|
ېک قصروهزاردرېچه: ېک روز برفی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
روز پر برفيست. دانه های سفيد و پنبه مانند برف، رقص کنان می آيد و آرام آرام يکی پی ديگر روی در و ديوار و درختها و هر گوشه و کناری می نيشيند. همه جا نمای زيبای از سپيدی برف دارد. ديوه و جاويد به طرف قصر هزاردريچه يی می آيند، جايکه لالو ماما منتظر ورود مهمانانش است. ديوه از فرط سرما می لرزد و خيلی بی ميل راه افتاده است. اما جاويد که از باریدن برف خوشش می آيد، گاهی سرجه می زند و زمانی هم برف را کلوله کرده به دور دست ها پرتاب می کند. سرانجام ديوه و جاويد، هی ميدان و طی ميدان می رسند به قصر هزاردريچه يی و می بينند که لالو ماما (دلقک قصر) لب در با مطالعه کتاب منتظر آنهاست. هردو نزديک شده لالو ماما را سلام می دهند.
جاويد بر دیوه می خندد و روز برف باری را خوبترين موقع ساعتيری برای بچه می خواند. دیوه در مورد برف و فواید آن با جاوید به بحث می پردازد. لالوماما جلو حرفهای جاويد را می گيرد و به همين بهانه دريچه در مورد برف برای مهمانانش می گشايد. دريچه لالو ماما با جاويد و ديوه از دريچه، سردار و قدوس را می نگرند که با حکيم بابا در مورد برف و برف باری حرف می زنند. سردار به حکيم بابا می گويد: "او در کتاب مکتبش خوانده که آب دريا ها از برف بوجود می آيد" حکيم بابا می پذيرد و اضافه می کند که کوه ها در زمستان خوبترين منبع برای ذخيره برف محسوب می شوند. به دليل اينکه وقتی برف ها در بهار ذوب می شوند آرام، آرام از کوه ها پائين آمده و آب دريا ها را تشکيل می دهند. بابا حکيم در ادامه می گويد: "از طرف ديگر برف ها مانند باران در زمين جذب می شوند و آب چاه، کاريز و چشمه ها را می سازند. سردار از قول پدرش می گويد که برف را لحاف زمين هم می گويند. اگر برف ببارد خشک سالی از بين می رود و زمين برای کشت و زراعت قوت می يابد. حکيم بابا حرف های سردار را تائيد می کند.
در همين حال سردار تعجب آميز می گويد: "چقدر برف پاک و با چه شکل و چه تمکينی فرومی نشيند. ای کاش دانه برف زبان می داشت و خود سرگذشتش را حکايه می کرد". در اين وقت دانه ی برف صدا داد و گفت: "اگر ميل داری بدانی سرگذشتم چيست، پس گوش کن برايت تعريف کنم: "چند ماه پيش يک قطره آب دردريا بودم. با ميلياردها ميليارد قطره ی ديگر اين طرف و آن طرف می رفتم و روز می گذراندم. يک روز تابستان آفتاب گرمی می تابيد. من با قطره های ديگری گرم شده بخار شديم. ما از سبکی پر کشيده و خود به خود بالا می رفتيم. باد می وزيد و ما را به هر طرف می کشاند. آنقدر بالا رفتيم که ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده های بخار می آمد و به ما می چسپيد. گاهی هم ما می رفتيم و به توده های بزرگتر می چسبيديم و در هم می رفتيم و فشرده می شديم . گاهی جلو آفتاب را می گرفتيم و گاهی جلو ماه و ستارگان را. آنوقت شب را تاريکتر می کرديم، آنطور که بعضی از ذره های بخار می گفتند، ما ابر شده بوديم، باد می وزيد و ما را به شکلهای عجيب و غريبی در می آورد.
من از شوق بازگشت به زمين دل دلتنگ بودم. می خواستم باران شوم و برزمين برگردم. مدتی گذشت. ما همه نيمی آب بوديم و نيمی بخار. داشتيم باران می شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد که من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه کردم. به يکی گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا که ما هستيم، زمستان است. البته در جاهای ديگر ممکن است هوا گرم باشد. اين سرمای ناگهانی ديگر نمی گذارد ما باران شويم. نگاه کن! من دارم برف می شوم. تو خودت هم...
وقتی در دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبک شده بودم. درست مثل پرکاه پرواز می کردم. خنک را هم نمی فهميدم. رقص کنان پايين می آمدم. از آن بالا می ديدم که بچه ای دستش را از پنجره بيرون کشيده و می خواهد من را به دست گيرد. من هم آمدم و آرام روی دست تو نشستم. حالا از گرمی دستان تو خوشم می آيد و... در همين جا صدای دانه ی برف بريد و در دست قدوس آب شد. حکيم بابا، سردار و قدوس تعجب کردند و در همين حال دريچه بسته می شود. ديوه و جاويد با تعجب حرف های برف را به لالو ماما به تکرار می گيرند. آنها در مورد فوايد برف به بحث و گفتگو می پردازند. بعدش لالوماما دريچه ديگری از عجايب دنيا را برای مهمانانش می گشايد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||