایت می خوانم و حکایت را مربوط به مصراع دوم می دانم) و همه این بیت در کلمه "بشنو" خلاصه می شود. مولانا روی گوش و شنیدن خیلی تمرکز دارد و در جای دیگری هم بیان کرده است که "آدمی فربه شود از راه گوش". او به دنبال یک گوش می گردد تا سخن خود را بگوید و سخن هم آن جایی سخن واقعی است که گوشی برای شنیدن وجود داشته باشد؛ مولانا همیشه گوشی برای شنیدن پیدا می کرد: حسام الدین چلبی، صلاح الدین زرکوب و ... و آنجا که می گوید "مدتی در مثنوی تأخیر شد، مدتی باید تا خون شیر شد"، معنایش این است که وقتی برای مدتی گوش شنوا نبود، سکوت کرد و سخن نگفت. این سخن امروز طنین افکن شده و گوش دنیا قدری آمادگی پیدا کرده است، البته ظلمانیت، مادیت، تکنولوژی، تکنیکزدگی و برخی آثار سوء تمدن جدید، حجابهایی برای شنیدن سخن مولاناست اما انسان هیچ وقت کاملاً کر نیست و من معتقدم تا وقتی بشر وجود دارد، گوش معنویتش برای شنیدن پیام مولانا آمادگی دارد. برخی افراد، گرایش به مولانا را نتیجه رویگردانی از فلسفه های جدید و عقلانیت جدید می دانند، اولاً عقل در نگاه مولانا از چه جایگاهی برخوردار است و ثانیاً نسبت مولانا با عقلانیت جدید چیست؟ عقل قوه ای از قوای انسان نیست، عقل همه هویت انسان است؛ از زمان ارسطو و پیش از او انسان را به حیوان ناطق تعریف می کنند که من هنوز این تعریف را بهترین تعریف می دانم و همه تعریفهای دیگری که از انسان شده مشتق از این تعریف است، این به معنای عاقل و درک کلیات است و عقل، فصل مقوم انسان است، نه قوه ای از قوای انسان، عقل هویت و صورت انسان است و انسان منهای عقل در واقع نبات یا حیوانی بیش نیست. مولانا با این عقل موافق است و در کتابهایش چه منظوم و چه منثور از عقل ستایش کرده است، در مصرعی می گوید: "عقل را مفروش یک جو بر دو کون" یعنی در نگاه او همه جهان به یک جو عقل نمی ارزد و نمی شود معامله کرد، در جایی دیگر می گوید: "این جهان یک فکرت است از عقل کل" در واقع این جهان هستی شعله و شراره ای است از عقل کل و عقل انسان هم شعبه ای از عقل کل است. بنابراین مولانا عقلگراست و دشمن عقل نیست، اگر گاهی از عقل مذمت کرده و در شعر معروفش گفته است: "پای استدلالیان چوبین بود" منظور کسانی اند که در استدلالها یا مراحل خاصی از عقل فرومانده و متوقف شده اند. این بدان معنی نیست که عقل اقتصادی، عقل ریاضی یا عقل سیاسی بد است اما اگر انسان در این مرحله بماند و راه تعالی را به روی خود بسته بداند و نخواهد از این مرحله بالاتر برود، این عقل نه فقط مورد مذمت مولانا بلکه مورد مذمت سایر عرفاست. اما درباره پرسش شما درباره عقل جدید و فلسفه جدید، باید بگویم که در برخی نحله های فلسفی که شاید مقداری هم رایج باشند، عقل به عنوان ابزار مورد توجه قرار می گیرد، در این صورت باید دید که چه کسی عقل را به کار می گیرد؟ اگر کسی که عقل را به کار می گیرد، خود، بی عقل است که چنین چیزی ممکن نیست و اگر عاقل است، پس خود عقل، عقل را به کار می گیرد و در این صورت ابزار نیست. این نوع عقل ظاهربین و تکنیک زده و فرومانده در آب و گل حس، مورد مذمت مولاناست. بشری که در این مرحله از عقلانیت باقی مانده، وقتی تعالی سخن مولانا را می بیند و بوی آزادی را در فکر مولانا استشمام می کند، بشدت تحت تأثیر قرار می گیرد و شاید امروز کسانی که مجذوب مولانا هستند این رایحه از کلام او را استشمام کرده اند. در این صورت آیا می توان مولانا را به مثابه فیلسوف قرائت کرد و اگر او را فیلسوف بدانیم، چه گامی در جهت ارتقای فلسفه و فکر فلسفی برداشته ایم؟ مولانا شاید به معنای مصطلح کلمه فیلسوف نباشد زیرا نخواسته که نحله خاصی تأسیس کند و در بند سلسله ای از مفاهیم و اصطلاحات باقی بماند اما مولانا به این معنی که طرفدار تعالی اندیشه است و با عقل الهی آزاد کار می کند و سعی دارد به عقل کل متصل باشد، نه فقط فیلسوف است، بلکه فیلسوفی بسیار عالی مقام است. مولانا همواره سلوک عقلانی دارد و شاید به این معنا هر عارف بزرگ دیگری هم فیلسوف باشد. من در میان عرفای بزرگ کسی را ندیده ام که مخالف عقل باشد و سخنان عرفا در مذمت عقل مربوط به عقلی ویژه و فرومانده است، در کتاب دفتر عقل و آیت عشق به طور مستند نشان داده ام که عرفا به هیچ وجه کمتر از فلاسفه طرفدار عقل نیستند؛ منتها آزادتر از فلاسفه فکر می کنند و خودشان را در قید و بند بعضی نحله ها و اصطلاحات گرفتار نمی کنند. مولانا در متن فرهنگ ایران و اسلام به خود بالیده و از آبشخور این فرهنگ سیراب شده اما سخن او براحتی در سایر فرهنگها درک می شود، جالب اینجاست که او در زمان خود و در جامعه خود نیز فهم می شد. در تمام مناقبنامه ها آمده است که پس از مرگ مولانا، یهود و نصارا و مسلمان جملگی سوگوار شدند و در تجلیل از او کوشش کردند؛ در حالی که کسانی چون فردوسی، حافظ و سهروردی در زمان خود و در جامعه ای که بدان تعلق داشتند بدرستی فهم نشدند، چه خصوصیتی موجب شده که مولانا هم در زمانه خود و هم در جهان معاصر با همه فرهنگها ارتباط برقرار کند؟ این بدان علت است که زبان مولانا ساده تر و همان طور که گفتم تمثیلی تر است، او سعی می کند مطالب را بی پیرایه بگوید و از الفاظ معمولی استفاده می کند، شاید مناسب نباشد که من در این گفتگو کلمات رکیکی را که مولانا در مثنوی به کار برده بگویم، من از گفتن آنها شرم دارم اما مولانا این کلمات را براحتی به کار برده و هیچ عقده ای در زبانش نبوده است. فکر می کنم مولانا مظهر این آیات قرآن است که "رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی" ( پروردگارا! سینه مرا فراخ گردان و کار مرا برایم آسان کن و گره از زبانم بگشا تا گفتار مرا دریابند - سوره طه آیات ۲۵ تا ۲۸) او عقده ای بر زبان نداشت و غرق در عالم معنی بود، هیچ وقت نمی خواست که قافیه بگوید و تصنع شعری به کار ببرد و نمی خواست که در قید وزن گرفتار شود. مولانا به یک معنا شعر نو گفته، یعنی نوپرداز بوده است؛ در جایی با صراحت می گوید: "لفظ و گفت و صوت را برهم زنم / لحظه ای بی این سه با تو دم زنم" در جایی دیگر می گوید: "مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا" یا اینکه "پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا". در کلام مولانا معنا می جوشد و لفظ متناسب با خودش را پیدا می کند و آن لفظی که به طور طبیعی و متناسب با معنی آمده است اثرگذار خواهد بود، به همین سبب سخن او ساده و همه کس فهم است، هم در زمان مولانا زبان او را می فهمیدند و هم امروز می فهمند. یک وقتی در شهر آتن بودم و یک استاد یونانی به من گفت که چهل رباعی از مولانا به زبان یونانی به دست ما رسیده است، از ایشان پرسیدم که زبان این اشعار فاخر است یا نه؟ گفت: نه، زبان مردم کوچه و بازار است. شاید به این علت که از کوچه و بازار یونانی را فراگرفته بوده. من هم همین طور تفسیر کردم؛ معلوم می شود که آن موقع در آسیای صغیر یونانی در کوچه و بازار گفت و گو می شده است، مولانا همین زبان کوچه و بازار را گرفت و معانی اش به همان زبان درآمد و دیگر تکلف نکرد که ادبیات یونانی بخواند. خلاصه آنکه در کلام مولانا معنی بر لفظ غلبه دارد، خشونت در کلامش نیست و پیامش پیام صلح است، پیام دوستی است، بنابراین حتی در زمان خودش مسلمان و یهود و نصارا این پیام را می فهمیدند. شاید این پرسش تکراری باشد اما آیا می شود تفسیرهای مختلف از سخن مولانا ارائه داد و کلام او را به گونه های متفاوت فهم کرد؟ دکتر سید حسین نصر درباره قرائت متناسب با دنیای جدید سخنی به این مضمون دارد که تا ما بخواهیم دین را با زمانه مطابقت دهیم، زمانه عوض شده و دوباره باید از نو این کار را بکنیم و نهایتاً می رسیم به جایی که دیگر چیزی از آن پیام دینی باقی نمانده است، آیا آثار مولانا به عنوان متونی که از متن سنت برخاسته اند، شامل چنین حکمی می شوند؟ این پرسش را از این جهت می پرسم که در سالهای اخیر تفسیرهای غیرمتداول و غریبی از مولانا ارائه شده است. مولانا سعی ندارد که مطابق زمان حرف بزند و ما هم نباید سعی کنیم که دین و معنویت را مطابق زمان کنیم، اگر کسی این کار را بکند، باید به این پرسش پاسخ دهد که اگر ما مطابق زمان رفتار کنیم، زمان باید مطابق چه چیزی باشد؟ آیا خود زمان مطابق یک واقعیت است یا همه چیز مطابق زمان است؟ مولوی مانند هر عارف دیگری به جهانی لایتناهی از معنویت وصل است، هر انسانی می تواند این اتصال را داشته باشد، این جهان بی کرانه معنوی همیشه زنده است و کهنه نمی شود، بنابراین حرف عارف هم کهنه نمی شود و کهنگی در نظر او معنی ندارد، کهنگی برای کسانی است که متوقف می شوند و وقتی زمانه عبور می کند، این توقف تکرار می شود. در نظر عارف، در تجلی خداوند تکرار نیست، هیچ لحظه ای تکرار لحظه قبل نیست، جلوه بعد عین جلوه قبل نیست، بنابراین عارف همواره روشن و تازه و نو زندگی می کند و جهان را نو می بیند. پس سخن او نیز نو است؛ مثل سخن مولانا. |
مطالب مرتبط بزرگداشت مولانا در زادگاه او28 دسامبر، 2007 | فرهنگ و هنر قونیه؛ شهری که مجازات شد23 دسامبر، 2007 | فرهنگ و هنر آرامگاه مولانا، این روزها ایرانی تر از همیشه21 دسامبر، 2007 | فرهنگ و هنر جشن پانصد روز با مولانا برگزار شد20 دسامبر، 2007 | فرهنگ و هنر کنسرت شهرام ناظری در قونیه19 دسامبر، 2007 | فرهنگ و هنر ترکها زادگاه مولانا را بازسازی می کنند18 دسامبر، 2007 | فرهنگ و هنر مراسم گرامیداشت مولانا در قونیه16 دسامبر، 2007 | فرهنگ و هنر 'قمار عاشقانه': گفتگوی مولوی و شمس16 دسامبر، 2007 | فرهنگ و هنر | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||