BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 16:15 گرينويچ - چهارشنبه 23 مه 2007 - 02 خرداد 1386
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
دنيای خيامی شاعر، نگاهی به 'ها' نوشته رفيع جنيد

روی جلد کتاب
« شب به اتاقم برگشتم. اتاق کمی روشن بود و من روی تختِ خوابم خوابيده بود. نزديک شدم و صورت من را بوسيدم. من بيدار نشد. موهايش را دست کشيدم اما، باز بيدار نشد. نامش را بارها تکرار کردم، صدايم در اتاق منتشر شد همۀ اتاق صدايم شد اما، من باز هم بيدار نشد. گويی سالها بود که خوابيده بود و تکان نمی خورد. رفتم و کمی آب نوشيدم: آبها از گلويم گذشت و در جانم رسوب کرد. برگشتم کنار تخت خوابم و من را ديدم که هنوز خوابيده است. در کنارش دراز کشيدم و به خواب های او رفتم...»

"ها " نوشته رفيع جنيد، شاعر افغان، مرکب از قطعات شاعرانه ای است که در بيشتر آنها "من" شاعر افکار خيامی خود را می نويسد، گهگاه دچار افکار کافکايی می شود ولی در همه حال جهان پر هول و هراسی را تصوير می کند که در آن از هر چه سخن به ميان می آيد، نوعی ترديد، نوعی وحشت و گاه سايه اشباح بر آن می افتد. انگار زندگی واقعی، اشياء واقعی، مفاهيم واقعی و ذهنيت واقعی همه در تلنگر ذهنيتی فراواقعی نيست و نابود می شود و وضعيتی معلق و آويزان و بی تعادل همه چيز را در خود ساقط می کند.

من شاعر برای جريان يافتن جای معينی نمی شناسد. گاه در زمان خود را باز می يابد، گاه در راه و در حال قدم زدن، گاه در دشت و صحرا، گاه در علف بيابان، گاه در آينه يا در هر کرد و کار و رفتار روزانه که در زندگی پيش می آيد. مثلا آينه از اشياء مورد علاقه اوست که جز لحظه اکنون شاعر چيزی را بر او نمی نماياند در حالی که شاعر همواره احساس می کند که هزار بلکه هزاران سال زيسته است و آن گذشته ها هيچ به آينه راه نمی يابد.

در اين قطعه دقت کنيد که شاعر در آينه خود را می نگرد: « باز هم به آيينه نظر می کنم اما تصوير دلخواهم را نمی يابم. ... باز هم به آيينه نظر می کنم و خودم را در لباس مردی می بينم که پيوسته خرسنگی را از دامنه به چکاد می برد و در ذهنش به افسانۀ آن مردی می انديشد که به آيينه می نگريست اما تصوير دلخواهش را نمی يافت.»

جهان شاعر در واکنش های روزانه اش در مقابل هر چيز چندان ويران به نظر می آيد که اميدی به آبادانی اش وجود ندارد و چندان تلخ که در بيشتر حرکاتش خود را نه زنده که مرده می يابد. حتی وقتی که باران باريدن می گيرد، چترها آسمان را سياه می کنند تا بر سر گذرندگان نبارد، و مردمان برای آنکه بدانند باران چه هنگام پايان خواهد گرفت از درون سياهی به آسمان می نگرند. اما چترهايی که در دست آنان است در باران مانند نمک شسته می شود، حتی لباس مردمان که سياه است مانند نمک در باران شسته می شود، و آنچه بر جا می ماند همان سياهی است.

آب که در فرهنگ افغانستان به احتمال قوی مانند ايران مايه زندگی است در چشم شاعر صرفا به حالتی متصور می شود که در ضرب المثل آب که از سرگذشت تصوير شده است. « گاهی آب از سرم می گذرد. خاموش می نشينم و به اطرافم می نگرم. و به آبی که مدتهاست از سر گذرانده ام، دوباره از سر می گذرانم. آمده بودم کنار اين درياچه تا بر ماسه هايش بنشينم و انگشتانم را گاهی برای ماهيان مرده ی درياچه تکان بدهم. ... اما آب آمد و از سرم گذشت.»
( ص ۱۷۴ )

 "ها " مرکب از قطعات شاعرانه ای است که در بيشتر آنها "من" شاعر افکار خيامی خود را می نويسد، گهگاه دچار افکار کافکايی می شود ولی در همه حال جهان پر هول و هراسی را تصوير می کند که در آن از هر چه سخن به ميان می آيد، نوعی ترديد، نوعی وحشت و گاه سايه اشباح بر آن می افتد. انگار زندگی واقعی، اشياء واقعی، مفاهيم واقعی و ذهنيت واقعی همه در تلنگر ذهنيتی فراواقعی نيست و نابود می شود و وضعيتی معلق و آويزان و بی تعادل همه چيز را در خود ساقط می کند

با وجود اين، اين دنيای نه چندان دلپذير، گاه چندان واقعی می شود که از فرط بزرگ کردن واقعيت هراسناک به نظر می آيد، همانگونه که يادآوری های خيام در رباعياتش هراسناک است. « از راهها که می گذرم از خود می گذرم. خودی که برای هميشه در راهها جا گذاشته ام. باز به پشت سرم می نگرم تا شايد خودم را ببينم. می خواهم به سمت خودم که از او دور می شوم دست تکان بدهم. به او بگويم که هر چه که می روم از تو می روم. اما باز می فهمم که راهها را رفته ام، بدون آنکه به خودم که از او دور شده ام برسم.» ( ص ۲۰۱ )

واقع گرايی تعميق يافته اما دردناک افکار خيامی را در اين قطعه شايد بيش از ديگر قطعات بتوان دريافت: « رمه ی برّگان در دورها می روند و بخار می شوند. بعضی از آنها سفيد اند و بعضی هم سياه. می روند و بخار می شوند، می روند و دود می شوند. به آنها که نگاه می کنم، رمه های قديمی ديگری را به ياد می آورم که از آنجا می رفتند و حالا ديگر نيستند. باز می گويم اين رمه ها که در دورهايند همان هايند. و اين دشت هم دشتی است که خيلی پيشترها بود. و شايد من هم، که اکنون آنها را می بينم همان کسی باشم که دوران های پيش در هزاره های گمشده يی که آغاز و انجامش برای کسی روشن نيست، زمانی به آنها نگاه می کردم و دور شدنشان را می ديدم. »( ص ۲۰۰)

مردی که مرده و « حالا چند روز است که ... به هيچ چيز فکر نمی کند از نمونه های همين افکار خيامی است. « ... چند روز پيش بود که نفس می کشيد و گاهی با ديگران از برفی که همه جا را سفيد کرده حرف می زد.... اما حالا چند روز می شود که او آنجا: در زير قدم های مردمان دراز کشيده است و برف روی مزارش را پوشانده است. او برای هميشه آنجا خواهد ماند و قدم های مردمان را خواهد شمرد. » ( ص ۲۴۶ )

در افکار خيامی در ادب فارسی همواره نوعی افسوس وجود داشته است.

اما در افکار شاعر زمانه ما هيچ افسوسی بر هيچ چيز از دست رفته نمی توان مشاهده کرد. تفاوت وحشتناک در همين نداشتن افسوس است. شاعر گويی چندان از دست داده است که ديگر دريغی بر از دست دادن ندارد. « هنوز هم همه چيز داخل آن صندوق است: کاغذ پاره هايی پر از حرارت دل، که بر روی شان کلماتی نوشته شده، اما ديگر هيچ کس آنها را نخواهد خواند؛ چند تسبيح کهنسال با دانه های کوچک چوبی، که ديگر در دستی نيست؛ تار مويی، و دو ناخن نازک يک معشوقه ی فراموش شده که هنوز رنگ سرخ بر آنها باقی است. ناخنی که روزی بر انگشت های کسی بود که زيبا بود، که بوی عطرهای کهنسال را به ياد داشت. و نامی که برای هميشه در آن تاريک، بر روی پيراهن های درختان ِ هر شبِ پياده روها تکرار خواهد شد. ( ص 244)

خيام به اشياء به نحوی فلسفی می نگرد چنانکه هيچ شيئی در ديد او تنها شيئی نيست. بدل انسانی است که به صورت شيئی در آمده است. افکار جنيد نيز در همين وادی دور می زند. به اين قطعه توجه کنيد: « به شيئ می نگرم. شيئ با نشان دادن خود به من، با من حرف می زند. خود را بيان می کند. نمی دانم شايد من هم در برابر شيئ که می ايستم، همين حس را در او زنده می کنم. يعنی همين که شيئ مرا می بيند برايش کافی باشد که با من حرف زده است. از آن که زمانی که ايستاده ام به نگريستن شيئ نمی خواهم آن را موجودی صامت و ساکن ببينم. و پيش تر از آن که چنين خواستی حتی داشته باشم، مسحور بيان او می شوم. او با من حرف می زند و عبور زمان ها را با اشاره ی بودن خويش برايم تعريف می کند. در مقابل شيئ که می ايستم خود شيئ می شوم که حرف می زنم.»

از اين مثال ها زياد می توان آورد. سراسر کتاب شاعر به زبانی دل انگيز از اين افکار انباشته است. به طور کلی می توان گفت من ِ شاعر در اين کتاب من ِ پراکنده ای است که هر جزيی از آن در گوشه ای افتاده و در باد تکان می خورد. از من ِ سابقش چيزی نمانده و از من ِ تازه اش چيزی به درستی نمی شناسد. می خواهد نفس بکشد تا دوباره برايش مسلم شود که زنده است و صبح خواهد شد و کسی خواهد آمد که خلوتش را پر خواهد کرد. اما کسی که می آيد دستش پر از تهی عظيم سرگردانی است که شاعر را خواهد بلعيد.

 به طور کلی می توان گفت من ِ شاعر در اين کتاب من ِ پراکنده ای است که هر جزيی از آن در گوشه ای افتاده و در باد تکان می خورد. از من ِ سابقش چيزی نمانده و از من ِ تازه اش چيزی به درستی نمی شناسد. می خواهد نفس بکشد تا دوباره برايش مسلم شود که زنده است و صبح خواهد شد و کسی خواهد آمد که خلوتش را پر خواهد کرد. اما کسی که می آيد دستش پر از تهی عظيم سرگردانی است که شاعر را خواهد بلعيد

اينها افکار شاعر است و دنيای تلخی است که مبدأ و مقصد آن با هم فرقی ندارند. هر چيز و همه چيز تهی بزرگی است که انتهايی بر آن متصور نيست. صحرا کجاوه هزاران ساله ای است با يادهای رفتگان، و زندگی گودالی است که همه چيز در آن فراموش می شود. همه چيز بر لبه پرتگاه عظيم و بی انتهايی قرار دارد که آن را به سمت خويش می خواند و در خود فرو می کشد. در اين ورطه هولناک از ياد رفته ها چنان بسيارند که « برای آدم تنها قفا می ماند»، و شاعر در می ماند که « اين يادهای سرگردان چگونه ته نشين آگاهی می شود وقتی که چيزی در عالم ناميرايی نيست؟ وقتی حتی آگاهی نيست جز نيستی که می داند هر آن ممکن است تمام شود و از رفتن بماند.»

در يک کلام « دلشوره، دلتنگی، اضطراب، و شايد چه بسيار نام ديگر که بر آن حالتی که در من اتفاق می افتد بگذارند تا آن را بيان کند، اما نمی شود.»

خب اينها افکار شاعر است. کاريش هم نمی شود کرد. لابد همه اينها حاصل وحشت هايی است که انسان معاصر دور و بر خود ساخته است. يقينا جهان ما پيش از اين تا اين حد ويران نبود و می توان اطمينان يا حد اقل آرزو داشت که پس از اين هم اينهمه ويران نباشد. به هر صورت تا آنجا که من می فهمم اين افکار حتی اگر حاصل و واکنش زمانه ما باشد، لازمۀ زندگی و زمانۀ ما نيست. ما ناگزيريم از گذشته خود جدا شويم و به آينده خود بيشتر دل بسپاريم. ما همان جور که جهان خود را ويران کرده ايم بايد دوباره آن را بسازيم و در اين ميانه شاعر ما فارسی زبانان بيشتر از روشنفکر ما و سياستمدار ما و فعال ما و روزنامه نويس ما می تواند نقش بازی کند و بايد بازی کند وگرنه جهان ما از اين سياه تر و ويران تر خواهد شد و شعرای بعد از ما ديگر نمی دانم چه خواهند انديشيد.

بی تحسين زبان و قالبی که شاعر برای بيان افکار خود انتخاب کرده اين نوشته نا تمام خواهد بود. شاعر در حدود ۳۷۰ صفحه کوچک ۳۷۰ پاره زيبا نوشته است همه تقريبا يک اندازه و به لحاظ زبانی عالی، موجز و خوش بيان. از اين حيث کار او حرف ندارد.



مشخصات کتاب:

ها
رفيع جنيد
مشهد نشر نيکا
۳۷۶ صفحه به قطع کوچک
چاپ اول ۱۳۸۵

جلد کتاب آب و دانه'آب و دانه'
نگاهی به رمان تازه ای از خالد نویسا
جلد کتابشاعر عشق و زندگی
معرفی کتاب سعدی، اثر همايون کاتوزيان
اخوان ثالثيادی از م. اميد
نگاهی به يادنامه اخوان در 'نقد و بررسی کتاب تهران' به بهانه پانزدهمين سالروز درگذشت او
طرح جلد کتاب کوچهشاملو و کتاب کوچه
ديدگاه غلامحسين صدری افشار، فرهنگ نويس ايرانی درباره اثر ناتمام شاملو
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران