|
محمد تقی بهار (ملک الشعرا) | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
محمد تقی بهار، در سال ۱۳۰۴ هجری قمری در خانواده ای که جد اندر جد شاعر بودند به دنيا آمد. پدرش ملک الشعرای ناصرالدين شاه بود و مادرش از مسيحيان مهاجر قفقاز که به ايران آمده و مسلمان شده بود. مادرش نيز مانند پدر اهل سواد و شعر و دانش بود. می گويد که پدرش ترجمه های الکساندر دوما را که تازه منتشر شده بود به خانه می آورد و با صدای بلند برای افراد خانواده می خواند و چون خسته می شد، مادرش خواندن را ادامه می داد. از پنج سالگی خواندن و نوشتن را آغاز کرد. و مدتی نيز دروس دينی خواند. از هفت سالگی متاثر از اشعاری که می خواند شعر می گفت. مرگ پدر، پيش از آنکه شاعر تاجر شود وقتی پانزده ساله شد، اوضاع کشور يعنی مرگ ناصرالدين شاه و روی کار آمدن مظفرالدين شاه چنان بود که پدرش به اين نتيجه رسيد که با تغيير اوضاع ديگر کسی به شاعران اعتنايی نخواهد کرد و تقريبا او را از شعر گفتن منع کرد و تلاش کرد تا وی را به تجارت وادارد. اما اين تلاش به دو دليل به نتيجه نرسيد، نخست اينکه محمدتقی بهار چندان علاقه ای به تجارت نداشت و دوم اينکه پدرش در سن ۱۸ سالگی او درگذشت و موفق نشد که جلوی شاعر شدن او را بگيرد. بهار نيز به سرودن شعر و انتشار آن ادامه می داد، البته در مشهد تا مدتها همه گمان می کردند که اشعاری که از سوی وی منتشر می شود، در حقيقت آثار پدر اوست. شاعر انقلابی می شود و نوبهار سر می رسد بهار تصميم گرفت به فرنگستان برود و احتمالا به تحصيل علم بپردازد، اما از يک سو سرپرستی خانواده پس از مرگ پدر و از سوی ديگر وقوع انقلاب مشروطه پای او را در مشهد بند کرد. خودش می گويد: "در سال ۱۳۲۴، به سن بيست سالگی در شمار مشروطه خواهان خراسان جای گزيدم. من و رفقای ديگر، عضو مراکز انقلابی بوديم. و روزنامه خراسان را به طريق پنهانی طبع و به اسم رئيس الطلاب موهوم منتشر می کرديم. و اولين آثار ادبی من در ترويج آزادی در آن روزنامه منتشر شد." مشهورترين آنها قصيده مستزادی بود که در سال ۱۳۲۵ در عهد استبداد صغير محمد علی شاه، گفته شد و در حينی که مردم در سفارتخانه پناهنده شده بودند در مشهد و تهران انتشار يافت: با شه ايران ز آزادی سخن گفتن خطاست کار ايران با خداست سالهای خطر و سختی از اين به بعد بهار وارد فعاليت های انقلابی شد. و پس از قدرت گرفتن حزب دموکرات يکی از اعضای فعال کميته مرکزی حزب در مشهد شد و از سوی اين حزب نشريه «نوبهار» را منتشر می کرد.
بهار پس از اين مدتی نيز با حبل المتين همکاری می کرد. و در هر روزنامه ای که بود بيشتر به خطر بازگشت ارتجاع و مداخله روسيه تزاری در امور ايران می پرداخت. به زودی اين خطر جدی شد و با التيماتوم روس مجلس دوم بسته شد و ديکتاتوری ناصرالملک نايب السلطنه آغاز شد. در سال ۱۳۳۰ قمری به دستور صريح کنسول روس، روزنامه نوبهار توقيف شد و به دنبال آن روزنامه تازه بهار نيز توقيف و بهار همراه با نه نفر از اعضای حزب دموکرات دستگير و به تهران فرستاده شدند. هشت ماهی در تبعيد بود تا در اواخر ۱۳۳۰ قمری به مشهد بازگشت و نوبهار را مجددا منتشر کرد. در بازگشت به مشهد می گويد: "يک سال کار کردم، تکفيرم کردند، آزارم دادند. تا جنگ بين الملل افق جهان را با برق ششلول يک نفر صربی، قرمز رنگ ساخت." دوران فعاليت سياسی در حزب و مجلس از اين پس بهار در کنار فعاليت های ادبی و روزنامه نگاری اش وارد فعاليت سياسی در کنار حزب دموکرات می شود. اما اين فعاليت ها همزمان است با دورانی که بی قدرتی پس از مشروطه ايران را دچار بلاتکليفی کرده و وضع نابسامانی برای اداره کشور بوجود آورده. شايد از اين پس است که محمد تقی بهار به اين نتيجه می رسد که "بايد حکومت مرکزی را قدرت داد و برای حکومت نقطه اتکاء به دست آورد و مملکت را دارای مرکز ثقل کرد." در اين دوره محمد تقی بهار در گروه اقليت مجلس شورای ملی در کنار مدرس قرار دارد و از سران اقليت است. شاعر به بن بست سياسی می رسد انتخاب برای مجلس پنجم برای بهار به معنی تعطيل روزنامه نگاری بود. از سوی ديگر خودش می گويد "حيات سياسی من در اين مرحله تقريبا به کوچه بن بست رسيده بود." ورود رضا شاه به صحنه سياسی ايران همه چيز را به هم ريخت، بهار مدتها در مقابل او مقاومت کرد. جمهوری رضاخانی را « مايه ننگ و عامل جنگ» خواند. اما رضاخان نيامده بود که برود، آنقدر ايستاد و ايستاد تا همه مخالفانش را خسته کرد، بهار نيز از سال ۱۳۰۷ خانه نشين و منزوی شد. اين انزوای طولانی که همراه با چند بار زندان و تبعيد تا سال ۱۳۱۳ بود، به يک باره با سرودن يک ترجيع بند در مدح رضاشاه تمام شد. بهار به عضويت پيوسته فرهنگستان در آمد و از سال ۱۳۱۴ تا پايان حکومت رضاشاه در همانجا بود. شايد بزرگترين شانس ملک الشعرای بهار، همان انزوای اجباری بود که او را از قيد روزمرگی سياسی به تحقيقات بزرگ ادبی کشاند و حاصلش دهها کتابی است که بهار آنها را زنده کرد. ويژگی شعر بهار بهار بی شک يکی از بزرگترين شاعر دوران معاصر، از مشروطه تا کنون است. او در هر شيوه ای شعر گفته است، قصيده و غزل و رباعی جزو علائق اوست، از سويی ديگر از مديحه گفتن برای پادشاهان تا سرودن اشعار ميهنی را در کارنامه اش دارد. او علاوه بر شعر در نثر نيز توانا و بزرگ بود و به سياق نويسندگان مشروطه ساده نويسی را نيز تجربه کرد. خودش می گويد: "من در نثر کلاسيک هم مانند شعر، ابتدا سبک تاريخ بيهقی را انتخاب کرده بودم. اما علل سياسی و احتياج مردم به نثر ساده باعث شد که سبک نثر نويسی من از نو به طرزی تازه آغاز شد و يک باره از مراجعه به سبک قديم منصرف گرديدم." برای آشنايی بيشتر با ملک الشعرای بهار، نمونه و يا بخشی از بهترين کارهايش را در طنز سرايی آورده ايم: کار ايران با خداست با شه ايران سخن گفتن ز آزادی خطاست کار ايران با خداست الحمدالله، الحمدالله بعد از حاکم شدن مشروطه خواهان در تهران و فرار محمد علی شاه و استحکام مبانی مشروطه ، جشن ها برگزار شد. اين ترجيع بند در شب بشارت فتح تهران در سال ۱۲۸۷ شمسی در مشهد سروده شد: می ده که طی شد، دوران جانکاه شد صبح طالع، طی شد شبانگاه آنان که ما را کشتند و بستند از حضرت شيخ تا حضرت شاه آنان که با جور منسوب گشتند پيران جاهل، شيخان گمراه امان از من و تو امان از من و تو، شعری است به طنز در انتقاد از رفتار سياسی ايرانيان، گويی که اين شعر را در هر سالی از اين يکصد سال می توانيم بخوانيم. هيچ دانی که چه کرديم به مادر من و تو؟ هر دومان مايه ننگيم، امان از من و تو از همان اول، ما و تو به هم رنگ زديم من و تو بس که دبنگيم، امان از من و تو مستبد گشتم و تو باز مساوات شدی باز هم بر سر جنگيم، امان از من و تو من به عنوان وکالت، تو به عنوان دگر ما هم افتاده و لنگيم، امان از من و تو ای برادر تو خری، من ز تو خرتر بالله ما به فکر خر لنگيم، امان از من و تو دوز و کلک انتخابات در سال ۱۲۸۹ شمسی که انتخابات دوره سوم مجلس شورای ملی در مشهد آغاز شد، بند و بست های سياسی نيز شروع شد. بهار که در روزنامه نوبهار مشهد می نوشت، انتخابات را به باد انتقاد گرفت... ماه مشروطه در اين ملک طلوعيدن کرد وقت جنگ و جدل و نوبت فحش و کتک است صاحب الرايا! رو صبح نشين روی خرک هر که عقلش کم و فضل و خردش کمترک است اين وکالت نه به آزادی و خوش تعليمی است يا به تسبيح و به عمامه و تحت الحنک است داد از دست عوام در سال ۱۲۹۱ خورشيدی عوام الناس نوشته ها و اشعار تجددخواهانه بهار را به باد انتقاد می گرفتند و به او تهمت های تند و جاهلانه می زدند. مستزاد « داد از دست عوام» را بهار در پاسخ به اين مسائل منتشر کرد. از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام داد از دست عوام از ماست که بر ماست در اوايل مشروطيت ايران که هنوز ملت در بستر جهل خفته بود و از فرهنگ جهان متمدن می هراسيد و صاحبان افکار تازه با چماق تکفير ملايان دست به گريبان بودند، اين مستزاد در مشهد سروده شد و انتشار يافت. اين دود سيه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست يا مرگ يا تجدد اين قصيده در سال ۱۲۹۳ خورشيدی در جنگ بين الملل اول، در تهران گفته شده و مفاسد کشور را برای شاه بيان کرده است. هر کاو در اضطراب وطن نيست آشفته و نژند چو من نيست ای مردم ايران اين مسمط مستزاد را بهار در تهران، در بحبوحه جنگ بين الملل به سال ۱۲۹۴ خورشيدی، هنگامی که اوضاع کشور در هم و رجال هر يک سرگرم حفظ منافع خود بودند و مسوولين امور نيز هرکدام وظيفه خطير کشورداری را به يکديگر حواله می دادند. و مردم بيچاره و سرگردان اميدی به جايی و اتکايی به مقامی نداشتند. اين شعر از معدود اشعار بهار است که به زبان عاميانه سروده شده است. ای مردم ايران همگی تند زبانيد خوش نطق و بيانيد هنگام سخن پادشه چين و ختائيد ارباب عقوليد گر روی زمين را همگی آب بگيرد ای ملت هشيار گر روی زمين پر ز جدل گشته، به ما چه؟ ملت به شما چه؟ گر کورش ما شاه جهان بود، به من چه جان بود به تن چه ای مفتخوران، مفتخوری تا کی و تا چند؟ کو حس و حميت؟ خاکم به دهن ملت ايران همه شيرند هنگام مکافات ماجرای واگون در سال ۱۲۹۸ خورشيدی وسيله نقليه عمومی تهران منحصر بود به واگون اسبی که صدايی گوش خراش و منظره ای زشت و ناهنجار داشت و موجب زحمت و تاسف خردمندان بود. بهار اين اشعار را در وصف واگون اسبی گفته است: هوشم ز سر پريده، از ماجرای واگون |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||