BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 13:50 گرينويچ - پنج شنبه 28 ژوئن 2007 - 07 تیر 1386
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
کامران فانی: 'ترجمه در ایران برنامه ندارد'

کامران فانی
کامران فانی می گوید که اصولا آدم پرکاری نیست
کامران فانی از مترجمان بنام ايران بيشتر اهل کتابداری است. قرار بود اوايل تير ماه در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی بزرگداشتی برای او برگزار شود اما این مراسم لغو شد. او عضو هیأت علمی کتابخانه ملی و عضو شورای عالی مشاوران اين کتابخانه است. چند سال در رشته کتابداری تدريس کرده و در تأليف و تدوين چند دائرة المعارف شرکت داشته است.

عضو شورای عالی دائرة المعارف بزرگ اسلامی است. يکی از سه سرپرست دائرة المعارف تشيع است. سرپرستی دائرة المعارف دمکراسی را که در سه جلد منتشر شده بر عهده داشته است. دانشنامه کودکان و نوجوانان به سرپرستی او منتشر شده است. در اينجا اما بحث ما با او درباره ترجمه است. بنابراين نه درباره دائرة المعارف ها بلکه درباره ترجمه و غنايی که در زبان فارسی بر اثر ترجمه پيدا شده سوال خواهيم کرد.


می دانم که شما نخست وارد دانشکده پزشکی شده بوديد. سه سال اول را هم گذرانده بوديد. پزشکی چه عيبی داشت که آن را واگذاشتيد و به ادبيات روی آورديد؟

کامران فانی: وقتی شما در شهرستان باشيد و شاگرد زرنگی هم باشيد و همه انتظار داشته باشند که در پزشکی قبول شويد، به راهی می افتيد که خيلی هم درباره آن فکر نکرده ايد. بعد وقتی وارد دانشکده شديد می بينيد که اين چيزی نبوده که دنبالش بوده ايد. البته بيشتر افراد وقتی در مسيری افتادند ادامه می دهند، اما يک عده هم تأمل می کنند. من هر وقت از دانشکده پزشکی بيرون می آمدم و از کنار دانشکده ادبيات رد می شدم، سری به دانشکده ادبيات می زدم. درس استادان را می ديدم که مثلا جلال همايی اين را درس می دهد، دکتر ذبيح الله صفا اين را درس می دهد، دکتر خانلری اين را درس می دهد. آن درس ها و استادان را که می ديدم فکر می کردم دارم وقتم را در دانشکده پزشکی تلف می کنم.

به هر حال زمانی می رسد که آدم بايد تصميم بگيرد در آينده می خواهد چه کار کند. اين بود که يک تصميم ناگهانی گرفتم و هيچ هم پشيمان نيستم. چون اگر پزشک هم می شدم حتما مورخ تاريخ پزشکی می شدم. يادم می آيد در دانشکده پزشکی، کتابهای دورۀ دارالفنون را می گرفتم تا ببينم آنها چه می خواندند. تنها استادی هم که خيلی به او علاقه مند بودم دکتر حسين گل گلاب بود که به ما گياه شناسی درس می داد ولی سر کلاس هميشه از خاطرات گذشته و زمانی که در دارالفنون بود می گفت و من خيلی به صحبت های او علاقه مند بودم و سوالهای تاريخی از او می کردم.

اين نکته را هم بگويم که وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم تصوری را که از ادبيات داشتم بکلی فروريخت. چون من به ادبيات مدرن علاقه مند بودم، اهل رمان و شعر نو بودم. اما در آنجا از اين چيزها خبری نبود. البته وظيفۀ دانشکده ادبيات هم نبود که اينها را درس بدهد. بايد به سنت ادبی می پرداخت. ولی به هر حال ناراضی هم نيستم چون لازم است که شما گذشته را بخوانيد. چه بسا که تدريس ادبيات مدرن خيلی هم لازم نبود. درس های دانشکده ادبيات باعث می شد که شما مايه ای از ادبيات گذشته داشته باشيد. می ارزد که آدم وقتش را بگذارد که با ادبيات غنی گذشته آشنا شود و زمينه اش را پيدا کند. بعد می تواند دنبال کارهای نوتر برود. هرچند برای رفتن به دنبال ادبيات نو، لزوما نبايد به دانشکده رفت. شاملو مگر دانشکده رفته بود؟ به هر حال بعد از اينکه ليسانس ادبيات گرفتم تصميم گرفتم که ديگر اين رشته را ادامه ندهم. بهاءالدين خرمشاهی هم درست همين کار را کرد. بعد از يک سال که در دانشکده پزشکی دانشگاه ملی بود، به دانشکده ادبيات کوچ کرد. بعد از دوره ليسانس ما هر دو تصميم گرفتيم که ديگر گرد دانشکده ادبيات نگرديم. من هم چون به کتاب علاقه مند بودم فکر کردم رابطه ام را با کتاب حفظ کنم و بروم کتابداری بخوانم. به همين جهت برای فوق ليسانس رفتم به رشته کتابداری.

 وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم تصوری که از ادبيات داشتم بکلی فروريخت. چون من به ادبيات مدرن علاقه مند بودم، اهل شعر و رمان بودم اما در آنجا از اين چيزها خبری نبود
کامران فانی

دوره دکتری شما هم همينطور؟

من برای دورۀ دکتری دو سال رفتم انگلستان، ولی ادامه ندادم. راستش اين است که چيزی به من اضافه نمی کرد. آن زمان تازه داشت موضوع اطلاع رسانی به کتابداری اضافه می شد. کتابداری سنتی داشت مدرن تر می شد. استفاده از کامپيوتر و ابزارهای جديد الکترونيک داشت چهرۀ کتابداری را عوض می کرد.

شما کجا متولد شده ايد؟ کجا درس خوانديد و کجا زبان ياد گرفتيد؟

من در ۱۳۲۳ در دارالجنه قزوين متولد شدم. دارالجنه يعنی يکی از درهای بهشت! حديث معروفی هم دارد. دورۀ دبستان و دبيرستان را در آنجا گذراندم. بعد از اينکه ديپلم گرفتم به تهران آمدم و وارد دانشکده پزشکی شدم.

قبل از دريافت ديپلم در قزوين زبان می خوانديد؟

من فوق العاده به زبان علاقه مند بودم و بايد بگويم که نقش معلم زبان ما هم در اين زمينه بسيار زياد بود و سبب شد من زبان ياد بگيرم. دکتر بقايی – معلم ما - زبان دان برجسته ای بود. در انگليس تحصيل کرده بود. دبيران تهرانی ترجيح می دادند دوره کوتاه خدمت خارج از مرکز خود را در شهرهای نزديک تهران مانند قزوين بگذرانند و ايشان ترجيح داده بود به قزوين بيايد. او روش جديد آموزش زبان را در پيش گرفت. روش مکالمه را آورد و تلفظ درست را آورد و چون متوجه شد که من بيشتر از بقيه زبان می دانم خيلی تشويقم کرد. يادم هست تابستان ها که تعطيل بوديم کار من شده بود خواندن کتابهای ساده شده زبان انگليسی. کتابهای درسی را هم طبعا می خواندم، ولی در کنارش کتابهايی را که ايشان معرفی می کرد می خواندم. تابستانها که به تهران می آمديم به انجمن ايران و آمريکا می رفتم. من کلاس يازده بودم که از انجمن ايران و آمريکا ديپلم زبان گرفتم. به راحتی کتاب انگليسی می خواندم. زبان آموختن من هم به خاطر داستان خواندن بود. فکر می کنم برای اينکه يک زبان خارجی را حس کنيد و درست در فضای آن قرار بگيريد، بهترين راهش اين است که داستان بخوانيد، نه کتاب درسی و دستور زبان. چون داستان جذب می شود.

راه ديگری که من همان موقع در پيش گرفتم – و فکر می کنم راه موفقی است – اين بود که يکی دو کتاب ترجمه شده را برداشتم و با اصل مقايسه کردم. اين هم فوق العاده کمک می کرد. به همين جهت من وقتی وارد دانشکده پزشکی شدم کتابهای علوم پايه را که ديگران به فارسی می خواندند من به انگليسی می خواندم.

مدرسۀ شما در قزوين مدرسه خاصی بود؟ مثل البرز تهران يا مدرسه معمولی بود؟

در ۱۳۲۷ در قزوين مدرسه فوق العاده خوبی تأسيس شده بود به نام مدرسه محمد رضاشاه. اين مدرسه، مدرسه مدرنی بود. بخصوص دوره دبيرستان آن را می گويم. برای کلاس فيزيک آزمايشگاه فيزيک داشتيم. کلاس شيمی آزمايشگاه داشت. خوب يادم هست که دبير فيزيک ما مقداری وسايل آزمايشگاه از تهران خريده بود که کاتالوگ آنها به زبان انگليسی بود. من کلاس ده يازده که بودم خيلی از اينها را ترجمه می کردم. مثلا کلاس زيست شناسی ما اسکلت داشت و همان سالهای که مسابقه ای برگزار شده بود و من برای مسابقه به مدرسه البرز تهران آمدم، ديدم که دبيرستان ما از البرز چيزی کم ندارد.

سطح زبان آن هم به همين نسبت بالا بود؟

بله، سطح زبانش هم بالا بود. بخصوص با دبيرهای خوبی که داشتيم. همان طور که گفتم يک علتش اين بود که دبيرهای با سابقه ای که بايد مدتی را در خارج از تهران درس می گفتند، به قزوين می آمدند. مثلا ادبيات ما را شمس آل احمد درس می داد که آن موقع آدم مدرنی به حساب می آمد. غرضم اين است که دبيران خوبی داشتيم. دبيرستان ما کتابخانه خوبی داشت. من در کتابخانه کار می کردم و چون خطم هم خوب بود پشت کتابها را می نوشتم و برچسبی درست کرده بوديم که آن نوشته ها را پشت کتابها می چسبانديم. اولين کار من در کتابخانه، در کتابخانۀ همين دبيرستان محمد رضاشاه در قزوين بود.

گويا به زبان عربی هم خيلی علاقه مند بوده ايد. يادم هست در جايی گفته ايد که بديع الزمان کردستانی معلم خوبی بود و شما بسيار از او آموخته ايد.

 زبان آموختن من هم به خاطر داستان خواندن بود. فکر می کنم برای اينکه يک زبان خارجی را حس کنيد و درست در فضای آن قرار بگيريد، بهترين راهش اين است که داستان بخوانيد، نه کتاب درسی و دستور زبان. چون داستان جذب می شود
کامران فانی

دورۀ دبيرستان مقداری عربی می خوانديم. من چون علاقه مند بودم بيشتر از مقدار معمول می خواندم. ولی وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم متوجه شدم که آموختن ادبيات فارسی بدون دانستن زبان عربی – لااقل مقدمات آن - ممکن نيست. همان موقع شروع کردم به خواندن زبان عربی. اولين استاد ما هم دکتر مهدی محقق بود که خيلی روی من تأثير گذاشت. زبان عربی را با شعر درس می داد. چند بيت شعر عربی روی تخته سياه می نوشت، معنی می کرد، معنی تک تک لغات را می گفت، تجزيه و ترکيب می کرد و .... ما هم شعر را ياد می گرفتيم که معمولا شعر خوبی بود، هم با صرف و نحو عربی آشنا می شديم. ولی بزرگترين تأثير را استاد عبدالحميد بديع الزمانی کردستانی روی من گذاشت. اعجوبه ای بود. در حق ايشان خيلی ظلم شد. هيچ وقت هم استاد دانشگاه نشد. به حالت روزمزد تدريس می کرد. اهل سنت بود. اهل کردستان بود. تسلط بی نظيری بر زبان عربی داشت. حافظه اش حيرت انگيز بود. بعدها از افراد مهمی مانند دکتر مهدی محقق و دکتر مهدوی دامغانی که من از شاگردانشان بودم شنيدم که در ايران بی نظير است. در واقع شوری در آدم ايجاد می کرد که اين زبان را چگونه بايد ياد گرفت. در شروع کلاس می گفت هر سوالی داريد بپرسيد. حتا سوال های فارسی را هم که می پرسيديم بلافاصله می گفت که مثلا اين بيتی که پرسيديد مال فلان کتاب است. يک بار من بيتی خواندم گفت اين غلط چاپی دارد. چرا تصحيح نکرديد. ايشان خيلی تأثير گذاشت.

البته اين را هم بگويم که همان روش انگليسی را برای فراگيری زبان عربی هم به کار بردم. يعنی به زبان عربی رمان و داستان می خواندم. اولين کتابی که خواندم « الايام » طه حسين بود که مرحوم حسين خديو جم با عنوان « آن روزها » ترجمه کرده است. زندگينامۀ طه حسين است و فوق العاده شيرين نوشته شده است. من هم لذت يک کتاب ادبی را از آن می بردم و هم اينکه با دقايق زبان عربی آشنا می شدم.

حسين خديو جم هيچ وقت معلم شما بود؟

نه، هيچ وقت معلم من نبود اما من خاطره ای از ايشان دارم که برای شما می گويم. بعد از انقلاب بهترين جايی که می توانستيم کار کنيم کتابخانه ملی بود. آقای خديو جم هم آنجا بود. کارمند کتابخانه ملی بود. وقتی اولين بار مرا ديد گفت خوب جايی آمدی. گفتم چطور؟ گفت اينجا آدم هيچ کاری ندارد، می نشيند کتابش را می خواند. گفتم آقای خديو جم اين سيستم فرانسوی است، در سيستم آمريکايی، کتابدار بايد کار کند. بعد از اينکه دائرة المعارف تشيع درست شد ايشان هم می آمد و هر دوشنبه آنجا هم ايشان را می ديدم. ايشان هم روی من خيلی تأثير گذاشت. تأثيرش اين بود که مترجم عربی هم می تواند مترجمی باشد مثل مترجم فرانسه و انگليسی، يعنی درست به فارسی ترجمه کند. چون در قديم ترجمه عربی با همانا و هر آينه و اين جور چيزها توام بود و زبان امروزی را در ترجمه کمتر به کار می بردند. مترجم های جديد مثل ايشان و آقای آيتی باعث شدند که ما با ادبيات معاصر عرب آشنا شويم.

شما هيچ کتابی از عربی ترجمه کرده ايد؟

کتاب نه، ولی مقاله ترجمه کرده ام. از آن جمله مقاله ای که خيلی مورد توجه قرار گرفت. من در دوره ای خيلی به بيوگرافی نويسی در ايران علاقه مند شدم. يعنی در واقع به اتوبيوگرافی يا زندگينامه های خودنوشت. می دانيد که اين کار در ايران رسم نبوده و تعداد زندگينامه های خودنوشت خيلی کم است. مال ابن سينا خيلی معروف است، غزالی هم زندگينامه دارد ولی به هر حال تعدادشان کم است. من داشتم جستجو می کردم که ببينم وضع زندگينامه های خودنوشت در ايران چگونه بوده است. برخوردم به زندگينامه ای که سيد نعمت الله جزايری از خودش نوشته است. او از دانشمندان قرن يازدهم و معاصر علامه مجلسی بود. در تدوين بحار الانوار هم خيلی موثر بود. او زندگينامه ای از خود نوشته است فوق العاده شيرين و جذاب. من فکر می کنم اگر او در قرن ما زندگی می کرد حتما داستان نويس خوبی می شد. من اين زندگينامه را ترجمه کردم که در مجله نشر دانش چاپ شد. مجموعاً پانزده بيست صفحه. اينکه کجاها بوده و چطور وارد ايران شده. اهل هويزه بود. وقتی وارد ايران شد اصلا فارسی نمی دانست. خودش می گويد که من و برادرم وقتی وارد شيراز شديم می خواستيم مدرسه منصوريه را پيدا کنيم. برادرم می گفت منصوريه، من می گفتم کجاست. فقط "کجاست" را بلد بود.

 من اصولا آدم پرکاری نيستم. ترجمه کردن در ايران هم خيلی با برنامه ريزی نبوده است. بيشتر به شانس و تصادف و اقبال و اين جور چيزها بند بوده است. آدم به کتابی بر می خورد و علاقه مند می شود و ترجمه می کند. يا کتابی به او سفارش داده شود
کامران فانی

چرا کتابی از عربی ترجمه نکرديد؟

من اصولا آدم پرکاری نيستم. ترجمه کردن در ايران هم خيلی با برنامه ريزی نبوده است. بيشتر به شانس و تصادف و اقبال و اين جور چيزها بند بوده است. آدم به کتابی بر می خورد و علاقه مند می شود و ترجمه می کند. يا کتابی به او سفارش داده شود. البته من هيچ وقت تسلط زبان انگليسی را بر عربی نداشتم. هميشه فکر می کردم که متون عربی را بشود ترجمه کرد اما متون جديد را نه. اصولا هم علاقه من به زبان عربی به خاطر متون کلاسيک بود نه ادبيات جديد آن. کار من هم نبود. اما فکر می کنم اگر شيوه های ترجمه را از يک زبان ياد بگيريد بطوری که ملکه ذهن تان بشود، طبعا از زبان های ديگر هم خيلی راحت تر می توانيد ترجمه کنيد. يعنی آدم تجربه هايش را در ترجمه از يک زبان، در مورد زبان های ديگر که تسلط کمتری بر آنها دارد می تواند به کار بگيرد. در مورد مترجمان دو سه زبانۀ ما می بينيد که معمولا آنها به يک زبان تسلط بيشتری دارند.

خيال می کنم در خاطرات عبدالرحيم جعفری ديده ام که از شما ياد کرده بود که سالهای قبل از انقلاب در انتشارات امير کبير در بخش ويرايش کار می کرديد. شايد از اولين کسانی باشيد که در آن سازمان در بخش ويرايش کار کرده ايد. آيا کتابهايی که ترجمه می کرديد بيشتر سفارش اميرکبير بود يا خودتان انتخاب می کرديد؟

عرض شود اولين ترجمه ای که من کردم نمايشنامه « مرغ دريايی » آنتوان چخوف بود که انتخاب خودم بود. وقتی سال دوم سوم دانشکده بودم، انگليسی اش را خواندم و خوشم آمد که ترجمه کنم. بعد از ترجمه نشستم پاک نويسی زيبايی از آن تهيه کردم و پرسوناژ ها را با خط قرمز نوشتم. ديگر نمی دانستم چه کار بايد بکنم. هيچ ناشری نمی شناختم. استادان ما در دانشکده ادبيات هم از چهارصد پانصد سال پيش اين ورتر نمی آمدند. تنها استادی که اين سوتر می آمد دکتر محمد جعفر محجوب بود که به ما سبک شناسی درس می داد. او از داستايوسکی چند کار ترجمه کرده بود و آدم مدرنی بود. رفتم پيش ايشان گفتم استاد من يک کتاب ترجمه کرده ام. گفت چی ترجمه کرده ای؟ گفتم مرغ دريايی آنتوان چخوف. گفت به به، ببينم. دادم به ايشان. دو سه هفته گذشت هيچ خبری نشد. رفتم گفتم استاد اين کتاب من چه شد؟ گفت کدام کتاب؟ به يادش آوردم. گفت ها! يک چيزی می نويسم به ناشری که چاپش کند. فکر می کنم نخوانده بود ولی به هر حال اين لطف را کرد.

به انتشارات انديشه نوشت که چند نفر از روشنفکران از جمله خود دکتر محجوب درست کرده بودند. مهندس انصاری بود که جنگ و صلح را ترجمه کرده بود. دکتر احمدی بود که خوشه های خشم را ترجمه کرده بود. همه چپ بودند. نشر انديشه، نشر روشنفکری آن زمان بود. رفتم آنجا پيش پدر دکتر احمدی که مسئول انتشارات بود. پير مرد خوش برخوردی بود. گفت به به چه کار خوبی کردی. برو يک بار ديگر هم از روی اين پاک نويس کن. من هم آمدم با علاقه يک بار ديگر از اول تا آخر پاک نويس کردم. وقتی بردم گفت برو برای انتشارش اجازه بگير. گفتم از کجا؟ گفت از اداره نمايش. رفتم آنجا پرسيدم گفتند اجازه نمی خواهد. آن وقت ها هنوز دستگاه مميزی درست نشده بود. در راهرو که می گشتم آقای محمد علی کشاورز - بازیگر معروف – را ديدم. گفت اگر بخواهی نمايشنامه را اجرا کنی بايد اجازه بگيری وگرنه برای چاپ اجازه نمی خواهد، ولی من خوشم می آيد آن را بخوانم. از چخوف خوشش می آمد. دادم ايشان خواند و در واقع اولين ويراستار من شد. اين اولين کتاب من بود. آن موقع بيست و يکی دو سالم بود.

 بعدها بخش ويرايش انتشارات اميرکبير بزرگتر شد چنانکه در اول انقلاب ۸۰ نفر در آن بخش کار می کردند. غلامحسين ساعدی آمده بود، ناصر پاکدامن آمده بود، هر کدام مسئول بخشی بودند. می توانم بگويم در دو سه سال آخر گسترش اميرکبير يک گسترش انفجاری بود. هدف امير کبير اين بود که هر روز دو کتاب چاپ کند و بزرگترين انتشارات خاورميانه شود. به هر حال در آن دو سه سالی که من در اميرکبير بودم شايد بيش از ۵۰۰ قرارداد امضا شد
کامران فانی

پس از آن چون به چخوف علاقه مند شده بودم نمايشنامه « سه خواهر » او را هم با همکاری سعيد حميديان ترجمه کردم. به هر حال چون من خودم کتابشناس بودم يادم نمی آيد که ناشری به من پيشنهاد ترجمه کرده باشد. در واقع آن مقداری که من ترجمه کرده ام همه پيشنهاد خود من بوده است.

دربارۀ اميرکبير هم توضيح بدهم که برنامه ريزی آقای جعفری اين بود که انتشارات اميرکبير نشر مدرن تر و گسترده تری بشود. برای اين سعی می کرد عده ای از جوانها را جذب کند. من هم که با رضا جعفری - پسر ايشان - آشنا بودم، همراه با خرمشاهی به آنجا رفتم. آقای جعفری پيشنهاد کرد که تمام وقت در آنجا کار کنم. پرسيد چقدر حقوق می گيری. گفتم. گفت من دو برابر به شما می دهم، بيمه تان هم می کنم، تمام وقت به انتشارات بياييد. من گفتم نه، بعد از ظهرها می آيم. يک بخش ويرايش درست کرد و به آنجا رفتيم. گفت چيزی که ما نياز داريم اول مسأله انتخاب کتاب و بعد پيدا کردن مترجم است. از همه مهمتر اينکه کتاب که ترجمه يا تأليف شد بايد بيايد اينجا و ويرايش شود. در آن سالها ويرايش به همت موسسه فرانکلين در ايران جا افتاده بود. مسئول بخش ويرايش هم رضا جعفری بود. عبدالرحيم جعفری تمام اختياراتش را در اين مورد به پسرش داده بود. کتاب را انتخاب می کرديم و کارهايش را انجام می داديم و آخر سر، آقای جعفری خودشان به کتاب نگاهی می کرد. شمی که او از بازار کتاب داشت به او توان اين کار را می داد.

بعدها اين بخش ويرايش اميرکبير بزرگتر شد چنانکه در اول انقلاب ۸۰ نفر در آن بخش کار می کردند. غلامحسين ساعدی آمده بود، ناصر پاکدامن آمده بود، هر کدام مسئول بخشی بودند. می توانم بگويم در دو سه سال آخر گسترش اميرکبير يک گسترش انفجاری بود. هدف اميرکبير اين بود که هر روز دو کتاب چاپ کند و بزرگترين انتشارات خاور ميانه شود. به هر حال در آن دو سه سالی که من در اميرکبير بودم شايد بيش از ۵۰۰ قرارداد امضا شد. اما انقلاب شد و اميرکبير مصادره و تقريبا تعطيل شد.

۸۰ نفر در بخش ويرايش چه می کردند؟

از ويرايش محتوايی تا ويرايش صوری و غلط گيری همه در بخش ويرايش متمرکز شده بود. حالا اسمش را گذاشته اند بخش توليد. يعنی صفحه آرايی، حروف چينی، گرافيک و ديگر کارهای توليد کتاب در آن بخش متمرکز بود، نه اينکه کار۸۰ نفر صرفا ويرايش متن باشد.


ادامه دارد

مهدی سحابیبا مترجمان
'در ترجمه خوب مترجم نبايد ديده شود'
مهدی سحابیبا مترجمان
گفتگو با مهدی سحابی
عبدالله کوثریترجمه در ايران
گفتگو با عبدالله کوثری
عزت الله فولادوندبا مترجمان
گفتگو با عزت الله فولادوند (بخش پایانی)
نجف دريابندرینيم قرن ترجمه
گفتگو با نجف دريابندری
رضا سید حسینیترجمه مشترک
گفتگو با رضا سید حسینی
صفدر تقی زادهترجمه مثل نوشتن
گفتگو با صفدر تقی زاده
مطالب مرتبط
شعر ایرانی، ذائقه جهانی
15 مهر، 1385, شنبه 07 اکتبر 2006 | روز هفتم
بيست سال از مرگ غلامحسين ساعدی گذشت
23 نوامبر، 2005 | فرهنگ و هنر
'مولوی آمريکا را تسخير می کند'
11 آوريل، 2005 | فرهنگ و هنر
گفتگو با محمد شمس لنگرودی
26 ژانويه، 2005 | فرهنگ و هنر
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران