|
نمونه نثر و سبک و سياق نوشتن مهشيد اميرشاهی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
برای آشنايی خوانندگانی که احتمالا با سبک و سياق مهشيد اميرشاهی در کار نگارش آشنايی ندارند پاره ای از رمان "مادران و دختران" را برگزيده ايم. اين قسمت از فصل سيزدهم کتاب دوم به نام "دده قدم خير" انتخاب شده است و نمونه جذابی از نوشته های او به حساب می آيد. موضوع از اين قرار است که عباس خان نديده و نشناخته با دختری ازدواج کرده است که مادرش منزه السلطنه به طمع مال دختر برايش انتخاب کرده که به اصطلاح تو زرد از کار در آمده و عباس خان... با دميدن آفتاب به خانه برگشت که ديد زنش از در بيرون می آيد. پس از شب مستی و هماغوشی هفت شب متوالی به خانه نيامده بود و در بازگشت از اين غيبت هفت روزه بود که زنش را عازم کوچه می ديد. اول به تصور اينکه زنش به جستجوی او صبح اذان از خانه در آمده است چند قدم به دنبالش رفت. اما وقتی همسر در پناه خم کوچه چادر سياه را برگرفت و چادر نماز چيت گلداری بر سر کشيد کنجکاويش تحريک شد و پنهان از چشم او سايه به سايه اش به راه افتاد. از منزل تا ميدان ارگ راهی نبود. ميدان در اين وقت صبح قرق پرنده بازان بود و منظره قفس های بلند و کوتاه سهره و بدبده و عشقباز بر کولهء حوض و در سايه چنار و زبان گنجشک دور و اطراف ميدان صفايی داشت. هر کس به کاری مشغول بود يکی در حال پر دادن کبوترش بود، ديگری در گل و لای جوی ها به دنبال کرم برای بلبلش می گشت، و سومی چندک در کنار قفس نشسته بود و گوش به آواز قناری اش داشت. شکوه، بی آنکه نگاهی به منظرهء دور و اطراف بيفکند، به سمت باغشاه پيچيد و قدم ها را تند کرد. جليل آباد و چهار راه گلو بندک را همچنان با گام های سريع پيمود، کوچهء غريبان و گذر لوطی صالح را پشت سر گذاشت و از ميان کوچه پس کوچه های قيقاج خودش را به ميدان پاقاپق رساند. در اينجا سقاها مشک هاشان را از قنات شاه پر می کردند و بازار سر ريز از خوراک و پوشاک در جنب و جوش داد و ستد صبحگاهی بود. عباس خان از نفس افتاده بود. عادت به پياده روی آن هم پياده روی با شتاب نداشت. يکی دوبار به فکرش آمد يا جلو برود و از زنش مقصد را جويا شود يا خود از نيمه راه بازگردد ولی از هر دو کار منصرف شد. مکث کوتاه زنش، به نيت خريدن و خوردن کاسه ای هليم، فرصت استراحتی به او داد. معهذا وقتی دوباره در پی او به راه افتاد نيمه نفس بود. در شکوه بر خلاف همسر، آثار خستگی نبود. از مسيری که در روز محل قمار قزاقان و در غروب پاتوق اوباش و اراذل بود نيمه دوان گذشت تا به کنار زاغه های خندق رسيد. گويا در اينجا به مقصد رسيده بود.
بر سردر دکه ای که واردش شد با خطی ناموزون نوشته شده بود: انتظار عباس خان در بيرون دکه و در پناه تلی خاک به درازا کشيد. آخرين بخش اين سفر دور و دراز زن برای عباس خان از همه غريب تر بود: پس از دور شدن زنش با قدمی نا استوار به طرف سردابه رفت و با صدايی لرزان پرسيد، "کی اينجاست؟ کسی اينجا نيست؟" عباس خان با تته پته گفت، " آمدم دنبال خانمم." عباس خان گفت " نه، زياد نماند، زود يفت. " زن گفت،" چه کار داری برادر؟ والله تخته بند می شم، عرق دارم می چام." عباس خان با شتاب گفت،" متوجه نيستين. زن من زنده اس. پيس پای من از سما يه چيزی گيفت و يفت." زن چادرش را محکم تر به دور بدن پيچيد و گفت، " خب می خواستی زودتر بگی. من گفتم می خوای اينجا برا ما اسم بد نومی درست کنی يا زبونم لال اينجات خرابه." و با انگشت بر کله اش کوبيد. " خب حالا که خانمت رفته شما وايسادی چه کار؟" " می خوام بدونم از اينجا چه خييد؟ " غسال دست ها را به کمر زد و گفت،" ببين آقا واسه ما درد سر درست نکون بالا غيرتت... " صغرا خانم مختصر من منی کرد و گفت،" ما والله رسم مون نی صابون به کسی برفوشيم، چون اين کارم واسه ما خوبيت نداره. اما اينقده زن شوما عز و جز زد که دلم رحم اومد. خب حالا چرا سرش هوو اوردی که بخواد صابون مرده شور به رختش بماله؟ خدا را خوش مياد؟" عباس خان وحشت زده گفت،"هوو کدومه؟ کدوم هوو؟" "خب اگر هوو در کار نی لابد از خارشوور مادر شوور دل خوشی نداره. نصيحتشون کن با هم بسازن. اگرم ناراضی هستی صابونم بده پولت بستون برادر. " صدا باز از داخل سردابه برخاست: "صغرا خانم! " " اومدم بابا، اومدم." عباس خان چند قدمی عقب عقب رفت تا به نور روز رسيد بعد برگشت و با اينکه نا در زانو نداشت چند قدم دويد. مادران و دختران کتاب دوم دده قدم خير |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||