BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 12:28 گرينويچ - شنبه 29 ژوئيه 2006 - 07 مرداد 1385
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
محمد تقی بهار (ملک الشعرا)

محمد تقی بهار
محمد تقی بهار، در سال ۱۳۰۴ هجری قمری در خانواده ای که جد اندر جد شاعر بودند به دنيا آمد. پدرش ملک الشعرای ناصرالدين شاه بود و مادرش از مسيحيان مهاجر قفقاز که به ايران آمده و مسلمان شده بود.

مادرش نيز مانند پدر اهل سواد و شعر و دانش بود. می گويد که پدرش ترجمه های الکساندر دوما را که تازه منتشر شده بود به خانه می آورد و با صدای بلند برای افراد خانواده می خواند و چون خسته می شد، مادرش خواندن را ادامه می داد.

از پنج سالگی خواندن و نوشتن را آغاز کرد. و مدتی نيز دروس دينی خواند. از هفت سالگی متاثر از اشعاری که می خواند شعر می گفت.

مرگ پدر، پيش از آنکه شاعر تاجر شود

وقتی پانزده ساله شد، اوضاع کشور يعنی مرگ ناصرالدين شاه و روی کار آمدن مظفرالدين شاه چنان بود که پدرش به اين نتيجه رسيد که با تغيير اوضاع ديگر کسی به شاعران اعتنايی نخواهد کرد و تقريبا او را از شعر گفتن منع کرد و تلاش کرد تا وی را به تجارت وادارد.

اما اين تلاش به دو دليل به نتيجه نرسيد، نخست اينکه محمدتقی بهار چندان علاقه ای به تجارت نداشت و دوم اينکه پدرش در سن ۱۸ سالگی او درگذشت و موفق نشد که جلوی شاعر شدن او را بگيرد. بهار نيز به سرودن شعر و انتشار آن ادامه می داد، البته در مشهد تا مدتها همه گمان می کردند که اشعاری که از سوی وی منتشر می شود، در حقيقت آثار پدر اوست.

 من در نثر کلاسيک هم مانند شعر، ابتدا سبک تاريخ بيهقی را انتخاب کرده بودم، اما علل سياسی و احتياج مردم به نثر ساده باعث شد که سبک نثر نويسی من از نو به طرزی تازه آغاز شد و يک باره از مراجعه به سبک قديم منصرف گرديدم
ملک الشعرا بهار

شاعر انقلابی می شود و نوبهار سر می رسد

بهار تصميم گرفت به فرنگستان برود و احتمالا به تحصيل علم بپردازد، اما از يک سو سرپرستی خانواده پس از مرگ پدر و از سوی ديگر وقوع انقلاب مشروطه پای او را در مشهد بند کرد.

خودش می گويد: "در سال ۱۳۲۴، به سن بيست سالگی در شمار مشروطه خواهان خراسان جای گزيدم. من و رفقای ديگر، عضو مراکز انقلابی بوديم. و روزنامه خراسان را به طريق پنهانی طبع و به اسم رئيس الطلاب موهوم منتشر می کرديم. و اولين آثار ادبی من در ترويج آزادی در آن روزنامه منتشر شد."

مشهورترين آنها قصيده مستزادی بود که در سال ۱۳۲۵ در عهد استبداد صغير محمد علی شاه، گفته شد و در حينی که مردم در سفارتخانه پناهنده شده بودند در مشهد و تهران انتشار يافت:

با شه ايران ز آزادی سخن گفتن خطاست کار ايران با خداست
مذهب شاهنشه ايران ز مذهبها جداست کار ايران با خداست

سالهای خطر و سختی

از اين به بعد بهار وارد فعاليت های انقلابی شد. و پس از قدرت گرفتن حزب دموکرات يکی از اعضای فعال کميته مرکزی حزب در مشهد شد و از سوی اين حزب نشريه «نوبهار» را منتشر می کرد.

حبل المتين
ملک الشعرای بهار مدتی نيز با روزنامه حبل المتين همکاری می کرد

بهار پس از اين مدتی نيز با حبل المتين همکاری می کرد. و در هر روزنامه ای که بود بيشتر به خطر بازگشت ارتجاع و مداخله روسيه تزاری در امور ايران می پرداخت. به زودی اين خطر جدی شد و با التيماتوم روس مجلس دوم بسته شد و ديکتاتوری ناصرالملک نايب السلطنه آغاز شد.

در سال ۱۳۳۰ قمری به دستور صريح کنسول روس، روزنامه نوبهار توقيف شد و به دنبال آن روزنامه تازه بهار نيز توقيف و بهار همراه با نه نفر از اعضای حزب دموکرات دستگير و به تهران فرستاده شدند. هشت ماهی در تبعيد بود تا در اواخر ۱۳۳۰ قمری به مشهد بازگشت و نوبهار را مجددا منتشر کرد.

در بازگشت به مشهد می گويد: "يک سال کار کردم، تکفيرم کردند، آزارم دادند. تا جنگ بين الملل افق جهان را با برق ششلول يک نفر صربی، قرمز رنگ ساخت."

دوران فعاليت سياسی در حزب و مجلس

از اين پس بهار در کنار فعاليت های ادبی و روزنامه نگاری اش وارد فعاليت سياسی در کنار حزب دموکرات می شود. اما اين فعاليت ها همزمان است با دورانی که بی قدرتی پس از مشروطه ايران را دچار بلاتکليفی کرده و وضع نابسامانی برای اداره کشور بوجود آورده.

شايد از اين پس است که محمد تقی بهار به اين نتيجه می رسد که "بايد حکومت مرکزی را قدرت داد و برای حکومت نقطه اتکاء به دست آورد و مملکت را دارای مرکز ثقل کرد." در اين دوره محمد تقی بهار در گروه اقليت مجلس شورای ملی در کنار مدرس قرار دارد و از سران اقليت است.

شاعر به بن بست سياسی می رسد

انتخاب برای مجلس پنجم برای بهار به معنی تعطيل روزنامه نگاری بود. از سوی ديگر خودش می گويد "حيات سياسی من در اين مرحله تقريبا به کوچه بن بست رسيده بود." ورود رضا شاه به صحنه سياسی ايران همه چيز را به هم ريخت، بهار مدتها در مقابل او مقاومت کرد. جمهوری رضاخانی را « مايه ننگ و عامل جنگ» خواند. اما رضاخان نيامده بود که برود، آنقدر ايستاد و ايستاد تا همه مخالفانش را خسته کرد، بهار نيز از سال ۱۳۰۷ خانه نشين و منزوی شد.

اين انزوای طولانی که همراه با چند بار زندان و تبعيد تا سال ۱۳۱۳ بود، به يک باره با سرودن يک ترجيع بند در مدح رضاشاه تمام شد. بهار به عضويت پيوسته فرهنگستان در آمد و از سال ۱۳۱۴ تا پايان حکومت رضاشاه در همانجا بود.

شايد بزرگترين شانس ملک الشعرای بهار، همان انزوای اجباری بود که او را از قيد روزمرگی سياسی به تحقيقات بزرگ ادبی کشاند و حاصلش دهها کتابی است که بهار آنها را زنده کرد.

ويژگی شعر بهار

بهار بی شک يکی از بزرگترين شاعر دوران معاصر، از مشروطه تا کنون است. او در هر شيوه ای شعر گفته است، قصيده و غزل و رباعی جزو علائق اوست، از سويی ديگر از مديحه گفتن برای پادشاهان تا سرودن اشعار ميهنی را در کارنامه اش دارد. او علاوه بر شعر در نثر نيز توانا و بزرگ بود و به سياق نويسندگان مشروطه ساده نويسی را نيز تجربه کرد.

خودش می گويد: "من در نثر کلاسيک هم مانند شعر، ابتدا سبک تاريخ بيهقی را انتخاب کرده بودم. اما علل سياسی و احتياج مردم به نثر ساده باعث شد که سبک نثر نويسی من از نو به طرزی تازه آغاز شد و يک باره از مراجعه به سبک قديم منصرف گرديدم."

برای آشنايی بيشتر با ملک الشعرای بهار، نمونه و يا بخشی از بهترين کارهايش را در طنز سرايی آورده ايم:

کار ايران با خداست

با شه ايران سخن گفتن ز آزادی خطاست کار ايران با خداست
مذهب شاهنشه ايران ز مذهبها جداست کار ايران با خداست
شاه مست و شيخ مست و شحنه مست و مير مست مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا بپاست کار ايران با خداست
هر دم از دريای استبداد آيد بر فراز موجهای جانگداز
زين تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست کار ايران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و، استبداد خس ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی نشين با ناخداست کار ايران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه خون جمعی بی گناه
ای مسلمانان در اسلام اين ستم ها کی رواست؟ کار ايران با خداست
شاه ايران گر عدالت را نخواهد باک نيست زان که طينت پاک نيست
ديده خفاش از خورشيد در رنج و عناست کار ايران با خداست
باش تا آگه کند شه را از اين نابخردی انتقام ايزدی
انتقام ايزدی برق است و نابخرد گياست کار ايران با خداست
سنگر شه چون به دوشان تپه رفت از باغ شاه تازه تر شد داغ شاه
روزديگر سنگرش در سرحد ملک فناست کار ايران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربايجان حضرت ستارخان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشور گشاست کار ايران با خداست
باش تا بيرون ز رشت آيد سپهدار سترگ فر دادار بزرگ
آن که گيلان ز اهتمامش رشک اقليم بقاست کار ايران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پديد نام حق گردد پديد
تا ببينيم آن که سر ز احکام حق پيچد کجاست کار ايران با خداست
خاک ايران، بوم و برزن از تمدن خورد آب جز خراسان حراب
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست کار ايران با خداست

الحمدالله، الحمدالله

بعد از حاکم شدن مشروطه خواهان در تهران و فرار محمد علی شاه و استحکام مبانی مشروطه ، جشن ها برگزار شد. اين ترجيع بند در شب بشارت فتح تهران در سال ۱۲۸۷ شمسی در مشهد سروده شد:

می ده که طی شد، دوران جانکاه
آسوده شد ملک، الملک لله
شد شاه نو را اقبال همراه
کوس شهی کوفت بر رغم بدخواه

شد صبح طالع، طی شد شبانگاه
الحمدالله، الحمدالله

آنان که ما را کشتند و بستند
قلب وطن را از کينه خستند
از کج نهادی پيمان شکستند
از چنگ ملت آخر نجستند

از حضرت شيخ تا حضرت شاه
الحمدالله، الحمدالله

آنان که با جور منسوب گشتند
در پيکر ملک ميکروب گشتند
آخر به ملت مغضوب گشتند
از ساحت ملک جاروب گشتند

پيران جاهل، شيخان گمراه
الحمدالله، الحمدالله

امان از من و تو

امان از من و تو، شعری است به طنز در انتقاد از رفتار سياسی ايرانيان، گويی که اين شعر را در هر سالی از اين يکصد سال می توانيم بخوانيم.

هيچ دانی که چه کرديم به مادر من و تو؟
يا چه کرديم به هم، جان برادر من و تو؟
سعی کرديم به ويرانی کشور من و تو
رو، که اف بر تو و من باشد و تف بر من و تو

هر دومان مايه ننگيم، امان از من و تو
من و تو هر دو جفنگيم، امان از من و تو

از همان اول، ما و تو به هم رنگ زديم
وز سر جهل به هم حيله و نيرنگ زديم
سنگ برداشته بر کله هم سنگ زديم
گاه ترياک کشيديم و گهی بنگ زديم

من و تو بس که دبنگيم، امان از من و تو
من و تو هر دو جفنگيم، امان از من و تو

مستبد گشتم و تو باز مساوات شدی
يا که من صاحب ثروت شده تو لات شدی
اعتدالی شده مخلص، تو دموکرات شدی
الغرض من چو تو لات و تو چو من لات شدی

باز هم بر سر جنگيم، امان از من و تو
من و تو هر دو جفنگيم، امان از من و تو

من به عنوان وکالت، تو به عنوان دگر
جلب کرديم بسی فايده زين مردم خر
نشد از ما و تو حاصل به کسی غير ضرر
بلکه گشت ايران از روز نخستين بدتر

ما هم افتاده و لنگيم، امان از من و تو
من و تو خيلی جفنگيم، امان از من و تو

ای برادر تو خری، من ز تو خرتر بالله
بهتر از ما و تو دانی چه بود؟ خر، بالله
خر به چاله ننهد پای مکرر بالله
زين خريت ها ويران شده کشور بالله

ما به فکر خر لنگيم، امان از من و تو
من و تو خيلی جفنگيم، امان از من و تو

دوز و کلک انتخابات

در سال ۱۲۸۹ شمسی که انتخابات دوره سوم مجلس شورای ملی در مشهد آغاز شد، بند و بست های سياسی نيز شروع شد. بهار که در روزنامه نوبهار مشهد می نوشت، انتخابات را به باد انتقاد گرفت...

ماه مشروطه در اين ملک طلوعيدن کرد
انتخابات دگر باز شروعيدن کرد
شيخ در منبر و محراب خشوعيدن کرد
حقه و دوز و کلک باز شيوعيدن کرد

وقت جنگ و جدل و نوبت فحش و کتک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است

صاحب الرايا! رو صبح نشين روی خرک
رايها پيش نه و داد بزن های جگرک
پوت قند آيد از بهر تو و توپ برک
می دود پيشتر و می دهدت بيشترک

هر که عقلش کم و فضل و خردش کمترک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است.

اين وکالت نه به آزادی و خوش تعليمی است
نه به دانستن تاريخ و حقوق و شيمی است
بلکه در تنبلی و کم دلی و پر بيمی است
يا به پوتين و کلاه و فکل و تعليمی است

يا به تسبيح و به عمامه و تحت الحنک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است.

داد از دست عوام

در سال ۱۲۹۱ خورشيدی عوام الناس نوشته ها و اشعار تجددخواهانه بهار را به باد انتقاد می گرفتند و به او تهمت های تند و جاهلانه می زدند. مستزاد « داد از دست عوام» را بهار در پاسخ به اين مسائل منتشر کرد.

از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام داد از دست عوام
کار اسلام ز غوغای عوام است تمام داد از دست عوام
دل من خون شد در آرزوی فهم درست ای جگر نوبت تست
جان به لب آمد و نشنيد کسم جان کلام داد از دست عوام
غم دل با که بگويم که دلم خون نکند غمم افزون نکند
سر فرو برد به چاه و غم دل گفت، امام داد از دست عوام
در نبوت نگرفتند ره نوح نبی داد از اين بی ادبی
در خدايی بنمودند به گوساله سلام داد از دست عوام
به هوای نفسی جمله نمايند عقود آه از اين قوم عنود
به طنين مگسی جمله نمايند قيام داد از دست عوام
عاقل آن به که همه عمر نيارد به زبان نام اين بی ادبان
که در اين قوم نه عقل است و نه ننگ است و نه نام داد از دست عوام
نه بر اين قوم نمايد نفس عيسی کار نه مقالات بهار
نه نسيم سحری بگذرد از سنگ رخام داد از دست عوام
پيش جهال ز دانش مسرائيد سخن پند گيريد ز من
که حرام است، حرام است، حرام است، حرام داد از دست عوام

از ماست که بر ماست

در اوايل مشروطيت ايران که هنوز ملت در بستر جهل خفته بود و از فرهنگ جهان متمدن می هراسيد و صاحبان افکار تازه با چماق تکفير ملايان دست به گريبان بودند، اين مستزاد در مشهد سروده شد و انتشار يافت.

اين دود سيه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست
وين شعله سوزان که برآمد زچپ و راست از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غير نناليم با کس نسگاليم
از خويش بناليم که جان سخن اين جاست از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنين زار و ضعيف است زين قوم شريف است
نه جرم ز عيسی نه تعدی ز کليساست از ماست که بر ماست
گوئيم که بيدار شديم، اين چه خيال است؟ بيداری ما چيست؟
بيداری طفلی است که محتاج به لالاست از ماست که بر ماست
از شيمی و جغرافی و تاريخ، نفوريم از فلسفه دوريم
وز قال و ان قلت، به هر مدرسه غوغاست از ماست که بر ماست
گويند بهار از دل و جان عاشق غربی است يا کافر حربی است
ما بحث نرانيم در آن نکته که پيداست از ماست که بر ماست

يا مرگ يا تجدد

اين قصيده در سال ۱۲۹۳ خورشيدی در جنگ بين الملل اول، در تهران گفته شده و مفاسد کشور را برای شاه بيان کرده است.

هر کاو در اضطراب وطن نيست آشفته و نژند چو من نيست
فرتوت گشت کشور و او را بايسته تر ز گور و کفن نيست
يا مرگ يا تجدد و اصلاح راهی جز اين دو، پيش وطن نيست
ايران کهن شده سراپای درمانش جز به تازه شدن نيست
عقل کهن به مغز جوان است عقل جوان به مغز کهن نيست
ز اصلاح اگر جوان نشود ملک گر مرد جای سوگ و حزن نيست
ويرانه ايست کشور ايران ويرانه را بها و ثمن نيست
امروز حال ملک خراب است بر من مجال شبهت و ظن نيست
اخلاق مرد و زن همه فاسد جز مفسدت به سر و علن نيست
خويشی ميان پور و پدر نه ياری ميان شوهر و زن نيست
کشور تباه گشت و وزيران گوئی زبان شان به دهن نيست

ای مردم ايران

اين مسمط مستزاد را بهار در تهران، در بحبوحه جنگ بين الملل به سال ۱۲۹۴ خورشيدی، هنگامی که اوضاع کشور در هم و رجال هر يک سرگرم حفظ منافع خود بودند و مسوولين امور نيز هرکدام وظيفه خطير کشورداری را به يکديگر حواله می دادند. و مردم بيچاره و سرگردان اميدی به جايی و اتکايی به مقامی نداشتند. اين شعر از معدود اشعار بهار است که به زبان عاميانه سروده شده است.

ای مردم ايران همگی تند زبانيد خوش نطق و بيانيد
هنگام سخن گفتن برنده سنانيد بگسسته عنانيد
در وقت عمل کند و دگر هيچ ندانيد از بس که جفنگيد، از بس که جبانيد
گفتن بلديد اما کردن نتوانيد

هنگام سخن پادشه چين و ختائيد ارباب عقوليد
در فلسفه اهل کره را راهنمائيد با رد و قبوليد
هنگام فداکاری در زير عبائيد از بس که فضوليد، از بس که جهوليد
از بس چو خروس سحری هرزه درائيد

گر روی زمين را همگی آب بگيرد ای ملت هشيار
دانم که شما را همگی خواب بگيرد ای مردم بی کار
ور اين کره را دانش و آداب بگيرد بر اين تن بی عار، هرگز نکند کار
کی راست شود چوب اگر تاب بگيرد؟

گر روی زمين پر ز جدل گشته، به ما چه؟ ملت به شما چه؟
ور موقع خذلان دول گشته، به ما چه دولت به شما چه؟
عالم همه پرکيد و دغل گشته به ما چه آقا به شما چه، مولا به شما چه!
ور بين دو کس رد و بدل گشته، به ما چه؟

گر کورش ما شاه جهان بود، به من چه جان بود به تن چه
گشتاسب سر پادشهان بود، به من چه دندان به دهن چه
ور توسن شاپور جهان بود، به من چه شاپور چنان بود، بر کلب حسن چه
جانا، تو چه هستی؟ اگر آن بود، به من چه

ای مفتخوران، مفتخوری تا کی و تا چند؟ کو حس و حميت؟
ای رنجبران، دربدری تا کی و تا چند؟ بيچاره رعيت!
ای هموطنان، کينه وری تا کی و تا چند؟ کو عرق نژادی؟ کو آن عصبيت؟
اين مزرعه خشکيد، خری تا کی و تا چند؟

خاکم به دهن ملت ايران همه شيرند هنگام مکافات
از بهر نگهداری اين خاک دليرند پيش صف آفات
چون جان به لب آيد همه از جان شده سيرند يک باره بشويند اوراق خرافات
اوراق بشويند و بمانند و نميرند

ماجرای واگون

در سال ۱۲۹۸ خورشيدی وسيله نقليه عمومی تهران منحصر بود به واگون اسبی که صدايی گوش خراش و منظره ای زشت و ناهنجار داشت و موجب زحمت و تاسف خردمندان بود. بهار اين اشعار را در وصف واگون اسبی گفته است:

هوشم ز سر پريده، از ماجرای واگون
از دنگ و دنگ واگون، از های های واگون
از جالسان واگون راحت تر است صد بار
آن کس که جان سپارد در زير پای واگون
زاسرار قبر و محشر آگه شود به يک بار
آن کس که از جهالت شد مبتلای واگون
آدم به روی آدم، حيوان به روی حيوان
اين است يک اشارت از تنگنای واگون
سوهان مرگ گوئی در استخوان تراشی است
چون روی ريل غلتد عراده های واگون
باشد به رنگ و نکهت چون دستگاه سلاخ
آن تخته ها که نصب است اندر فضای واگون
با گاری شکسته، کز کوهپايه غلتد
يکسان بود به واقع سير و صدای واگون
اصحاب را به مقصد نزديکتر رساند
گر چاروای لنگی باشد به جای واگون
با راکبان واگون، هم ره رسد به خانه
افتد اگر چلاقی اندر قفای واگون
در پايتخت ايران اين بوالعجب که نبود
زآثار علم و عمران چيزی سوای واگون
آن هم به اين فضاحت، آن هم به اين کثافت
از ابتدای واگون، تا انتهای واگون


کاريکاتور ناصر الدين شاهطنزنويسان عصر مشروطه
علی اکبر دهخدا، زين العابدين مراغه ای، ميرزا آقا تبريزی
ايرج ميرزاشيرين سخنان قرن 13
معجزه شعر و خنده در انقلاب مشروطه
زن قجر- عکس تزئينی استچهره های مشروطه
بی بی خانم استرآبادی و شاهزاده گمنام
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران