«منطقه بحرانی»؛ سینمای زیرزمینی ایران و فریاد یک نسل علیه محدودیتها
محمد عبدی، منتقد فیلم

منبع تصویر، منطقه بحرانی
«منطقه بحرانی» ساخته علی احمد زاده که این روزها اولین نمایش جهانیاش را در بخش مسابقه جشنواره لوکارنو تجربه میکند، تجربه تازه دیگری است از سینمای زیرزمینی ایران که به همه محدودیتها و فشارهای سانسور در سینمای رسمی ایران نه گفته و تصاویری خلق کرده که یکی دو دهه پیشتر تصور آن در سینمای بسته و به شدت کنترل شده این سرزمین غیرممکن بود: فیلمی که در آن زن و مرد دست یکدیگر را میگیرند، زنان بدون حجاب اجباری و به شکل عادی جلوی دوربین ظاهر میشوند، شخصیتهای فیلم فحشهای رکیک میدهند و آبجو میخورند، و پرستار زن پیرمردان خانه سالمندان را نوازش میکند؛ همه چیزهای روزمره و عادی که در سراسر جهان هر روزه میلیونها بار اتفاق میافتد، غیر از سینمای ایران که طی بیش از چهار دهه حکومت جمهوری اسلامی، هر نوع نمایش این اتفاقات عادی و معمول در آن ممنوع و غیر قابل تصور بود.
علی احمدزاده که طبق اعلام جشنواره لوکارنو ممنوع الخروج شده، پیشتر هم با فیلمهایی چون «مادر قلب اتمی» و «پدیده»، به سانسور رایج در سینمای ایران نه گفته و فیلمهایی خارج از انتظار مسئولان سینمایی در کارنامه خود ثبت کرده است.
این بار اما منطقه بحرانی - خواه ناخواه- به صدای نسلی بدل شده که فریاد نه خود را به اعمال زور حکومت بیش از پیش علنی کرده است. فیلم هرچند پیش از جنبش زن، زندگی، آزادی تصویربرداری شده، اما اساساً فیلمی در ادامه و در راستای این جنبش به نظر میرسد که تصویر متفاوتی از یک نسل ارائه میدهد و در صحنهای تکان دهنده دختری که سرش را از پنجره اتوموبیل بیرون کرده، با صدایی رسا در شهر پیام خود- و نسل خود- را آشکارا با دشنامی فریاد میزند.

منبع تصویر، منطقه بحرانی
فیلم روایت یک شب از زندگی مردی جوان است؛ دلال و فروشنده مواد مخدر که تنها با سگ خود روزگار میگذارند و این میان با چند نفر مختلف برخورد میکند.
مضمون تنهایی، بی هدفی و الکن بودن شخصیت اصلی، بخشی از جهان فیلم را شکل میدهد که در آن همه چیز به رغم رئالیستی بودن، نمادین به نظر میرسد و اساساً به تصویری از یک نسل بدل میشود که روزگار تلخ و بیهدفی را میگذراند. برخورد این شخصیت با زنی که از او برای درمان پسر معتادش دعوت میکند، انتهای تلختری را برای فیلم رقم میزند، جایی که ظاهراً علاج و درمانی وجود ندارد و فقط مرگ چاره کار به نظر میرسد.
در آغاز فیلم دوربین آمبولانسی را از پشت تعقیب میکند که وارد یک تونل میشود. فیلم عجلهای در روایتش ندارد و با طمأنینه آمبولانس را در یک نمای طولانی در داخل تونل دنبال میکند تا به درهای بزرگ و غریبی در میانه تونل میرسد که برای آمبولانس باز میشود و جلوتر با یک سیستم پیشرفته و حساب شده در توزیع مواد مخدر روبرو هستیم که آشکارا طعنهای است به سیستماتیک بودن این شبکه. از میان آدمهای مختلفی که در این مکان در حال رفت و آمد هستند، دوربین یک نفر را انتخاب میکند و با او همراه میشود تا انتهای فیلم.

منبع تصویر، منطقه بحرانی
برای همراه شدن با شخصیتی که رفتار چندان عادی ندارد و اساساً همذات پنداریای را در تماشاگر بر نمیانگیزد، فیلمساز ضمن تمرکز بر نماهای نزدیک، صحنههای کم دیالوگ و روایت کند(که فرصت دقیق شدن در چهره شخصیت را به تماشاگر میدهد)، از نمایش روزمرهگی او دریغ نمیکند و صحنههای شخصی و خصوصی را به نمایش میگذارد که کمتر در سینمای ایران مورد استفاده قرار میگیرد: ادرار کردن، حمام رفتن و حتی دست کردن در بینی که با فحشهای رکیک در صحنهای مالیخولیایی در شهر- جایی که به نظر میرسد همه شهر علیه شخصیت اصلی قد علم کردهاند- کامل میشود.
از طرفی سکس - عنصر ممنوع در جامعه- به شکل نمادین مورد استفاده قرار میگیرد: شخصیت اصلی توانایی جنسیاش را از دست داده و به شکلی الکن و بی فایده، مهر عشق از دست رفتهاش را جست و جو میکند. از سویی در صحنهای در داخل اتوموبیل - که به رویای شخصیت اصلی میماند تا واقعیت- دختری در کنارش ناله میکند و به ارضای جنسی میرسد و ما ظاهراً در حال شنیدن صدای ذهنی شخصیت اصلی هستیم که پس از مصرف مخدر، در رویایاش با دختر کناریاش عشقبازی میکند(کاری که در واقعیت نمیتواند انجام دهد یا به تعبیری نمیگذارند که انجام دهد).
از سوی دیگر صحنه خانه سالمندان مقابله دو نسل را به نمایش میگذارد: نسلی پیر و فرتوت- که انقلاب کرده و حالا از کار افتاده شده- و نسل جوانی که حالا سرنوشت آن نسل را هم با یک کیک پخته شده خمار کننده در دست دارد. شعرخوانی آغاز میشود و زنی(مامان پری) شعری از فروغ میخواند و میگوید که برای معشوقش ابراهیم گلستان سروده و بعد شعری از مهدی اخوان ثالث را میشنویم و بعدتر باز با صدای فروغ اشعاری را میشنویم که وصف حال شخصیت اصلی -و نسل او- به نظر میرسد.
اصرار در نمایش بیش از اندازه مصرف مواد مخدر، شلوغیها و آشفتگیهای برخی صحنهها و ریتم گاه خسته کننده، مشکلات فیلمی را رقم میزند که به نظر میرسد با همه شلوغیها و آشفتگیهای نسل امروز پیوند دارد و قرار نیست تلاشی برای ساخت یک فیلم کامل و بی نقص صورت گرفته باشد؛ بیشتر شاهد فیلمی هستیم که میخواهد آینه تلخ و حتی کدر و محوی باشد از وضعیتی بغرنج و آشفته که نمایش آن در سینمای ایران همیشه ممنوع بوده و حالا سینمایی مخفی و کم هزینه، برای روایت آن تنها در آغاز راهی است بس طولانی و دشوار.











