BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 10:17 گرينويچ - شنبه 09 دسامبر 2006 - 18 آذر 1385
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
بچه ها از وجود پدر و مادرهاشون خجالت می کشند؟

بحث و مجادله

اگر از کسانی که می شناسيد، بپرسيد به گذشته و نوجوانی خود برگردند به احتمال زياد چنين خاطره ای را به ياد می آورند: کنار آمدن با من خيلی راحت نبود، تا دم آخر می جنگيدم تا حرفم را به کرسی بنشانم، از عذرخواهی کردن بدم می آمد و حتی تحمل کوچک ترين انتقاد را هم نداشتم ... پدر و مادرم هم که اصلا "باحال" نبودند.

اما، شايد تفاوت گذشته با امروز اين است که در کنار مشخصه های بالا برخی پدر و مادرها به اين نتيجه رسيده اند که شکلی از فرهنگ "تنفر از اوليا" در ميان نوجوانان و جوانان رايج شده است. اين که با او حرف می زنند و در واکنش نوجوان "چشم غره" برود.

اگر در گذشته در غالب موارد اين کودک و نوجوان بود که مرعوب بزرگترها می شد در سال های اخير، به ويژه با افزايش نرخ تک فرزندی در جهان و ايران، نگرش فرزند مداری به شدت افزايش يافته که به عقيده بسياری منجر به بزرگتر شدن فاصله بين دو نسل و بيشتر شدن توقع کودک و نوجوان از خانواده و جامعه شده است.

در همين حال، با اين که امروزه روند پا گذاشتن به دوره بزرگسالی زودتر آغاز می شود، انتهای اين راه مبهم و پيچيده تر شده است. اين روزها بسياری از اوليا به جای اينکه به فرزند خردسال يا نوجوان خود بگويند "برو بخواب" از او می پرسند "فکر نمی کنی وقت خواب رسيده باشد؟"

به هر حال اينها درددل بزرگترهاست، ببينيم درد دل خود نوجوان در اين باره چيست؟

فريبرز، مرد کوچک ۱۶ ساله

"بين دوستهايم، مادرم ديگه تبديل به يک اسطوره شده. حتی دوست های پسرم که می خواهند خانه ما زنگ بزنند، با ترس می گويند، مادرت گوشی را بر ندارد! من هيچ مشکلی با پدر و مادرم ندارم، فقط با هم نمی سازيم."

اين ها را فريبرز می گويد که ۱۶ سال سن دارد. او از اين موضوع شکايت می کند که پدر و مادرش، سر مسايل کوچک به او گير می دهند.

فريبرز برای اين که مشکلش با پدر و مادرش را تشريح کند می گويد: "خواهرم ۹ سال از من بزرگتر است. زمانی که او هم سن وسال من بود، دور و برش پر از پسر بود و الان دور و بر من دختر زياد است. اما پدر و مادرم دايم به من گير می دهند که فلانی اين ايراد را دارد و به درد تو نمی خورد و ممکن است روی تو تاثير بد بگذارد و فلانی آن ايراد را دارد."

او برای اين که اثبات کند پدر و مادرش اشتباه می کنند، بلافاصله می گويد: "همه بالاخره يک ايرادی دارند. من هم بدون اشکال نيستم. اما آنها فقط از دوستانم ايراد می گيرند."

فريبرز، از موقعی می گويد که جلوی دوستانش با پدرش دعوا کرده است: "پدرم سر موضوعات مختلف، حتی يک ربع دير رسيدن به خانه، سر من داد می زند. من شانزده سالم است و بزرگ شده ام. من اين جور موقع ها عصبانی می شوم. چون من خيلی منطقی ام، و اگر کسی سر من داد بزند، آن هم در حالی که من با آرامش دارم باهاش حرف می زنم، دعوام می شود؛ فرقی هم نمی کند که چه کسی باشد. حالا اگر جلوی دوستانم هم اين کار را بکند، بيشتر عصبانی می شوم."

وقتی با هم صحبت می کنيم، پدرش برای شام صدايش می زند. او هم صدايش را پايين می آورد و می گويد: "اگر می شود بعدا دوباره به من تماس بگيريد. من الان بايد بروم."

نيوشا، خاطرات يک نسل

"وقتی دوستانم به خانه ما می آيند، مادرم شروع می کند به تعريف کردن خاطره های تکراری اش. او با هزار شوق و ذوق خاطره تعريف می کند و من حرص می خورم. چون من هزار بار آن ها را شنيده ام و مطمئنم که دوستانم هم آن ها را شنيده اند، ولی مجبورند باز هم گوش دهند."

اين ها را نيوشا، ۱۹ ساله می گويد و بلافاصله اضافه می کند: "البته دوستهای من مشکلی با مادرم ندارند و می گويند خانه ما راحت ترند، چون مادرم با همشون راحت است."

او از نظر سنی، فاصله زيادی با پدر و مادرش ندارد و به عقيده خودش، همديگر را از نظر ديگر مسايل خوب می فهمند. خودش تاکيد می کند: "از هيچ نظر ديگری، مثل لباس پوشيدن و رفتارشون، با هم مسئله ای نداريم."

مليحه، فرق شلوار جين و پارچه ای

"از طرز لباس پوشيدنشون خجالت می کشم. من لباس های اسپرت يا حداقل کمی مدرن تر می پسندم، اما اونها اينطور نيستند. وقتی می خواهم با پدر و مادرم بيرون بروم، طوری لباس می پوشند که من عصبانی می شوم. اما کاريش هم نمی توانم بکنم و توی خودم می ريزم."

مليحه، ۱۸ ساله، اين ها را که به ياد می آورد، با عصبانيت می گويد: "تازه کم و بيش اونها به تيپ من ايراد می گيرند."

او در مورد مادرش، رنگ روشن را به تيره ، شلوار اسپرت را به پارچه ای، مانتوی کوتاه را به بلند ترجيح می دهد. خودش می گويد:" همينطور يک مقدار آرايش را به ساده بودن" و "کت وشلوار و دستمال گردن را هم برای پدرم می پسندم."

مليحه کمی فکر می کند و ادامه می دهد: "در مورد طرز صحبتشان هم، ترجيح می دهم کمی گرم و گيرا تر باشند. اما آنها با همه از جمله با دوستانم خيلی خشک و رسمی حرف می زنند. هر بار هم که به آنها می گويم، کمی هم ملايم تر و گرم تر هم می شود صحبت کنيد، جواب می دهند، سعی خودمان را می کنيم. هنوز هم دارند سعی خودشان را می کنند." از زور حرص می خندد.

آزيتا، دختر طلاق

"دوستانم را به خانه خودمان دعوت نمی کنم. دوست ندارم کسی بفهمد که وضع مالی خيلی خوبی نداريم."

آزيتا که تازه وارد ۱۶ سالگی شده، در خانواده ای زندگی می کند، که پدر و مادر با يکديگر اختلاف دارند. خودش در مورد سال های قبل از طلاق والدينش می گويد: "آن سال ها، وقتی که همسايه ها هم می فهميدند که پدرو مادرم با هم دعوا کرده اند، خيلی خجالت می کشيدم”.

"آن ها می آمدند دم در خانه و از ما می پرسيدند، اتفاقی افتاده؟ می توانيم کمکی کنيم؟ می خواهيد شما بياييد برويم خانه ما...."

او مشکل ديگری هم داشته و به قول خودش هنوز هم دارد: "وقتی که خرابکاری ام را جلوی ديگران می گويند، به خصوص که بعد هم می خندند، خجالت می کشم و البته بدم هم می آيد."

جواندو نسل
حضور کمرنگ عقلانيت و احترام در روابط
دو نسلنگاه دو نسل
روابط دختران و مادران ايرانی
جوانان ايرانی در آلمانزندگی در مهاجرت
جوانان ايرانی از زندگی در آلمان چه می گويند
آزمون کنکورهيولای کنکور
تلاش بی دريغ برای ورود به دانشگاه
نوجوانانسلامت تن و روان
جوش غرور تنها درد نوجوانان نيست
نسل فردازير هجده ساله ها
دنيای امروز از نگاه نسل فردا
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران