|
گفتگو با مهشيد اميرشاهی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مهشيد اميرشاهی مقيم پاريس است و اين مصاحبه از طريق اينترنت انجام شده است. يعنی مصاحبه ای کتبی است. همه سوالات يکجا فرستاده شد و همه جوابها يکجا دريافت گرديد. بنابراين برخلاف مصاحبه های رو در رو در اثنای سخن فرصت گپ و گفتی پيش نيامد. الا آنکه سوال دوم پس از خواندن مصاحبه برای ايشان فرستاده شد که جواب کوتاهی نوشت يا در واقع جوابی ننوشت.
مقدمه سوالتان دقيق نيست، چون من از رژيم گذشته نه در حياتش و نه در مماتش هرگز دفاعی نکرده ام. هم کسانی که مخالفت بی ابهام مرا با انقلاب اسلامی به حساب طرفداری از نظام قبلی می گذارند در اشتباهند و هم آنهايی که پشتيبانی بی ترديد مرا از شاپور بختيار به چنين دفاعی تعبير می کنند. حرفی که من زده ام اين است که بين ولايت[ آيت الله] خمينی و خودکامگی شاه انتخاب سياسی ديگری هم هست و آن دمکراسی است؛ دنيا به اين دو ختم نمی شود، دمکراسی هم نماينده دارد. طبعا هنوز هم بر همين عقيده ام. اين را هم البته هميشه اضافه کرده ام که رژيم گذشته در چار چوب قانون اساسی مشروطيت قابل اصلاح بود در صورتيکه رژيم فعلی از هيچ طريقی اصلاح پذير نيست چون تمام گرفتاری ها از چار چوب مذهبيش برمی خيزد. و اما موخره سوال: من نادرستی و زورگويی را نه به حکام سوار بر خر مراد می بخشم نه به حکام از خر افتاده – چه شاغل و چه معزول بايد حساب پس بدهند. راستش تا قبل از سؤال شما فکر می کردم اينطور شهرت دارم که در بزنگاه حرفی را که بايد بزنم زده ام. احتمالاً شما به حرف هايی که من در دوران انقلاب زده ام عنايتی نکرده ايد. پس اجازه بفرماييد عرض کنم که ما ايرانيان يا در بزنگاه های تاريخی به حرف ديگران گوش نمی کنيم يا به وقت مصاحبه اين حرف ها را فراموش می کنيم!
اگر موافق بودم در زمان انقلاب آن مواضعی را که همه از آن باخبرند اتخاذ نمی کردم.
اينکه می گوئيد سياسی شدن مذهب موجب زدوده شدن تقدسش شده، استدلالی است که "روشنفکران" مذهبی و مؤمن به کار می بندند تا بعد بگويند خود مذهب لائيک شد و حالا می شود با حکومت دينی زندگی کرد. اصولاً بی اعتبار شدن مذهب را بسياری مترادف زدوده شدن تقدس آن می دانند. اما درد من تقدس مذهب نيست که زدوده شدنش دوايم باشد. به نظر من بايد ميان تقدس زدايی مذهب و آنچه از آن به تقدس زدائی جهان تعبير می کنند، تفاوتی قائل شد. آنچه مورد نظر من است تقدس زدايی از جهان است نه از مذهب، که حاصلش محدود کردن حوزه تقدس است به اعتقادات مؤمنان و سلب مسئوليت و مزاحمت از ديگران. چون تصورم اين است که تقدس زدايی از مذهب نه مهم است و نه مشکل گشا، نه درگيری مذهب را با جامعه بر طرف می کند نه مسائل مردم را از دخالت دين در زندگی روزمره حل.
می پرسيد: مذهب ديگر برای جامعه مفيد نيست؟ بايد اول از مؤمنان بخواهيد ثابت کنند مذهب کی و چگونه برای جامعه مفيد بوده، تا ببينيم آيا اين فايده را از دست داده يا خير. من با نفس مذهب ضديتی ندارم چون با آن رابطه ای احساس نمی کنم. من با دست درازی مذهب به همه شئون زندگی است که ضديت دارم. و از آنجا که اين دراز دستی با انقلاب اسلامی به اوج رسيده، بی اعتنائی ام به مذهب پس از انقلاب رنگی منفی تر به خود گرفته است. ولی همانطور که گفتم اين رنگ منفی متوجه اين نکته است که مذهب پا از گليم خود بيرون گذاشته است. به هر حال از بابت نگاه به مذهب در آثار قبل و بعد از انقلاب من تفاوتی اساسی وجود ندارد. (نمونه داستان آخر تعزيه). زبانم البته نيشدارتر شده– آن را هم پاسخ به شرايط تاريخی ايجاب می کرده است. من آنگونه که جهان را می ديده ام و می بينم از تقدس بری است.
من با چهار مجموعه داستان کوتاه (که لااقل سه مجموعه اش طی اقامتم در ايران نوشته شد) قبلاً هم "مطرح" بوده ام – مرحمت شما شامل حالم نبوده است. "استعداد" هم گويا سال ها پيش از اين واقعه "بروز" کرده بود – بی لطفی نفرماييد. از اين ها گذشته مگر توماس مان برای نوشتن دکتر فاستوس مديون هيتلر بود که من برای نوشتن کتاب های اخيرم به انقلاب بدهی داشته باشم؟ وقوع انقلاب فقط چند مضمون جديد برای نوشتن به من تحميل کرد و جز آن هيچ. اگر پيش نيامده بود فکرم به دنبال تم های ديگری می رفت که الزاماً از نظر ادبی ارزشی کمتر نمی داشت. ولی اگر مصريد که از اين تم ها خيری به من رسيده است، جواب می دهم به شری که از انقلاب نصيبم شد نمی ارزيد. بُعد اجتماعی که به آن اشاره داريد در نوشته های قبلی من هم ديده می شود. اگر امروز بيشتر به چشم می خورد به اين دليل است که بينش من نسبت به جامعه، که قبل از انقلاب با مد روز نمی خواند، حالا خريداران بيشتری پيدا کرده است. برسيم به بخش زد و خورد! من برای نگرش به جامعه و به مذهب منتظر سيلی نبودم. سيلی را کسانی خوردند که به اسلام و انقلاب دل بستند. به عکس، تصور می کنم آثار بعد از انقلاب اين نويسنده کمترين سيلی جانانه ای است به صورت اين انقلاب و آن انقلابيون.
منتقدان مختارند، ولی به گمان من سبک های عمده ادبی محصولات لبنياتی نيست که تاريخ مصرف داشته باشد. رئاليسم استاندال و بالزاک و ديکنز و همينگوی هر کدام عالمی جدا دارد و مُهر نويسنده اش را حمل می کند. رئاليسم من هم به همچنين و طبعاً از قماش رئاليسم قرن بيستمی است نه قرن نوزدهمی – با اين حال با رئاليسم نويسندگانی که اسم بردم از يک خانواده و مکتب است. رئاليسم جادويی مورد نظرتان بيشتر دستاويزی است برای گريز از محدوده واقعيت که به رشته کلام کشيدنش کار دشواری است. در اين سبک نوشته پيشرفتی نسبت به سبک رئاليسم نمی بينيم تا جذابيتی داشته باشد. نو آوری در ادبيات با به کار گرفتن اين گونه شگردها حاصل نمی شود، اگر هم چنين اسمی بگيرد عمر دراز نمی کند. به عقيده من نوآوری ثمره نگاهی بکر و پر طراوت است به پيرامون زندگی. کدام از سبک هايی که از طريق شگردی گاه به گاه مد شده، عمر رئاليسم را داشته است؟ کسی را می شناسيد که امروز پايبند سوررئاليسم يا دادائيسم يا سمبوليسم باشد؟ در گذشته کسانی که نسبت به کار ادبی نويسنده ای ايرادی پيدا نمی کردند و مايل بودند پيدا کنند به عنوان انتقاد می گفتند: اثر خلقی، مردمی، متعهد نيست! خاطرتان هست؟ حالا گاه به نظرم می آيد که دوستان صفت کلاسيک را به قصد انتقادی محترمانه و به مفهوم "قديمی" و بفهمی نفهمی "از مد افتاده" به کار می گيرند! برای نشان دادن اينکه قصد شما اين نيست برای خوانندگانتان توضيح می دهم که کلاسيک در ادبيات يا به آثاری می گويند با مشخصات آثار ادبی روم و يونان باستان يا به آثاری که از نظر معيارهای زيبا شناختی و نقادی ادبی سرمشق و ماندگار باشد، اعم از قديم و جديد. از آنجا که نوشته های من شباهتی به ادبيات روميان و يونانيان ندارد، مفهوم دوم آن را به ريش می گيرم! به هر حال علت علاقه من به رئاليسم پهناوری و غنای بی نظير آن است به علاوه تسلط بر آن نفس کش می طلبد و من حاضرم به ميدان بروم. از من نخواهيد که هر جا قافيه تنگ آمد نقبی به بيرون رئاليسم بزنم و بعد هم برايش تئوری بتراشم، چون اهلش نيستم. زندگی کردن در زبان دور از ديار هم ميسر است
بعضی از منتقدان گفته اند که "زبان" موضوع اصلی آثار من است، خيلی هم بيراه نگفته اند. خودم هم اعتقاد دارم که هر موضوع داستانی به زبانی خاص نياز دارد. حساسيت من نسبت به انتخاب کلمه در همه نوشته هايم مشهود است نحوه روايت هر قصه ام هم با ديگری فرق دارد. نه واژگان "در حضر" به کار چهار پاره "مادران و دختران" می آيد نه لغتنامه چهار پاره به درد "در حضر" می خورد. زبان اگر در "مادران و دختران" به نظرتان رنگين تر می رسد برای اين است که فضا و واژگان برايتان تازگی بيشتر دارد. البته تصور می کنم توانم در زبان و تسلطم بر زبان با مرور زمان بيشتر شده است – حرفی که متأسفانه در مورد همه نويسندگان صادق نيست. دوری از زادگاه بی شک دردهای خودش را دارد اما برای کسی که زبان مادريش را خوب می شناسد زندگی کردن در آن زبان و با آن زبان خوشبختانه دور از ديار هم ميسر است.
قطعاً محيط اطراف، تربيت اوليه، آموختن درست زبان همه در پرورش فکر آدمی مؤثر است ولی به شهادت اوضاع و جنجال های ادبی چند دهه اخير "روستا زادگان هنرمند" هم بد گليم خود را از آب نکشيده اند.
نثر "در حضر" در هيچ لحظه ای شباهتی به گزارش مطبوعاتی ندارد هر چند از آغاز تا انجام گزارش است، به معنای اعم، از تراژدی بزرگ تاريخی ما. ناسزايی هم در آن نيست – کلمات اگر گاه تند است برای توصيف آنچه بايد توصيف شود سزاست. ولی البته خشم جزيی از بافت داستان است همانطور که طنز جزيی از بافت درسفر است. اين طنز هم مطلقا از روی نوميدی نيست. انقلاب و تبعيد ابعادی متفاوت دارد. حقارت ها در دومی نمايان تر است و بيشتر محرک خنده می شود تا خشم.
جلد چهارم چاقتر که نشده هيچ، حجمش امروز کمتر از چند ماه پيش است! چون مدتی قبل 300-200 صفحه ای از نوشته را ريختم در ظرف آشغال. خوانندگان هم لطف کنند و شکيبا باشند تا من اين بار را با ضرب و آهنگ خودم، به منزل برسانم. از بابت اشتغال به کارهای ديگر، معمولاً ذهن من در آن واحد به چند موضوع مشغول است. يکی بيشتر وقتم را می گيرد ولی بقيه هم در گوشه و کنار ديمی بزرگ می شوند، طبعاً با رشدی کندتر، تا وقت تر و خشک کردن و صيقل دادن شان برسد. از کاری که هنوز به اين مرحله نرسيده راه دستم نيست حرفی بزنم چون به تجربه می دانم که اگر زياد صحبتش را بکنم برای پروراندنش تنبل می شوم. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||