مرگ پدرخوانده و آینده مبهم نظام

- نویسنده, امیر کیانپور
- شغل, تحلیلگر سیاسی
چهره کلیدی ساختار الیگارشیک قدرت، «استوانه» نظام، مرد دسیه ها و پشت پردهها و حجتالاسلام رازها و سایههای جمهوری اسلامی درگذشت.
از قتلهای زنجیرهای تا کشتار میکونوس، از جریان برکناری بنیصدر تا تعیین رهبری، از رسوایی ایران-کنترا تا ماجرای جام زهر، هاشمی چهرهای بود که تا سالها همه سرنخها به نام او ختم میشد؛ مرد مرموزی که به باور عمومی از پشت پرده، همچون بازیگردان یک عروسک خیمه شب بازی، نخها را تکان میداد و نمایش را، خواه از شورای انقلاب و خواه از شورای عالی دفاع، خواه در مجلس و خواه در دولت، صحنهگردانی میکرد.

منبع تصویر، leader.ir
سلطان مستبد و وزیر زیرک
شکی نیست که رمزگشایی و راززدایی از سیمای هاشمی، مستلزم گذر زمان، «سرد» شدن وقایع تاریخی ۴۰ سال گذشته، و دسترسی به مجموعه شهادتها، خاطرات و اسنادی است که اغلب هنوز نانوشته و محرمانه اند، اما علیالحساب روی دو خصلت و ویژگی اصلی میتوان دست گذاشت که هاشمی را از دیگر صاحبمنصبان جمهوری اسلامی متمایز میکند:
برای بیان ویژگی نخست، هیچ واژهای بهتر ازintrigue (یا plot) با معنای دوگانهی طرح و توطئه نمیتوان پیدا کرد. هاشمی به شکلی کلاسیک یک طراح و دسیسهگر بود. کسی که با طرحها، فتنهها و دسیسههایش، روابط قدرت و ساختار استثنائی حاکمیت را در یک بازی بزرگتر ادغام کرده و پیش میبرد.
زوج مکمل سلطان و دسیسهگیر ترکیبی کلاسیک در ساختار سیاسی جهان مدرن است که بهترین نمونه آرمانی آن را احتمالاً باید در انسانشناسی سیاسی جهان باروک جستجو کرد.
سلطان، بنا به تعریف، حاکم مستبدی است که میکوشد ناتوانیاش را در ادغام آشوب و ناهنجاری در نظم قانونی با زور و خشونت محض جبران کند؛ درمقابل، دسیسهگر، غالباً در هیأت وزیر یا صدراعظم، درصدد است با بازیهای پیچیده و زیرکانه، اعمال استثنائی حاکم را در جهتی تابع و همسو با برنامهها و طرحهای خود هدایت و کانالیزه کند. اگر حاکم مستبد چهرهای است که زور فراقانونی در کالبد قانون ادغام میکند، کار دسیسهگر، تعویق و تعلیق کلیت این فضای از پیش معلق و استثنائی و گشودن عرصههایی تازه برای بازی و عمل است. از این بابت، کار دسیسهگر در همان نقطهای آغاز میشود که وظیفه حاکم به پایان میرسد. در یک کلام، او نفر دومی است که مقرر است کنش و رفتار نفر اول (princeps یا شهروند نخست یا شهریار) را کارگردانی کند.
بیشتر بخوانید:
در میان رجال جمهوری اسلامی، اگر تنها یک نفر را بتوان کاندیدای سیمای کلاسیک «دسیسه گر» کرد، او بدون شک هاشمی رفنسجانی است. هاشمی به ویژه در سالهای پایانی حیات آیتالله خمینی، نمونهای مثال زدنی از یک «دسیسه گر» بود. او رگ خواب آیتالله خمینی را می شناخت، و قاعده وضعیت بیقاعده دوران حکمرانی او را بلد بود. برای مدتی طولانی، هاشمی به میانجی احکام و جایگاه فراقانونی رهبر، بازیهای خونباری به پا کرد که برندهشان خود و او جناحش بود. حقیقتاً جمهوری اسلامی در روند شکلگیری و تثبیت خود به هیچ کس بیشتر از هاشمی مدیون نیست؛ فرایندی که به میانجی مجموعهای از حذفها، توطئهها و سرکوبها ممکن شد، و اصلیترین طراح و کارگردان آن مردی بود که «مصلحت» نظام را بهتر از هر کس دیگری میدانست. اکبر هاشمی استاد ابهام آفرینی و ژوکر بازیهای خطرناک بود، و با استفاده از همین بازیها بود که توانست علی خامنهای را بر تخت رهبری بنشاند.
بنا به نمونههای کلاسیک چهره دسیسهگر (که در نمایشنامه های دوران باروک و برخی آثار شکسپیر به فور میتوان یافت)، میدان اصلی بازی دسیسهگر شکاف حاکم با خود، و در واقع فاصله ساختارسیاسی از خویش است؛ درست به همین خاطر، کلید تقدیر حاکمیت به ویژه در لحاظ بحران و آشوب و ابهام به دست سیاستمداران دسیسهگر است.
عجیب نیست که در سالهای اخیر این انتظار مسیحایی در بخش زیادی از طبقه متوسط شکل گرفته بود که هاشمی با نقشآفرینیهایی پشت پردهاش پس از مرگ آیتالله خامنهای خواهد توانست پلی به سمت آیندهای روشنتر ایجاد کند. در چارچوب این سرمایهگذاری روانی، ناخدایی که کشتی نظام را از لحظه بحرانی مرگ آیتالله خمینی به سلامت عبور داده بود، تنها قماربازی تلقی میشد که میتوانست در لحظه «موعود» ورق را در بازی برگرداند، به ویژه اینکه او در طول سالها در «مرکز» تصمیم گیریهای حکومتی بود.
دومین خصیصه اصلی در تیپولوژی چهره سیاسی هاشمی به همین مرکزیت برمیگردد که در واقع مکمل و همزاد خصلت نخست است. هاشمی «استوانه» نظام، مرکز ثقل حکومت و نقطهای بود که در آن چپ راست و حکومتی، اصلاحطلب و اصولگرا، مسائل داخلی و خارجی، و در نهایت خاستگاه و سرنوشت نظام در آن به توازن میرسیدند. طبعاً همین مرکزیت به او اجازه پیشبرد طرح و توطئههایش را میداد.

منبع تصویر، Tasnim
پدرخوانده و آینده نظام
اگر مرگ آیتالله خمینی در خرداد ۶۸، لحظهای «کاتارتیک» (cathartic) بود که توأمان لذت و درد را، همچون تراژدیهای یونان باستان، نزد مردم برانگیخت، مرگ هاشمی برای جامعه (و در واقع طبقه متوسط) لحظهای از «اختگی» را آشکار کرد که بیش از هرچیز -اگر از اندوه نزدیکان و شعف زخمخوردگان بگذریم- احساساتی همچون «اضطراب»، «استیصال» و «سرخوردگی» را برانگیخت.
تفاوت میان این دو واکنش بدواً تفاوت میان دو جایگاه است، جایگاه پدر و پدرخوانده. هاشمی همواره نیرویی بیشتراز مناصب قانونیاش بود؛ او در سالهای بحرانی دهه شصت، به خاطر نزدیکیاش به شخص اول و نفوذش روی او، توأمان مغز متفکر و بازوی اصلی اجرایی نظام بود.
پس از مرگ خمینی، برخلاف خامنهای که قبای «پدر» بر دوشش گشاد بود، هاشمی به ویژه به دلیل به نقشی که در انتقال رهبری ایفاء کرد، کاملاً در جایگاه «پدرخوانده» نظام جمهوری اسلام تثبیت شد. به لطف همین جایگاه مرموز و استثنائی بود که هاشمی توانست، از هالهزدایی اصلاحطلبان از او در جریان انتخابات مجلس ششم و توهمزدایی احمدی نژاد از او در جریان انتخابات دولت نهم، جان سالم به در ببرد. در طول نزدیک به دو دهه، علیرغم شکستهای مختلف انتخاباتی، او نه تنها از بازی حذف نشد، بلکه حوزه نفوذ خود را حفظ و در نهایت گسترش داد.
چهرهای مسیحاییای را نیز که از هاشمی، به ویژه از جانب اصلاح طلبان، ساخته و پرداخته شده بود، باید با توجه به همین جایگاه باید درک کرد؛ مرد زیرکی که گذشته نظام را در بالاترین سطح و به شکلی مخفیانه رقم زده بود، در خیال مردم، رفته رفته، به ویژه در دورانهای استیصال و فطرت، به نجات دهندهای بدل شد که رمز و راز آینده را میدانست.
نظر به این خیال پردازی جعمی و سرمایهگذار روانی (و درواقع احتکار عمومی میل)، هاشمی به طور مشخص باید دو مسأله را حل میکرد: نخست، معضل ولی فقیه (پس از مرگ آیتالله خامنهای از طریق شورایی یا دموکراتیزه کردن این نهاد، یا دست کم به واسطه تعیین رهبری با خلق و خوی دموکراتتر و مدرنتر) و سپس، مسأله ارتباط با آمریکا و ادغام در نظم جهانی.
پس از برجام و با تسهیل و تسریع مسیر حرکت نظام روی ریل «جهانی شدن» که به دست حسن روحانی، فرزند خلف هاشمی، محقق شد، نقش آفرینی و حل معمای قدرت پس از خامنهای تنها وعدهای بود که پایان حیات سیاسی هاشمی را به تأخیر میانداخت. قبل از آنکه این مأموریت آغاز شود، اما مرگ برای مرد دسیسهها دسیسهی بزرگتری تدارک دیده بود.

منبع تصویر، AP
نماز جمعه ۸۸ تیر و کمی پیش و پس از آن
دو گانه خامنهای و هاشمی، حتی پیش از مرگ آیتالله خمینی، ترکیب ایدهآلی بود که جمهوری اسلامی را از پیچهای بحرانی زیادی به سلامت عبور داد؛ خامنهای و هاشمی، یا درواقع ایدئولوژی و عملگرایی.
منطق عملگرایانه هاشمی برای چند دهه همچون یک فیلتر یا میکسر صدا بر سر سیگنالها و ضربان حیاتی ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی عمل کرد و غالباً از پشت پرده، شدت، لحن و پویایی این سیگنالها را تنظیم کرد. این احتمالاً بهترین نقشی است که نفر دوم یک نظام سیاسی میتواند بازی کند، وقتی منطق کنش و رفتار نفر نخست، عمدتاً برآمده از محتواها و دستورات مشخص ایدئولوژیک - در اینجا نوعی دولتگرایی شیعی-است.
هاشمی، در هیچ مرحلهای از حیات سیاسیاش، از جمله و به ویژه در جریان حوداث سال ۸۸، منطق عملگرایانه رفتارش را - منطقی که با غایت و قطعیت بیگانه است- واننهاد. از این بابت، و تا آنجا که به مواضع هاشمی برمیگردد، تفاوتی میان تابستان ۶۷ و تابستان ۸۸ وجود ندارد؛ در هر دو موقعیت، رفتار سیاسی هاشمی برآمده از ضرورتهای عملگرایانهای بود که شرایط بحرانی دوران ایجاب میکرد.
شاید از این منظر، جنبش اعتراضی ۸۸ را بتوان وهلهای از حقیقت تعبیر کرد که میان ایدئولوژی/اصول نظام و عملگرایی/مصلحت آن، و در واقع میان آیتالله خامنهای و هاشمی شکاف انداخت. با خاموش شدن صدای حقیقت و سرکوب جنبش ۸۸، طبعاً بار دیگر، عملگرایی و اصول، مصلحت و ایدئولوژی در پبوند با هم و در خدمت یکدیگر قرار گرفتند. در نهایت، در انتخاب ۹۲، این «عملگرایی» بود که - با خرج سرمایه مردمی حاصل از خطبههایی که در نماز جمعه ۲۶ تیر ۸۸ و البته به دعوت بلوک اصولگرای قدرت - توانست مشروعیت از دست رفته را به دستگاه ایدئولوژیک نظام بازگرداند.
مشروعیت به نظام بازگشت و هاشمی این بار با نام اعتدال به مرکز صحنه بازگشت. انتخابات ۹۲ را احتمالاً باید بزرگترین پیروزی حیات سیاسی هاشمی پس از انقلاب دانست؛ بزنگاهی تاریخی که پس از طی هیجانات دوران خاتمی، و سرخوردگیهای دوران احمدی نژاد، یک بار دیگر تعادل و توازن به جمهوری اسلامی بازگشت.
در مکانیک نیوتنی، جسم متعادل جسمی است که مرکز ثقل آن خارج از محدوده سطح اتکای آن قرار نگرفته باشد. این تمثیل برای توضیح انتخابات سال ۹۲، انتخاب بدی نیست. بازگشت تعادل به جمهوری اسلامی، محصول بازگشت مرکز ثقل یا همان «استوانه» نظام به سطح اتکای آن بود.
بازگشت یاران هاشمی به قدرت در سال ۹۲، نه بازگشت یک جناح حکومتی به قدرت که بازگشت تعادل به حکومتی در حال سقوط بود.اعتدال به هیچ وجه معرف جناحی در میان جناحهای جمهوری اسلامی نیست، بلکه سنتز تمام جناحها، و نقطه توازن میان اصلاحطلبی و اصولگرایی، راست و چپ، و بیرون و درون است. اعتدال خود هاشمی است؛ سیمایی که در آن اراده اصلاحطلب و اصولگرا، و خواست بلوکهای قدرت داخلی و خارجی در ایران و در غرب بارها به تعادل رسیدند.

منبع تصویر، AFP
کدام آینده؟
مرگ هاشمی برای بخش عمدهای از جامعه، همچنان که از واکنشها برآمد، اتفاقی نابههنگام و ترسناک بود؛ اضطراب عمومی از دوران پس از هاشمی اما میتواند تصویری گمراه کنند باشد، اگر تصریح نکنیم اکثر همین مردم امید چندانی به موفقیت هاشمی درایفاء نقش مسیحاییاش نداشتند. این سازوکار عجیب روانی، تا حد زیادی به ماهیت «اصلاحطلبی» در ایران و به رابطه انگلی آن با شکست برمیگردد. اصلاح طلبان و به تبع آنها بخش گستردهای از طبقه متوسط حاضر به تصدیق و تأیید آن چیزی نیست که هرروز آن را زندگی و از آن ارتزاق میکند.
طبقه متوسط به خوبی میداند جاده آینده از قبل تا حدی زیادی، از قضا به دست خود هاشمی، جهت گذاری شده است. چه طور جمهوری اسلامی میتواند در مسیری جز آنکه بسترش در دوران «سازندگی» پیریزی شده حرکت کند؟ روند خصوصیسازی، مقرراتزدایی، سوداگری مالی و... -که امروز بیش از هرچیز بر کیفیت زندگی اکثریت مردم ایران تأثیر میگذارد- از مدتها قبل، از دوران هاشمی و به ابتکار او آغاز شده است. این روندها تا آنجا که افق پیداست، ادامه خواهند یافت. انباشت منابع اقتصادی در دستان اقلیتی ثروتمند از طریق سلب مالکیت از تودهها و ستم طبقاتی و ... واقعیتهایی یک شبه نیستند که یک شبه تغییری در آنها به وجود آید. این همان آیندهای است که هاشمی عملگرا از مدتها قبل خواب آن را برای ایرانیان دیده است. و البته این خصلت ناگزیر عملگرایی در مناطق پیرامونی جهان است که هرجا به صحنه میآید، نئولیبرالیسم اقتصادی را در غیاب لیبرالیسم سیاسی بازتولید میکند.
از مجادله جناحهای حکومتی برای تسخیر و مصادره خاطره هاشمی در روزهای آتی که بگذریم، در اینجا دو تصویر از آینده را باید از هم باید تفکیک کرد؛ نخست، آینده وعده داده شده از اصلاح طلبان که تاروپود آن برمبنای شعار قانونگرایی، دموکراتیزه شدن ساختار قدرت و... بافته شده و البته از زمان وعده صریح تصویب «لوایح دوقلو» در دوران خاتمی تا اطلاع ثانوی به تعویق افتاده است -این تعلیق و تعویق تا خیالپردازی ضمنی حول و حوش نقش آفرینی اصلاحطلبان و عملگرایان در هنگام مرگ خامنهای ادامه دارد. و دوم، تصویر آیندهای انضامیتر که به شکلی زودرس از مدتها قبل در سیر خصوصیسازیها و شیب سوداگریهای مالی و ... شکل گرفته است و مرگ هیچ صاحبمنصبی نمیتواند خللی در آن ایجاد کند.
بله، این آینده پیش از موعد، اگرچه تحت شعاع وعدههای دائماً به تأخیرافتادهی اصلاحطلبان قرار گرفته، اما از همین حالا پیشروی چشم ماست؛ فساد مالی و حقوقهای نجومی، اختلاس و زمین خواری، دعوای قوه قضایه ودولت، دزدسالاری (kleptocracy) و افشای باندهای مختلف حکومت به دست همدیگر و... جملگی واقعیتهای متعینی هستند که تصویر ساختار آینده قدرت از هم اکنون در آنها منعکس شده است. اگر میخواهید آینده نظام را پس از مرگ خامنهای ببینید به دعواهای جناحی باندهای قدرت و فساد گسترده آنها در ماههای اخیر نگاه کنید؛ بعید است هیچ استاد دسیسهگری بتواند این تنشها را به شکلی آرام و پشت پرده حل کند.











